ساقی نامه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن می که حال آورد
۲
کرامت فزاید کمال آورد
۳
به من ده که بس بیدل افتادهام
۴
وز این هر دو بیحاصل افتادهام
۵
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
۶
به کیخسرو و جم فرستد پیام
۷
بده تا بگویم به آواز نی
۸
که جمشید کی بود و کاووس کی
۹
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
۱۰
که با گنج قارون دهد عمر نوح
۱۱
بده تا به رویت گشایند باز
۱۲
در کامرانی و عمر دراز
۱۳
بده ساقی آن می کز او جام جم
۱۴
زند لاف بینایی اندر عدم
۱۵
به من ده که گردم به تایید جام
۱۶
چو جم آگه از سر عالم تمام
۱۷
دم از سیر این دیر دیرینه زن
۱۸
صلایی به شاهان پیشینه زن
۱۹
همان منزل است این جهان خراب
۲۰
که دیدهست ایوان افراسیاب
۲۱
کجا رای پیران لشکرکشش
۲۲
کجا شیده آن ترک خنجرکشش
۲۳
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
۲۴
که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
۲۵
همان مرحلهست این بیابان دور
۲۶
که گم شد در او لشکر سلم و تور
۲۷
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
۲۸
به کیخسرو و جم فرستد پیام
۲۹
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
۳۰
که یک جو نیرزد سرای سپنج
۳۱
بیا ساقی آن آتش تابناک
۳۲
که زردشت میجویدش زیر خاک
۳۳
به من ده که در کیش رندان مست
۳۴
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
۳۵
بیا ساقی آن بکر مستور مست
۳۶
که اندر خرابات دارد نشست
۳۷
به من ده که بدنام خواهم شدن
۳۸
خراب می و جام خواهم شدن
۳۹
بیا ساقی آن آب اندیشهسوز
۴۰
که گر شیر نوشد شود بیشهسوز
۴۱
بده تا روم بر فلک شیر گیر
۴۲
به هم بر زنم دام این گرگ پیر
۴۳
بیا ساقی آن می که حور بهشت
۴۴
عبیر ملایک در آن می سرشت
۴۵
بده تا بخوری در آتش کنم
۴۶
مشام خرد تا ابد خوش کنم
۴۷
بده ساقی آن می که شاهی دهد
۴۸
به پاکی او دل گواهی دهد
۴۹
میام ده مگر گردم از عیب پاک
۵۰
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
۵۱
چو شد باغ روحانیان مسکنم
۵۲
در اینجا چرا تختهبند تنم
۵۳
شرابم ده و روی دولت ببین
۵۴
خرابم کن و گنج حکمت ببین
۵۵
من آنم که چون جام گیرم به دست
۵۶
ببینم در آن آینه هر چه هست
۵۷
به مستی دم پادشاهی زنم
۵۸
دم خسروی در گدایی زنم
۵۹
به مستی توان در اسرار سفت
۶۰
که در بیخودی راز نتوان نهفت
۶۱
که حافظ چو مستانه سازد سرود
۶۲
ز چرخش دهد زهره آواز رود
۶۳
مغنی کجایی به گلبانگ رود
۶۴
به یاد آور آن خسروانی سرود
۶۵
که تا وجد را کارسازی کنم
۶۶
به رقص آیم و خرقهبازی کنم
۶۷
به اقبال دارای دیهیم و تخت
۶۸
بهین میوهٔ خسروانی درخت
۶۹
خدیو زمین پادشاه زمان
۷۰
مه برج دولت شه کامران
۷۱
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
۷۲
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
۷۳
فروغ دل و دیدهٔ مقبلان
۷۴
ولی نعمت جان صاحبدلان
۷۵
الا ای همای همایون نظر
۷۶
خجسته سروش مبارک خبر
۷۷
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
۷۸
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
۷۹
به جای سکندر بمان سالها
۸۰
به دانادلی کشف کن حالها
۸۱
سر فتنه دارد دگر روزگار
۸۲
من و مستی و فتنهٔ چشم یار
۸۳
یکی تیغ داند زدن روز کار
۸۴
یکی را قلمزن کند روزگار
۸۵
مغنی بزن آن نوآیین سرود
۸۶
بگو با حریفان به آواز رود
۸۷
مرا با عدو عاقبت فرصت است
۸۸
که از آسمان مژدهٔ نصرت است
۸۹
مغنی نوای طرب ساز کن
۹۰
به قول وغزل قصه آغاز کن
۹۱
که بار غمم بر زمین دوخت پای
۹۲
به ضرب اصولم برآور ز جای
۹۳
مغنی نوایی به گلبانگ رود
۹۴
بگوی و بزن خسروانی سرود
۹۵
روان بزرگان ز خود شاد کن
۹۶
ز پرویز و از باربد یاد کن
۹۷
مغنی از آن پرده نقشی بیار
۹۸
ببین تا چه گفت از درون پردهدار
۹۹
چنان برکش آواز خنیاگری
۱۰۰
که ناهید چنگی به رقص آوری
۱۰۱
رهی زن که صوفی به حالت رود
۱۰۲
به مستی وصلش حوالت رود
۱۰۳
مغنی دف و چنگ را ساز ده
۱۰۴
به آیین خوش نغمه آواز ده
۱۰۵
فریب جهان قصهٔ روشن است
۱۰۶
ببین تا چه زاید شب آبستن است
۱۰۷
مغنی ملولم دوتایی بزن
۱۰۸
به یکتایی او که تایی بزن
۱۰۹
همیبینم از دور گردون شگفت
۱۱۰
ندانم که را خاک خواهد گرفت
۱۱۱
دگر رند مغ آتشی میزند
۱۱۲
ندانم چراغ که بر میکند
۱۱۳
در این خونفشان عرصهٔ رستخیز
۱۱۴
تو خون صراحی و ساغر بریز
۱۱۵
به مستان نوید سرودی فرست
۱۱۶
به یاران رفته درودی فرست