حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی سلطنت ران صاحب شکوه
۲
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
۳
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
۴
که در دوده قایم مقامی نداشت
۵
چو خلوت نشین کوس دولت شنید
۶
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
۷
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
۸
دل پردلان زو رمیدن گرفت
۹
چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
۱۰
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
۱۱
ز قوم پراگنده خلقی بکشت
۱۲
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
۱۳
چنان در حصارش کشیدند تنگ
۱۴
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
۱۵
بر نیکمردی فرستاد کس
۱۶
که صعبم فرومانده، فریاد رس
۱۷
به همت مدد کن که شمشیر و تیر
۱۸
نه در هر وغایی بود دستگیر
۱۹
چو بشنید عابد بخندید و گفت
۲۰
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
۲۱
ندانست قارون نعمت پرست
۲۲
که گنج سلامت به کنج اندرست