سعدی · مواعظ

غزل ۲۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند
۲
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
۳
نظر آنان که نکردند درین مشتی خاک
۴
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
۵
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
۶
گر همه ملک جهانست به هیچش نخرند
۷
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
۸
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
۹
این سراییست که البته خلل خواهد کرد
۱۰
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
۱۱
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
۱۲
حق عیانست ولی طایفه‌ای بی‌بصرند
۱۳
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
۱۴
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
۱۵
گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
۱۶
گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند
۱۷
آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
۱۸
عاقبت خاک شد و خلق به دو می‌گذرند
۱۹
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
۲۰
تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند
۲۱
گل بیخار میسر نشود در بستان
۲۲
گل بیخار جهان مردم نیکو سیرند
۲۳
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
۲۴
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.