حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بتی دیدم از عاج در سومنات
۲
مرصع چو در جاهلیت منات
۳
چنان صورتش بسته تمثالگر
۴
که صورت نبندد از آن خوبتر
۵
ز هر ناحیت کاروانها روان
۶
به دیدار آن صورت بی روان
۷
طمع کردن رایان چین و چگل
۸
چو سعدی وفا زان بت سخت دل
۹
زبان آوران رفته از هر مکان
۱۰
تضرع کنان پیش آن بی زبان
۱۱
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
۱۲
که حیی جمادی پرستد چرا؟
۱۳
مغی را که با من سر و کار بود
۱۴
نکو گوی و هم حجره و یار بود
۱۵
به نرمی بپرسیدم ای برهمن
۱۶
عجب دارم از کار این بقعه من
۱۷
که مدهوش این ناتوان پیکرند
۱۸
مقید به چاه ظلال اندرند
۱۹
نه نیروی دستش، نه رفتار پای
۲۰
ورش بفگنی بر نخیرد ز جای
۲۱
نبینی که چشمانش از کهرباست؟
۲۲
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
۲۳
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت
۲۴
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
۲۵
مغان را خبر کرد و پیران دیر
۲۶
ندیدم در آن انجمن روی خیر
۲۷
فتادند گبران پازند خوان
۲۸
چو سگ در من از بهر آن استخوان
۲۹
چو آن را کژ پیششان راست بود
۳۰
ره راست در چشمشان کژ نمود
۳۱
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است
۳۲
به نزدیک بیدانشان جاهل است
۳۳
فرو ماندم از چاره همچون غریق
۳۴
برون از مدارا ندیدم طریق
۳۵
چو بینی که جاهل به کین اندرست
۳۶
سلامت به تسلیم و لین اندرست
۳۷
مهین برهمن را ستودم بلند
۳۸
که ای پیر تفسیر استا و زند
۳۹
مرا نیز با نقش این بت خوش است
۴۰
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
۴۱
بدیع آیدم صورتش در نظر
۴۲
ولیکن ز معنی ندارم خبر
۴۳
که سالوک این منزلم عن قریب
۴۴
بد از نیک کمتر شناسد غریب
۴۵
تو دانی که فرزین این رقعهای
۴۶
نصیحتگر شاه این بقعهای
۴۷
چه معنی است در صورت این صنم
۴۸
که اول پرستندگانش منم
۴۹
عبادت به تقلید گمراهی است
۵۰
خنک رهروی را که آگاهی است
۵۱
برهمن ز شادی برافروخت روی
۵۲
پسندید و گفت ای پسندیده گوی
۵۳
سوالت صواب است و فعلت جمیل
۵۴
به منزل رسد هر که جوید دلیل
۵۵
بسی چون تو گردیدم اندر سفر
۵۶
بتان دیدم از خویشتن بی خبر
۵۷
جز این بت که هر صبح از این جا که هست
۵۸
برآرد به یزدان دادار دست
۵۹
وگر خواهی امشب همین جا بباش
۶۰
که فردا شود سر این بر تو فاش
۶۱
شب آن جا ببودم به فرمان پیر
۶۲
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
۶۳
شبی همچو روز قیامت دراز
۶۴
مغان گرد من بی وضو در نماز
۶۵
کشیشان هرگز نیازرده آب
۶۶
بغلها چو مردار در آفتاب
۶۷
مگر کرده بودم گناهی عظیم
۶۸
که بردم در آن شب عذابی الیم
۶۹
همه شب در این قید غم مبتلا
۷۰
یکم دست بر دل، یکی بر دعا
۷۱
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس
۷۲
بخواند از فضای برهمن خروس
۷۳
خطیب سیه پوش شب بی خلاف
۷۴
بر آهخت شمشیر روز از غلاف
۷۵
فتاد آتش صبح در سوخته
۷۶
به یک دم جهانی شد افروخته
۷۷
تو گفتی که در خطهٔ زنگبار
۷۸
ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
۷۹
مغان تبه رای ناشسته روی
۸۰
به دیر آمدند از در و دشت و کوی
۸۱
کس از مرد در شهر و از زن نماند
۸۲
در آن بتکده جای در زن نماند
۸۳
من از غصه رنجور و از خواب مست
۸۴
که ناگاه تمثال برداشت دست
۸۵
به یک بار از اینها برآمد خروش
۸۶
تو گفتی که دریا برآمد به جوش
۸۷
چو بتخانه خالی شد از انجمن
۸۸
برهمن نگه کرد خندان به من
۸۹
که دانم تو را بیش مشکل نماند
۹۰
حقیقت عیان گشت و باطل نماند
۹۱
چو دیدم که جهل اندر او محکم است
۹۲
خیال محال اندر او مدغم است
۹۳
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
۹۴
که حق ز اهل باطل بباید نهفت
۹۵
چو بینی زبر دست را زور دست
۹۶
نه مردی بود پنجهٔ خود شکست
۹۷
زمانی به سالوس گریان شدم
۹۸
که من زانچه گفتم پشیمان شدم
۹۹
به گریه دل کافران کرد میل
۱۰۰
غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
۱۰۱
دویدند خدمت کنان سوی من
۱۰۲
به عزت گرفتند بازوی من
۱۰۳
شدم عذر گویان بر شخص عاج
۱۰۴
به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
۱۰۵
بتک را یکی بوسه دادم به دست
۱۰۶
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
۱۰۷
به تقلید کافر شدم روز چند
۱۰۸
برهمن شدم در مقالات زند
۱۰۹
چو دیدم که در دیر گشتم امین
۱۱۰
نگنجیدم از خرمی در زمین
۱۱۱
در دیر محکم ببستم شبی
۱۱۲
دویدم چپ و راست چون عقربی
۱۱۳
نگه کردم از زیر تخت و زبر
۱۱۴
یکی پرده دیدم مکلل به زر
۱۱۵
پس پرده مطرانی آذرپرست
۱۱۶
مجاور سر ریسمانی به دست
۱۱۷
به فورم در آن حل معلوم شد
۱۱۸
چو داود کاهن بر او موم شد
۱۱۹
که ناچار چون در کشد ریسمان
۱۲۰
بر آرد صنم دست، فریاد خوان
۱۲۱
برهمن شد از روی من شرمسار
۱۲۲
که شنعت بود بخیه بر روی کار
۱۲۳
بتازید ومن در پیش تاختم
۱۲۴
نگونش به چاهی در انداختم
۱۲۵
که دانستم ار زنده آن برهمن
۱۲۶
بماند، کند سعی در خون من
۱۲۷
پسندد که از من برآید دمار
۱۲۸
مبادا که سرش کنم آشکار
۱۲۹
چو از کار مفسد خبر یافتی
۱۳۰
ز دستش برآور چو دریافتی
۱۳۱
که گر زندهاش مانی، آن بی هنر
۱۳۲
نخواهد تو را زندگانی دگر
۱۳۳
وگر سر به خدمت نهد بر درت
۱۳۴
اگر دست یابد ببرد سرت
۱۳۵
فریبنده را پای در پی منه
۱۳۶
چو رفتی و دیدی امانش مده
۱۳۷
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
۱۳۸
که از مرده دیگر نیاید حدیث
۱۳۹
چو دیدم که غوغایی انگیختم
۱۴۰
رها کردم آن بوم و بگریختم
۱۴۱
چو اندر نیستانی آتش زدی
۱۴۲
ز شیران بپرهیز اگر بخردی
۱۴۳
مکش بچهٔ مار مردم گزای
۱۴۴
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
۱۴۵
چو زنبور خانه بیاشوفتی
۱۴۶
گریز از محلت که گرم اوفتی
۱۴۷
به چاپکتر از خود مینداز تیر
۱۴۸
چو افتاد، دامن به دندان بگیر
۱۴۹
در اوراق سعدی چنین پند نیست
۱۵۰
که چون پای دیوار کندی مایست
۱۵۱
به هند آمدم بعد از آن رستخیز
۱۵۲
وزان جا به راه یمن تا حجیز
۱۵۳
از آن جمله سختی که بر من گذشت
۱۵۴
دهانم جز امروز شیرین نگشت
۱۵۵
در اقبال و تأیید بوبکر سعد
۱۵۶
که مادر نزاید چنو قبل و بعد
۱۵۷
ز جور فلک دادخواه آمدم
۱۵۸
در این سایه گسترپناه آمدم
۱۵۹
دعاگوی این دولتم بندهوار
۱۶۰
خدایا تو این سایه پاینده دار
۱۶۱
که مرهم نهادم نه در خورد ریش
۱۶۲
که در خورد انعام و اکرام خویش
۱۶۳
کی این شکر نعمت به جای آورم
۱۶۴
وگر پای گردد به خدمت سرم؟
۱۶۵
فرج یافتم بعد از آن بندها
۱۶۶
هنوزم به گوش است از آن پندها
۱۶۷
یکی آن که هرگه که دست نیاز
۱۶۸
برآرم به درگاه دانای راز
۱۶۹
بیاد آید آن لعبت چینیم
۱۷۰
کند خاک در چشم خود بینیم
۱۷۱
بدانم که دستی که برداشتم
۱۷۲
به نیروی خود بر نیفراشتم
۱۷۳
نه صاحبدلان دست برمیکشند
۱۷۴
که سر رشته از غیب درمیکشند
۱۷۵
در خیر بازست و طاعت ولیک
۱۷۶
نه هر کس تواناست بر فعل نیک
۱۷۷
همین است مانع که در بارگاه
۱۷۸
نشاید شدن جز به فرمان شاه
۱۷۹
کلید قدر نیست در دست کس
۱۸۰
توانای مطلق خدای است و بس
۱۸۱
پس ای مرد پوینده بر راه راست
۱۸۲
تو را نیست منت، خداوند راست
۱۸۳
چو در غیب نیکو نهادت سرشت
۱۸۴
نیاید ز خوی تو کردار زشت
۱۸۵
ز زنبور کرد این حلاوت پدید
۱۸۶
همان کس که در مار زهر آفرید
۱۸۷
چو خواهد که ملک تو ویران کند
۱۸۸
نخست از تو خلقی پریشان کند
۱۸۹
وگر باشدش بر تو بخشایشی
۱۹۰
رساند به خلق از تو آسایشی
۱۹۱
تکبر مکن بر ره راستی
۱۹۲
که دستت گرفتند و برخاستی
۱۹۳
سخن سودمندست اگر بشنوی
۱۹۴
به مردان رسی گر طریقت روی
۱۹۵
مقامی بیابی گرت ره دهند
۱۹۶
که بر خوان عزت سماطت نهند
۱۹۷
ولیکن نباید که تنها خوری
۱۹۸
ز درویش درمنده یاد آوری
۱۹۹
فرستی مگر رحمتی در پیم
۲۰۰
که بر کردهٔ خویش واثق نیم