حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی پادشهزاده در گنجه بود
۲
که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود
۳
به مسجد در آمد سرایان و مست
۴
می اندر سر و ساتگینی به دست
۵
به مقصوره در پارسایی مقیم
۶
زبانی دلاویز و قلبی سلیم
۷
تنی چند بر گفت او مجتمع
۸
چو عالم نباشی کم از مستمع
۹
چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون
۱۰
شدند آن عزیزان خراب اندرون
۱۱
چو منکر بود پادشه را قدم
۱۲
که یارد زد از امر معروف دم؟
۱۳
تحکم کند سیر بر بوی گل
۱۴
فرو ماند آواز چنگ از دهل
۱۵
گرت نهی منکر برآید ز دست
۱۶
نشاید چو بی دست و پایان نشست
۱۷
وگر دست قدرت نداری، بگوی
۱۸
که پاکیزه گردد به اندرز خوی
۱۹
چو دست و زبان را نماند مجال
۲۰
به همت نمایند مردی رجال
۲۱
یکی پیش دانای خلوت نشین
۲۲
بنالید و بگریست سر بر زمین
۲۳
که باری بر این رند ناپاک و مست
۲۴
دعا کن که ما بی زبانیم و دست
۲۵
دمی سوزناک از دلی با خبر
۲۶
قوی تر که هفتاد تیغ و تبر
۲۷
بر آورد مرد جهاندیده دست
۲۸
چه گفت ای خداوند بالا و پست
۲۹
خوش است این پسر وقتش از روزگار
۳۰
خدایا همه وقت او خوش بدار
۳۱
کسی گفتش ای قدوهٔ راستی
۳۲
بر این بد چرا نیکویی خواستی؟
۳۳
چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر
۳۴
چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟
۳۵
چنین گفت بینندهٔ تیز هوش
۳۶
چو سر سخن در نیابی مجوش
۳۷
به طامات مجلس نیاراستم
۳۸
ز داد آفرین توبهاش خواستم
۳۹
که هرگه که بازآید از خوی زشت
۴۰
به عیشی رسد جاودان در بهشت
۴۱
همین پنج روزست عیش مدام
۴۲
به ترک اندرش عیشهای مدام
۴۳
حدیثی که مرد سخن ساز گفت
۴۴
کسی زان میان با ملک باز گفت
۴۵
ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ
۴۶
ببارید بر چهره سیل دریغ
۴۷
به نیران شوق اندرونش بسوخت
۴۸
حیا دیده بر پشت پایش بدوخت
۴۹
بر نیک محضر فرستاد کس
۵۰
در توبه کوبان که فریاد رس
۵۱
قدم رنجه فرمای تا سر نهم
۵۲
سر جهل و ناراستی بر نهم
۵۳
نصیحتگر آمد به ایوان شاه
۵۴
نظر کرد در صفهٔ بارگاه
۵۵
شکر دید و عناب و شمع و شراب
۵۶
ده از نعمت آباد و مردم خراب
۵۷
یکی غایب از خود، یکی نیم مست
۵۸
یکی شعر گویان صراحی به دست
۵۹
ز سویی برآورده مطرب خروش
۶۰
ز دیگر سو آواز ساقی که نوش
۶۱
حریفان خراب از می لعل رنگ
۶۲
سرچنگی از خواب در بر چو چنگ
۶۳
نبود از ندیمان گردن فراز
۶۴
بجز نرگس آن جا کسی دیده باز
۶۵
دف و چنگ با یکدگر سازگار
۶۶
برآورده زیر از میان ناله زار
۶۷
بفرمود و درهم شکستند خرد
۶۸
مبدل شد این عیش صافی به درد
۶۹
شکستند چنگ و گسستند رود
۷۰
بدر کرد گوینده از سر سرود
۷۱
به میخانه در سنگ بردن زدند
۷۲
کدو را نشاندند و گردن زدند
۷۳
می لاله گون از بط سرنگون
۷۴
روان همچنان کز بط کشته خون
۷۵
خم آبستن خمر نه ماهه بود
۷۶
در آن فتنه دختر بینداخت زود
۷۷
شکم تا به نافش دریدند مشک
۷۸
قدح را بر او چشم خونی پر اشک
۷۹
بفرمود تا سنگ صحن سرای
۸۰
بکندند و کردند نو باز جای
۸۱
که گلگونه خمر یاقوت فام
۸۲
به شستن نمیشد ز روی رخام
۸۳
عجب نیست بالوعه گر شد خراب
۸۴
که خورد اندر آن روز چندان شراب
۸۵
دگر هر که بر بط گرفتی به کف
۸۶
قفا خوردی از دست مردم چو دف
۸۷
وگر فاسقی چنگ بردی به دوش
۸۸
بمالیدی او را چو طنبور گوش
۸۹
جوان را سر از کبر و پندار مست
۹۰
چو پیران به کنج عبادت نشست
۹۱
پدر بارها گفته بودش بهول
۹۲
که شایسته رو باش و پاکیزه قول
۹۳
جفای پدر برد و زندان و بند
۹۴
چنان سودمندش نیامد که پند
۹۵
گرش سخت گفتی سخنگوی سهل
۹۶
که بیرون کن از سر جوانی و جهل
۹۷
خیال و غرورش بر آن داشتی
۹۸
که درویش را زنده نگذاشتی
۹۹
سپر نفگند شیر غران ز جنگ
۱۰۰
نیندیشد از تیغ بران پلنگ
۱۰۱
بنرمی ز دشمن توان کرد دوست
۱۰۲
چو با دوست سختی کنی دشمن اوست
۱۰۳
چو سندان کسی سخت رویی نکرد
۱۰۴
که خایسک تأدیب بر سر نخورد
۱۰۵
به گفتن درشتی مکن با امیر
۱۰۶
چو بینی که سختی کند، سست گیر
۱۰۷
به اخلاق با هر که بینی بساز
۱۰۸
اگر زیر دست است و گر سرفراز
۱۰۹
که این گردن از نازکی بر کشد
۱۱۰
به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد
۱۱۱
به شیرین زبانی توان برد گوی
۱۱۲
که پیوسته تلخی برد تند روی
۱۱۳
تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر
۱۱۴
ترش روی را گو به تلخی بمیر