حکایت زاهد و بربط زن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی بربطی در بغل داشت مست
۲
به شب در سر پارسایی شکست
۳
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم
۴
بر سنگدل برد یک مشت سیم
۵
که دوشینه معذور بودی و مست
۶
تو را و مرا بربط و سر شکست
۷
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
۸
تو را به نخواهد شد الا به سیم
۹
از این دوستان خدا بر سرند
۱۰
که از خلق بسیار بر سر خورند