غزل ۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
۲
به خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
۳
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی
۴
یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
۵
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم
۶
هم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
۷
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجز
۸
دیگرش چاره نماند که تو بیشبه و نظیری
۹
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
۱۰
که کریمی و حکیمی و علیمی و قدیری
۱۱
خالق خلق و نگارندهٔ ایوان رفیعی
۱۲
خالق صبح و برآرندهٔ خورشید منیری
۱۳
حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی
۱۴
بر تو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری
۱۵
گر همه خلق به خصمی به در آیند و عداوت
۱۶
چه تفاوت کند آن را که تو مولا و نصیری
۱۷
همه را ملک مجازست بزرگی و امیری
۱۸
تو خداوند جهانی که نه مردی و نه میری
۱۹
سعدیا من ملکالموت غنیام تو فقیری
۲۰
چاره درویشی و عجزست و گدایی و حقیری