حکایت طبیب و کرد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شبی کردی از درد پهلو نخفت
۲
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
۳
از این دست کو برگ رز میخورد
۴
عجب دارم ار شب به پایان برد
۵
که در سینه پیکان تیر تتار
۶
به از نقل ماکول ناسازگار
۷
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
۸
همه عمر نادان برآید به هیچ
۹
قضا را طبیب اندر آن شب بمرد
۱۰
چهل سال از این رفت و زندهست کرد