حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
۲
که خیز ای مبارک در رزق زن
۳
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
۴
که فرزندکانت نظر بر رهند
۵
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
۶
که سلطان به شب نیت روزه کرد
۷
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
۸
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
۹
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
۱۰
که افطار او عید طفلان ماست
۱۱
خورنده که خیرش برآید ز دست
۱۲
به از صائم الدهر دنیا پرست
۱۳
مسلم کسی را بود روزه داشت
۱۴
که درماندهای را دهد نان چاشت
۱۵
وگرنه چه لازم که سعیی بری
۱۶
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟