خرابات
فقط شاعرها و آثاری که خودتان انتخاب میکنید.
مقایسه با…
عطار
شواهد مستقیم
غزل شمارهٔ ۱۵سحرگاهی شدم سوی خرابات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
که تر گردی ز دردی خرابات
غزل شمارهٔ ۳۷تو را در ره خراباتی خراب است
خراباتی است بیرون از دو عالم
ببین کز بوی درد آن خرابات
مثال تو درین کنج خرابات
غزل شمارهٔ ۴۳بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
که زادراه فنا دردی خرابات است
غزل شمارهٔ ۵۳که خود را از خرابات اوفگند است
غزل شمارهٔ ۷۶مرا کعبه خرابات است امروز
غزل شمارهٔ ۹۶خراباتی است پر رندان سرمست
غزل شمارهٔ ۱۰۰در خرابات خرابی میروم
غزل شمارهٔ ۱۹۰درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت
غزل شمارهٔ ۲۰۸عزم خرابات بیقنا نتوان کرد
چون نه وجود است نه عدم به خرابات
گم شدن و بیخودی است راه خرابات
گر ز خرابات درد قسم تو آید
چون به خرابات حاجت تو حضور است
یار عزیز است خاصه یار خرابات
غزل شمارهٔ ۲۲۵به خرابات فرو خواهم شد
غزل شمارهٔ ۲۷۴با خراباتیان دردی کش
غزل شمارهٔ ۲۷۷دی پیر من از کوی خرابات برآمد
غزل شمارهٔ ۳۴۵مانا که یار ما به خرابات برگذشت
کاواز آن نگار خراباتیان شنود
غزل شمارهٔ ۳۷۶در خرابات خراب عشق تو
غزل شمارهٔ ۳۸۳خراباتی است پر رندان دعوی دار دردی کش
غزل شمارهٔ ۳۹۶اوفتادش بر خراباتی گذر
غزل شمارهٔ ۴۰۴میان جمع رندان خرابات
غزل شمارهٔ ۴۳۸مست شدم تا به خرابات دوش
پیر خرابات چو بانگم شنید
مذهب رندان خرابات گیر
غزل شمارهٔ ۴۵۰بی روی تو کعبهها خرابات
غزل شمارهٔ ۴۵۶درد خرابات مپیمای کم
غزل شمارهٔ ۴۶۷در خرابات خراب عاشقی
غزل شمارهٔ ۴۷۱گه به خرابات دوان بودهام
غزل شمارهٔ ۴۸۰جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس
غزل شمارهٔ ۵۱۵چو یار اندر خرابات است من اندر کعبه چون باشم
خراباتی صفت خود را ز بهر یار میدارم
غزل شمارهٔ ۵۲۸نه مرد مناجاتم نه رند خراباتم
غزل شمارهٔ ۵۹۳ما درد فروش هر خراباتیم
دردیکش و کمزن خراباتیم
غزل شمارهٔ ۶۰۰در دیر مغان راه خرابات گرفتیم
پی بر پی رندان خرابات نهادم
غزل شمارهٔ ۶۰۵ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
غزل شمارهٔ ۶۱۶بیا تا در تماشای خرابات
غزل شمارهٔ ۶۱۸لیکن شب و روز در خرابات
غزل شمارهٔ ۶۲۰گه محرم کم زن خراباتیم
غزل شمارهٔ ۶۲۳ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
مست و خراب کار خرابات میکنیم
هم یک دو روز کار خرابات میکنیم
غزل شمارهٔ ۶۵۹در کوی خرابات و خرافات فتادم
غزل شمارهٔ ۷۳۹نیست اکنون در خرابات مغان
غزل شمارهٔ ۷۷۱در خرابات آی تا حاصل کنی معیار داری
غزل شمارهٔ ۷۸۵گه ز مسجد به خرابات بری
غزل شمارهٔ ۸۰۳زنهار مشو تو در خرابات
گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیزگاه نفسم در خرابات افکند
(۱۰) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزعکه آنجا هم خراباتی بسی هست
حکایت گربه و موش و بادهبه مستی جمله رندان در خرابات
آمدن هدهد در نصیحت بلبل باو که راه بسی باریکستروا دای که رندان خرابات
الحکایه و التمثیلبرو سوی خرابات و نشان خواه
المقاله الثالث عشرزمانی درد نوشم در خرابات
الحکایه و التمثیلکه شد روزی جهودی در خرابات
سری بیرون کن از کوی خرابات
شمارهٔ ۶خمّار و خرابات نشین میخواهد
شمارهٔ ۱۳دُردی خرابات حرام است ترا
شمارهٔ ۴۹مستیم و خراب در خرابات فنا
شمارهٔ ۵۰در کنج خرابات خراب افتاده
در تحقیق صحبت فرمایدخراباتی شوی میخوارگردی
خرابات اهل دین این کار گویند
هم در این معنی بنوع دیگر فرمایدمیان پاکبازان در خرابات
خرابات فنادان و درو رو
اگر خواهی شدن سوی خرابات
در نموداری عشق به هر انواع گویدگهی مستانه و گه در خرابات
دمی دردی کشم اندر خرابات
چو آیی در خراباتم حقیقت
چو آیی در خراباتم ز هستی
چو آیی در خراباتم یقین تو
چو آیی در خراباتم فنا گرد
چو آیی در خراباتم چو مردان
چو آیی در خراباتم مرا بین
در معنی وسقاهم ربهم شراباً طهورا فرمایدچو جام ما خوری اندر خرابات
در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرمایدزمانی مست عشقی در خرابات
در عین العیان توحید گویداز آن مستم که در عین خرابات
که هشیار است اینجا در خرابات
بده جامی دگر از آن خرابات
جواب منصور شیخ جنید را (قس)چو رندان در دمی کش درخرابات
سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سرهحقیقت در خراباتم نشستند
در اسرار قربت شیطان فرمایدهمی نالد خوشی اندر خرابات
در سؤال کردن پیر از ابلیس در پاکی در لعنت و نافرمانی کردن فرمایدز طوقت هست شوقی در خرابات
در صفت جان و اثبات توحید کل فرمایدخراباتی شو و عین خرابی
خراباتی شو و تو آدمی باش
خراباتی شو و سجّاده بفکن
خراباتی شو و تسبیح با دلق
خراباتی شو و از نام بگذر
خراباتی شو و جام دمادم
خراباتی شو و دُردی بهر جام
خراباتی شو اندر عین هستی
خراباتی شو ای یار دل افروز
خراباتی شو اندر کوی عالم
خراباتی شو وکلّی برافکن
خراباتی شو و دلدار خود بین
خراباتی شو و کامی از او یاب
در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گویدخرابات فنا کن اختیارت
خرابات فنا از بهر مردانست
خراباتی شو و اندر خرابات
خراباتی شو و رطل گران کش
خراباتی شو این جام کن نوش
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرمایدخراباتست گورستان نظر کن
خرابات فنا اندر فنایست
خراباتیست پر از ماتم اینجا
در خطاب کردن با روح القدس و فضایل آن گفتن و عجز و مسکینی آوردن و تسلیم شدن در همه احوال فرمایدخراباتی شدم اندر خرابات
خراباتی منم اکنون مناجات
حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور ازعالم و در بی نشانی یافتن فرمایدخراباتی شو از عین خرابی
خراباتی شو و خود مست گردان
خراباتی شو و جامی تو درکش
خراباتی شو و و بر باد ده نار
خراباتی شو و شوری برانگیز
خراباتی شو و اسرار بشنو
خراباتی شو و جانان طلب کن
خراباتی شو و درکش سه تا جام
خراباتی شو و رند جهان شو
خراباتی شو و رسوا شو اینجا
خراباتی شو و رُخها سیه کن
خراباتی شو و شو ننگ عالم
خراباتی شو و آتش برافروز
خراباتی شو اینجا در خرابات
خراباتی شو و در کل فنا گرد
خراباتی شو و خود را تو بردار
در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرمایدگهی اندر خراباتست ساکن
در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرمایدخراباتی که او حق میشناسد
خراباتی که دُرد آشام باشد
کجا تو دیدهٔ سرّ خرابات
خراباتی شوی منصور آنجای
خرابات فنا اینجا ندیدی
خرابات فنا داری درون رو
اناالحق آن زمان زن در خرابات
خراباتی شو و در کش می عشق
خراباتی شو و مستانه درکش
خراباتی شو اندر عین این راز
در نصیحت کردن سالک دردمند و در مراقبت احوال خودکردن فرمایدشود رندانه در سوی خرابات
سوی جانان شتاب اندر خرابات
خراباتست جای لاابالی
خراباتست جای جمله مردان
خراباتست جای سالکانش
خرابات فنا رفتند و دیدند
خرابات فنا دریاب و بشتاب
در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرمایددو روزی روی نِه سوی خرابات
خراباتی شو و منصور واری
در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرمایدتو جامی خوردهٔ اندر خرابات
چوشد منصور در سوی خرابات
قصّه منصور و عیان او بهر نوع فرمایدکه کُشته در خرابات اوفتادست
بود این آن زمان از خویش پنهانخراباتی است در عین خرابات
تمامی اشیا از یک نور واحدندگهی اندر خرابات مغانست
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)دمی اندر خراباتم نشسته
تمامی اشیا از یک نور واحدند (ادامه)حقیقت بت پرستم در خرابات
سؤال نمودن ازمنصور که ابلیس در عین تلبیس است و جواب دادن منصور آن شخص راگهی اندر خراباتست ساکن
پرسش از بایزید بسطامی که حق را کجا توان دید (ادامه)گهی اندر خراباتی تو در کار
سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرمایدخراباتی است دنیا در خرابی
خراباتی است دنیا پر ز غوغا
خراباتی است دنیا تا بدانی
فنا خواهی شدن در این خرابات
سؤال کردن در علم تفسیر فرماید رحمةاللّهخراباتست گورستان نظر کن
همه اندر خراباتند مانده
همه اندر خراباتند سرمست
ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیهگفت: چه جای این حدیث است که ما را نیز به دل تو نشانی میدهند که انا عند المنکسر قلوبهم. اگر آسمانیانند از زمینیان میجویند و اگر زمینیان اند از آسمانیان میطلبند. اگر جوان است از پیر میطلبد واگر پیر است از جوان میطلبد واگر خراباتی است از زاهد میطلبد. اگر زاهد است از خراباتی می طلبد
ذکر امام شافعی رضی الله عنهنقل است که شافعی روزی وقت خود گم کرد. به همه مقامها بگردید و به خرابات برگذشت و به مسجد و مدرسه و بازار بگذشت، نیافت. و به خانقاهی برگذشت. جمعی صوفیان دید که نشسته بودند. یکی گفت: وقت را عزیز دارید که وقت بیاید. شافعی روی به خادم کرد و گفت: اینک وقت بازیافتم. بشنوکه چه میگویند.
ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیهنقلست که شیخ را مریدی بود مالدارو زکوتش میبایست دادن یک روز پیش شیخ آمد و گفت: ایهاالشیخ زکوة بکه دهم گفت: با هرکسی که دلت قرار گیرد آن مرد برفت و در سری راه درویش دید نابینا که نشسته بود و سئوال میکرد و اضطراب ظاهر دشات دلش بر وی قرا رگفت: که چشم ندارد و استحقاق عظیم دارد آن زکوة و چیزی بوی بدهم درستی زر در کیسه داشت بیرون آورد بوی داد نابینا دست زده وزن کرد گران نمود دانست که زر است شادمان شد مرد برفت و بامداد بدینجا گذر کرد که راه گذارش بروی بود دید که آن نابینا با نابینای دیگر میگوید که دیروز خواجهٔ بدینجا گذر کرد و درستی زر به من بداد برفتم به فلان خرابات و شب تا روز با فلان مطربه دمی عشرت کردم مرید شیخ چون آن شنید مضطرب شد و پیش شیخ آمد و ازحال نابینا خواست که بگوید شیخ کلاهی فروخته بود و بر همان عادت که داشت یک درم باوی داد گفت: برو هر که ترا نخست کس پیش آمد باو بده مرید آن درم بستاند و برفت در راه نخست کسی که او را پیش آمد علوی بود زود آن درم شیخ را باو داد وعلوی آن درم بستاند و برفت مرد گفت: باش تا در عقب او بروم و بنگرم تا او این درم بچه صرف میکند پس در پی او برفت تا علوی به خرابه رسید به آنجا درآمد کبک مردهٔ از زیر جامه بکشید و بر آنجا بینداخت و بیرون آمد و مرید گفت: ای جوانمرد به خداوند بر تو که راست گوی تا این چه حالست و این چه کبک مرده که بدینجا انداختی گفت: بدانکه آنچه بر ما رسیده است اگر بگویم از حق تعالی شکایت کرده باشم اما چون سوگند عظیم دادی به ضرورت بباید گفتن مردی درویش و عیال دارم و امروز هفت روز است که من و اهل و فرزندان طعام نیافتهایم گفتم اگر مرا و اهل مرا صبر باشد طفلان مرا نباشد و این برای ایشان مباح شده است ببرم تا ایشان بخورند و مرا ذل سؤال سخت میامد که برای نفس دست پیش غیر آورم ازوی چیزی طلب کنم و میگفتم خداوندا تو میدانی ازحال من و فرزندان من باخبری که اضطراب به کمال رسیده است و مرا از خلق چیزی طلب کردن خوش نمیآید من درین گفتار بودم که تو این درم بمن دادی چون وجه حلال یافتم برفتم و آن مرغ بیانداختم و اکنون بردم و این در مرا در وجه قوتی صرف کنم و آن مرد تعجب کرد و گفت: عجب حالی پیش شیخ آمد و پیش از آنکه با شیخ گوید شیخ گفت: ای مرد این روشن است که تو با عوان معامله کنی و با ظالمان خرید و فروخت لاجرم مالی که گرد آید از حرام بود و زکوة آن به چنین مرد رود که با شراب دهد که اصل کار در معامله است و گوش بدخل و خرج داشتن که هرچه بدهی به جایگاه افتد چنانکه این درم که من از کسب خود پیدا کردهام تا لاجرم سزاوار علوی شد و حق به مستحق رسید.
ذکر شیخ ابوالفضل حسننقلست که چون وفاتش نزدیک رسید گفتند ترا فلان جای درخاک کنیم که آنجا خاک مشایخ و بزرگان است گفت: زنهار من کیستم که مرا در جوار چنان قوم درخاک کنید بر بالای آن تل خواهم آنجا خراباتیان و دوالک بازان در خاکند در برابر ایشان مرا در خاک کنید که ایشان برحمت او نزدیکتر باشند که بیشتر آب تشنگان را دهند رحمةالله علیه.