سعدی · بوستان

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی دود خلق آتشی برفروخت
۲
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
۳
یکی شکر گفت اندران خاک و دود
۴
که دکان ما را گزندی نبود
۵
جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس
۶
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
۷
پسندی که شهری بسوزد به نار
۸
وگرچه سرایت بود بر کنار؟
۹
بجز سنگدل ناکند معده تنگ
۱۰
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
۱۱
توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
۱۲
چو بیند که درویش خون می‌خورد؟
۱۳
مگو تندرست است رنجوردار
۱۴
که می‌پیچد از غصه رنجوروار
۱۵
تنکدل چو یاران به منزل رسند
۱۶
نخسبد که واماندگان از پسند
۱۷
دل پادشاهان شود بارکش
۱۸
چو بینند در گل خر خارکش
۱۹
اگر در سرای سعادت کس است
۲۰
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
۲۱
همینت بسنده‌ست اگر بشنوی
۲۲
که گر خار کاری سمن ندروی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.