پروین اعتصامی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش
۲
دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
۳
نفس دیویست فریبنده از او بگریز
۴
سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش
۵
حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش
۶
یارهٔ جان نشود لل و مرجانش
۷
نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر
۸
که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش
۹
گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش
۱۰
داستانهاست بهر گوشه ز دستانش
۱۱
مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش
۱۲
مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش
۱۳
نه یکی حرف متینی است در اسنادش
۱۴
نه یکی سنگ درستی است بمیزانش
۱۵
رنگها کرده در این خم کف رنگینش
۱۶
خنده‌ها کرده بمردم لب خندانش
۱۷
خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش
۱۸
ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش
۱۹
شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش
۲۰
شد پریشانی پاکان سرو سامانش
۲۱
گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند
۲۲
بر حذر باش ازین گله و چوپانش
۲۳
علم، پیوند روان تو همی جوید
۲۴
تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش
۲۵
از کمال و هنر جان، تو شوی کامل
۲۶
عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش
۲۷
جهل چو شب‌پره و علم چو خورشید است
۲۸
نکند هیچ جز این نور، گریزانش
۲۹
نشود ناخن و دندان طمع کوته
۳۰
گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش
۳۱
میزبانی نکند چرخ سیه کاسه
۳۲
منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش
۳۳
حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن
۳۴
تا که در باز کند بهر تو دربانش
۳۵
دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز
۳۶
نبود راه سوی درگه ایقانش
۳۷
کعبه‌مان عجب شد و لاشه در آن قربان
۳۸
وای و صد وای برین کعبه و قربانش
۳۹
گرگ ایام نفرسود بدین پیری
۴۰
هیچگه کند نشد پنجه و دندانش
۴۱
نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن
۴۲
شوره‌زاریست که نامند گلستانش
۴۳
چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم
۴۴
که بود راه سوی مسکن شیطانش
۴۵
همه یغما گر و دزدند درین معبر
۴۶
کیست آنکو نگرفتند گریبانش
۴۷
راه دور است بسی ملک حقیقت را
۴۸
کوش کاز پای نیفتی به بیابانش
۴۹
آنکه اندر ظلمات فرو ماند
۵۰
چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش
۵۱
دامن عمر تو ایام همی سوزد
۵۲
مزن از آتش دل، دست بدامانش
۵۳
ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن
۵۴
ابر تیره است، بیندیش ز بارانش
۵۵
شیر خواری که سپردند بدین دایه
۵۶
شیر یک قطره نخوردست ز پستانش
۵۷
شخصی از بحر سعادت گهری آورد
۵۸
خفت از خستگی و داد بزاغانش
۵۹
چه همی هیمه برافروزی و نان بندی
۶۰
به تنوری که ندیدست کسی نانش
۶۱
خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد
۶۲
چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش
۶۳
گر که آبادی این دهکده میخواهی
۶۴
باید آباد کنی خانهٔ دهقانش
۶۵
پر این مرغ سعادت تو چنان بستی
۶۶
که گرفتند و فکندند بزندانش
۶۷
تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد
۶۸
چه همی یاد دهی حکمت لقمانش
۶۹
پست اندیشه بزرگی نکند هرگز
۷۰
گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش
۷۱
اگرت آرزوی کعبه بود در دل
۷۲
چه شکایت کنی از خار مغیلانش
۷۳
گر چه دشوار بود کار و برومندی
۷۴
همت و کارشناسی کند آسانش
۷۵
سزد ار پر کند از در و گهر دامن
۷۶
آنکه اندیشه نبودست ز عمانش
۷۷
گهری گر نرود خود بسوی دریا
۷۸
ببرد روشنی لؤلؤ رخشانش
۷۹
آنکه عمری پی آسایش تن کوشید
۸۰
کاش یک لحظه بدل بود غم جانش
۸۱
گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج
۸۲
دست هرگز نتوان برد بچوگانش
۸۳
وقت فرخنده درختی است، هنر میوه
۸۴
شب و روز و مه و سالند چو اغصانش
۸۵
روح را زیب تن سفله نیاراید
۸۶
رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش
۸۷
نشود کان حقیقت ز گهر خالی
۸۸
برو ای دوست گهر میطلب از کانش
۸۹
بگشا قفل در باغ فضیلت را
۹۰
بخور از میوهٔ شیرین فراوانش
۹۱
ریم وسواس بصابون حقایق شوی
۹۲
نبری فایده زین گازر و اشنانش
۹۳
جهل پای تو ببندد چو بیابد دست
۹۴
فرصتت هست، مده فرصت جولانش
۹۵
تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست
۹۶
ما ندادیم گه تجربه میدانش
۹۷
بره‌ها گرگ کند مکتب خودبینی
۹۸
گر بتدبیر نبندیم دبستانش
۹۹
نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت
۱۰۰
راز سر بسته و رسم و ره پنهانش
۱۰۱
ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم
۱۰۲
تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش
۱۰۳
دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش
۱۰۴
چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش
۱۰۵
تیره‌روزیست همه روز دل افروزش
۱۰۶
سنگریزه است همه لعل بدخشانش
۱۰۷
آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد
۱۰۸
نبری تا بسوی کوره و سندانش
۱۰۹
معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود
۱۱۰
سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش
۱۱۱
پاسبانی نکند بنده چو ایمان را
۱۱۲
دیو زان بنده چه دزدد به جز ایمانش
۱۱۳
جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون
۱۱۴
دین گران بود، تو بفروختی ارزانش
۱۱۵
گرگ آسود، نجستیم چو آثارش
۱۱۶
درد افزود، نکردیم چو درمانش
۱۱۷
سالها عقل دکان داشت بکوی ما
۱۱۸
بهچ توشی نخریدیم ز دکانش
۱۱۹
خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار
۱۲۰
تا که تادیب کند گردش دورانش
۱۲۱
طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی
۱۲۲
که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش
۱۲۳
دل پریشان نبد آنروز که تنها بود
۱۲۴
کرد جمعیت نا اهل پریشانش
۱۲۵
شیر و روباه شکاری چو بدست آرند
۱۲۶
روبهش پوست برد، شیر خورد رانش
۱۲۷
کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد
۱۲۸
کس ندانست چه آمد به سلیمانش
۱۲۹
نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه
۱۳۰
گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
۱۳۱
روح عریان و تو هم درزی و هم نساج
۱۳۲
جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش
۱۳۳
لشکر عقل پی فتح تو میکوشد
۱۳۴
چه همی کند کنی خنجر و پیکانش
۱۳۵
خرد از دام تو بگریخته، باز آرش
۱۳۶
هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش
۱۳۷
کار را کارگر نیک دهد رونق
۱۳۸
چه کند کاهل نادان تن آسانش
۱۳۹
همه دود است کباب حسد و نخوت
۱۴۰
نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش
۱۴۱
سود دلال وجود تو خسارت شد
۱۴۲
تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش
۱۴۳
گنج هستی بستانند ز ما، پروین
۱۴۴
ما نبودیم، قضا بود نگهبانش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.