حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به شهری در از شام غوغا فتاد
۲
گرفتند پیری مبارک نهاد
۳
هنوز آن حدیثم به گوش اندرست
۴
چو قیدش نهادند بر پای و دست
۵
که گفت ارنه سلطان اشارت کند
۶
که را زهره باشد که غارت کند؟
۷
بباید چنین دشمنی دوست داشت
۸
که میدانمش دوست بر من گماشت
۹
اگر عز وجاه است و گر ذل و قید
۱۰
من از حق شناسم، نه از عمرو و زید
۱۱
ز علت مدار، ای خردمند، بیم
۱۲
چو داروی تلخت فرستد حکیم
۱۳
بخور هرچه آید ز دست حبیب
۱۴
نه بیمار داناترست از طبیب