سعدی · بوستان

حکایت حجاج یوسف

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حکایت کنند از یکی نیکمرد
۲
که اکرام حجاج یوسف نکرد
۳
به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز
۴
که نطعش بینداز و خونش بریز
۵
چو حجت نماند جفا جوی را
۶
بپرخاش در هم کشد روی را
۷
بخندید و بگریست مرد خدای
۸
عجب داشت سنگین دل تیره رای
۹
چو دیدش که خندید و دیگر گریست
۱۰
بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟
۱۱
بگفتا همی‌گریم از روزگار
۱۲
که طفلان بیچاره دارم چهار
۱۳
همی‌خندم از لطف یزدان پاک
۱۴
که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک
۱۵
پسر گفتش: ای نامور شهریار
۱۶
یکی دست از این مرد صوفی بدار
۱۷
که خلقی بدو روی دارند و پشت
۱۸
نه رای است خلقی به یک بار کشت
۱۹
بزرگی و عفو و کرم پیشه کن
۲۰
ز خردان اطفالش اندیشه کن
۲۱
شنیدم که نشنید و خونش بریخت
۲۲
ز فرمان داور که داند گریخت؟
۲۳
بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت
۲۴
به خواب اندرش دید و پرسید و گفت:
۲۵
دمی بیش بر من سیاست نراند
۲۶
عقوبت بر او تا قیامت بماند
۲۷
نترسی که پاک اندرونی شبی
۲۸
برآرد ز سوز جگر یا ربی؟
۲۹
نخفته‌ست مظلوم از آهش بترس
۳۰
ز دود دل صبحگاهش بترس
۳۱
نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟
۳۲
بر پاک ناید ز تخم پلید
۳۳
مزن بانگ بر شیرمردان درشت
۳۴
چو با کودکان بر نیایی به مشت
۳۵
یکی پند می‌گفت فرزند را
۳۶
نگه‌دار پند خردمند را
۳۷
مکن جور بر خردکان ای پسر
۳۸
که یک روزت افتد بزرگی به سر
۳۹
نمی‌ترسی ای گرگ ناقص خرد
۴۰
که روزی پلنگیت بر هم درد؟
۴۱
به خردی درم زور سرپنجه بود
۴۲
دل زیردستان ز من رنجه بود
۴۳
بخوردم یکی مشت زورآوران
۴۴
نکردم دگر زور با لاغران

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.