سرآغاز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به نام خداوند جان آفرین
۲
حکیم سخن در زبان آفرین
۳
خداوند بخشندهٔ دستگیر
۴
کریم خطا بخش پوزش پذیر
۵
عزیزی که هر کز درش سر بتافت
۶
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
۷
سر پادشاهان گردن فراز
۸
به درگاه او بر زمین نیاز
۹
نه گردن کشان را بگیرد به فور
۱۰
نه عذرآوران را براند به جور
۱۱
وگر خشم گیرد ز کردار زشت
۱۲
چو بازآمدی ماجرا در نوشت
۱۳
اگر با پدر جنگ جوید کسی
۱۴
پدر بی گمان خشم گیرد بسی
۱۵
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
۱۶
چو بیگانگانش براند ز پیش
۱۷
وگر بنده چابک نباشد به کار
۱۸
عزیزش ندارد خداوندگار
۱۹
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
۲۰
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
۲۱
وگر ترک خدمت کند لشکری
۲۲
شود شاه لشکرکش از وی بری
۲۳
ولیکن خداوند بالا و پست
۲۴
به عصیان در رزق بر کس نبست
۲۵
دو کونش یکی قطره از بحر علم
۲۶
گنه بیند و پرده پوشد به حلم
۲۷
ادیم زمین، سفرهٔ عام اوست
۲۸
بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
۲۹
اگر بر جفا پیشه بشتافتی
۳۰
که از دست قهرش امان یافتی؟
۳۱
بری ذاتش از تهمت ضد و جنس
۳۲
غنی ملکش از طاعت جن و انس
۳۳
پرستار امرش همه چیز و کس
۳۴
بنی آدم و مرغ و مور و مگس
۳۵
چنان پهن خوان کرم گسترد
۳۶
که سیمرغ در قاف قسمت خورد
۳۷
لطیف کرم گستر کارساز
۳۸
که دارای خلق است و دانای راز
۳۹
مر او را رسد کبریا و منی
۴۰
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
۴۱
یکی را به سر برنهد تاج بخت
۴۲
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
۴۳
کلاه سعادت یکی بر سرش
۴۴
گلیم شقاوت یکی در برش
۴۵
گلستان کند آتشی بر خلیل
۴۶
گروهی بر آتش برد ز آب نیل
۴۷
گر آن است، منشور احسان اوست
۴۸
ور این است، توقیع فرمان اوست
۴۹
پس پرده بیند عملهای بد
۵۰
هم او پرده پوشد به آلای خود
۵۱
به تهدید اگر برکشد تیغ حکم
۵۲
بمانند کروبیان صم و بکم
۵۳
وگر در دهد یک صلای کرم
۵۴
عزازیل گوید نصیبی برم
۵۵
به درگاه لطف و بزرگیش بر
۵۶
بزرگان نهاده بزرگی ز سر
۵۷
فروماندگان را به رحمت قریب
۵۸
تضرع کنان را به دعوت مجیب
۵۹
بر احوال نابوده، علمش بصیر
۶۰
به اسرار ناگفته، لطفش خبیر
۶۱
به قدرت، نگهدار بالا و شیب
۶۲
خداوند دیوان روز حسیب
۶۳
نه مستغنی از طاعتش پشت کس
۶۴
نه بر حرف او جای انگشت کس
۶۵
قدیمی نکوکار نیکی پسند
۶۶
به کلک قضا در رحم نقش بند
۶۷
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب
۶۸
روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
۶۹
زمین از تب لرزه آمد ستوه
۷۰
فرو کوفت بر دامنش میخ کوه
۷۱
دهد نطفه را صورتی چون پری
۷۲
که کردهست بر آب صورتگری؟
۷۳
نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ
۷۴
گل و لعل در شاخ پیروزه رنگ
۷۵
ز ابر افکند قطرهای سوی یم
۷۶
ز صلب افکند نطفهای در شکم
۷۷
از آن قطره لولوی لالا کند
۷۸
وز این، صورتی سرو بالا کند
۷۹
بر او علم یک ذره پوشیده نیست
۸۰
که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
۸۱
مهیاکن روزی مار و مور
۸۲
اگر چند بیدست و پایند و زور
۸۳
به امرش وجود از عدم نقش بست
۸۴
که داند جز او کردن از نیست، هست؟
۸۵
دگر ره به کتم عدم در برد
۸۶
وز انجا به صحرای محشر برد
۸۷
جهان متفق بر الهیتش
۸۸
فرومانده از کنه ماهیتش
۸۹
بشر ماورای جلالش نیافت
۹۰
بصر منتهای جمالش نیافت
۹۱
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
۹۲
نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
۹۳
در این ورطه کشتی فروشد هزار
۹۴
که پیدا نشد تختهای بر کنار
۹۵
چه شبها نشستم در این سیر، گم
۹۶
که دهشت گرفت آستینم که قم
۹۷
محیط است علم ملک بر بسیط
۹۸
قیاس تو بر وی نگردد محیط
۹۹
نه ادراک در کنه ذاتش رسید
۱۰۰
نه فکرت به غور صفاتش رسید
۱۰۱
توان در بلاغت به سحبان رسید
۱۰۲
نه در کنه بی چون سبحان رسید
۱۰۳
که خاصان در این ره فرس راندهاند
۱۰۴
به لااحصی از تک فروماندهاند
۱۰۵
نه هر جای مرکب توان تاختن
۱۰۶
که جاها سپر باید انداختن
۱۰۷
وگر سالکی محرم راز گشت
۱۰۸
ببندند بر وی در بازگشت
۱۰۹
کسی را در این بزم ساغر دهند
۱۱۰
که داروی بیهوشیش در دهند
۱۱۱
یکی باز را دیده بردوختهست
۱۱۲
یکی دیدها باز و پر سوختهست
۱۱۳
کسی ره سوی گنج قارون نبرد
۱۱۴
وگر برد، ره باز بیرون نبرد
۱۱۵
بمردم در این موج دریای خون
۱۱۶
کز او کس نبردهست کشتی برون
۱۱۷
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
۱۱۸
نخست اسب باز آمدن پی کنی
۱۱۹
تأمل در آیینهٔ دل کنی
۱۲۰
صفایی به تدریج حاصل کنی
۱۲۱
مگر بویی از عشق مستت کند
۱۲۲
طلبکار عهد الستت کند
۱۲۳
به پای طلب ره بدان جا بری
۱۲۴
وز آنجا به بال محبت پری
۱۲۵
بدرد یقین پردههای خیال
۱۲۶
نماند سراپرده الا جلال
۱۲۷
دگر مرکب عقل را پویه نیست
۱۲۸
عنانش بگیرد تحیر که بیست
۱۲۹
در این بحر جز مرد راعی نرفت
۱۳۰
گم آن شد که دنبال داعی نرفت
۱۳۱
کسانی کز این راه برگشتهاند
۱۳۲
برفتند بسیار و سرگشتهاند
۱۳۳
خلاف پیمبر کسی ره گزید
۱۳۴
که هرگز به منزل نخواهد رسید
۱۳۵
مپندار سعدی که راه صفا
۱۳۶
توان رفت جز بر پی مصطفی