پروین اعتصامی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
۲
از رهزن ایام در امانست
۳
ایمن نشد از دزد جز سبکبار
۴
بر دوش تو این بار بس گرانست
۵
اسبی که تو را میبرد بیک عمر
۶
بنگر که بدست که‌اش عنانست
۷
مردم‌کشی دهر، بی سلاح است
۸
غارتگری چرخ، ناگهانست
۹
خودکامی افلاک آشکار است
۱۰
از دیدهٔ ما خفتگان نهانست
۱۱
افسانهٔ گیتی نگفته پیداست
۱۲
افسونگریش روشن و عیانست
۱۳
هر غار و شکافی بدامن کوه
۱۴
با عبرت اگر بنگری دهانست
۱۵
بازیچهٔ این پرده، سحربازیست
۱۶
بی باکی این دست، داستانست
۱۷
دی جغد به ویرانه‌ای بخندید
۱۸
کاین قصر ز شاهان باستانست
۱۹
تو از پی گوری دوان چو بهرام
۲۰
آگه نه که گور از پیت دوانست
۲۱
شمشیر جهان کند مینماند
۲۲
تا مستی و خواب تواش فسانست
۲۳
بس قافلهٔ گم گشته است از آنروز
۲۴
کاین گمشده، سالار کاروانست
۲۵
بس آدمیان پای بند دیوند
۲۶
بسیار سر اینجا بر آستانست
۲۷
از پای در افتد به نیمهٔ راه
۲۸
آن رفته که بی توشه و توانست
۲۹
زین تیره تن، امید روشنی نیست
۳۰
جانست چراغ وجود، جانست
۳۱
شادابی شاخ و شکوفه در باغ
۳۲
هنگام گل از سعی باغبانست
۳۳
دل را ز چه رو شوره‌زار کردی
۳۴
خارش بکن ایدوست، بوستانست
۳۵
خون خورده و رخسار کرده رنگین
۳۶
این لعل که اندر حصار کانست
۳۷
آری، سمن و لاله روید از خاک
۳۸
تا ابر بهاری گهر فشانست
۳۹
در کیسهٔ خود بین که تا چه داری
۴۰
گیرم که فلان گنج از فلانست
۴۱
ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز
۴۲
بالاتر از اندیشه و گمانست
۴۳
ای چشمهٔ کوچک بچشم فکرت
۴۴
بحریست که بی کنه و بی کرانست
۴۵
اینجا نرسد کشتئی بساحل
۴۶
گر زانکه هزارانش بادبانست
۴۷
بر پر که نگردد بلند پرواز
۴۸
مرغیکه درین پست خاکدانست
۴۹
گرگ فلک آهوی وقت را خورد
۵۰
در مطبخ ما مشتی استخوانست
۵۱
اندیشه کن از باز، ای کبوتر
۵۲
هر چند تو را عرصه آسمانست
۵۳
جز گرد نکوئی مگرد هرگز
۵۴
نیکی است که پاینده در جهانست
۵۵
گر عمر گذاری به نیکنامی
۵۶
آنگاه تو را عمر جاودانست
۵۷
در ملک سلیمان چرا شب و روز
۵۸
دیوت بسر سفره میهمانست
۵۹
پیوند کسی جوی کاشنائی است
۶۰
اندوه کسی خور که مهربانست
۶۱
مگذار که میرد ز ناشتائی
۶۲
جان را هنر و علم همچو نانست
۶۳
فضل است چراغی که دلفروزست
۶۴
علم است بهاری که بی خزانست
۶۵
چوگان زن، تا بدستت افتد
۶۶
این گوی سعادت که در میانست
۶۷
چون چیره بدین چار دیو گردد
۶۸
آنکس که چنین بیدل و جبانست
۶۹
گر پنبه شوی، آتشت زمین است
۷۰
ور مرغ شوی، روبهت زمانست
۷۱
بس تیرزنان را نشانه کردست
۷۲
این تیر که در چلهٔ کمانست
۷۳
در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی
۷۴
بر خوان قضا آنکه میزبانست
۷۵
یکرنگی ناپایدار گردون
۷۶
کم عمرتر از صرصر و دخانست
۷۷
فرصت چو یکی قلعه‌ایست ستوار
۷۸
عقل تو بر این قلعه مرزبانست
۷۹
کالا مخر از اهرمن ازیراک
۸۰
هر چند که ارزان بود گرانست
۸۱
آن زنده که دانست و زندگی کرد
۸۲
در پیش خردمند، زنده آنست
۸۳
آن کو بره راست میزند گام
۸۴
هر جا که برد رخت، کامرانست
۸۵
بازیچهٔ طفلان خانه گردد
۸۶
آن مرغ که بی پر چو ماکیانست
۸۷
آلوده کنی خاطر و ندانی
۸۸
کالایش دل، پستی روانست
۸۹
هیزم کش دیوان شدن زبونیست
۹۰
روزی خور دونان شدن هوانست
۹۱
ننگ است بخواری طفیل بودن
۹۲
مانند مگس هر کجا که خوانست
۹۳
این سیل که با کوه می‌ستیزد
۹۴
بیغ افکن بسیار خانمانست
۹۵
بندیش ز دیوی که آدمی روست
۹۶
بگریز ز نقشی که دلستانست
۹۷
در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز
۹۸
کی چون نفس مرغ صبح خوانست
۹۹
از منقبت و علم، نیم ارزن
۱۰۰
ارزنده‌تر از گنج شایگانست
۱۰۱
کردار تو را سعی رهنمونست
۱۰۲
گفتار تو را عقل ترجمانست
۱۰۳
عطار سپهرت زریر بفروخت
۱۰۴
بگرفتی و گفتی که زعفرانست
۱۰۵
در قیمت جان از تو کار خواهند
۱۰۶
این گنج مپندار رایگانست
۱۰۷
اطلس نتوان کرد ریسمان را
۱۰۸
این پنبه که رشتی تو، ریسمانست
۱۰۹
ز اندام خود این تیرگی فروشوی
۱۱۰
در جوی تو این آب تا روانست
۱۱۱
پژمان نشود ز آفتاب هرگز
۱۱۲
تا بر سر این غنچه سایبانست
۱۱۳
برزیگری آموختی و کشتی
۱۱۴
این دانه زمانی که مهرگانست
۱۱۵
مسپار به تن کارهای جان را
۱۱۶
این بی هنر از دور پهلوانست
۱۱۷
یاری نکند با تو خسرو عقل
۱۱۸
تا جهل بملک تو حکمرانست
۱۱۹
مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین
۱۲۰
هنگام درو، حاصلت همانست
۱۲۱
هر نکته که دانی بگوی، پروین
۱۲۲
تا نیروی گفتار در زبانست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.