جولای خدا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کاهلی در گوشهای افتاد سست
۲
خسته و رنجور، اما تندرست
۳
عنکبوتی دید بر در، گرم کار
۴
گوشه گیر از سرد و گرم روزگار
۵
دوک همت را به کار انداخته
۶
جز ره سعی و عمل نشناخته
۷
پشت در افتاده، اما پیش بین
۸
از برای صید، دائم در کمین
۹
رشتهها رشتی ز مو باریکتر
۱۰
زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر
۱۱
پرده می ویخت پیدا و نهان
۱۲
ریسمان می تافت از آب دهان
۱۳
درس ها می داد بی نطق و کلام
۱۴
فکرها میپخت با نخ های خام
۱۵
کاردانان، کار زین سان می کنند
۱۶
تا که گویی هست، چوگان می زنند
۱۷
گه تبه کردی، گهی آراستی
۱۸
گه درافتادی، گهی برخاستی
۱۹
کار آماده ولی افزار نه
۲۰
دایره صد جا ولی پرگار نه
۲۱
زاویه بی حد، مثلث بی شمار
۲۲
این مهندس را که بود آموزگار؟!
۲۳
کار کرده، صاحب کاری شده
۲۴
اندر آن معموره معماری شده
۲۵
این چنین سوداگری را سودهاست
۲۶
وندرین یک تار، تار و پودهاست
۲۷
پای کوبان در نشیب و در فراز
۲۸
ساعتی جولا، زمانی بندباز
۲۹
پست و بی مقدار، اما سربلند
۳۰
ساده و یک دل، ولی مشکل پسند
۳۱
اوستاد اندر حساب رسم و خط
۳۲
طرح و نقشی خالی از سهو و غلط
۳۳
گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟
۳۴
آسمان، زین کار کردنها بری ست
۳۵
کوها کارست در این کارگاه
۳۶
کس نمیبیند ترا، ای پر کاه
۳۷
می تنی تاری که جاروبش کنند؟
۳۸
می کشی طرحی که معیوبش کنند؟
۳۹
هیچ گه عاقل نسازد خانهای
۴۰
که شود از عطسهای ویرانهای
۴۱
پایه می سازی ولی سست و خراب
۴۲
نقش نیکو می زنی، اما بر آب
۴۳
رونقی می جوی گر ارزندهای
۴۴
دیبهای می باف گر بافندهای
۴۵
کس ز خلقان تو پیراهن نکرد
۴۶
وین نخ پوسیده در سوزن نکرد
۴۷
کس نخواهد دیدنت در پشت در
۴۸
کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر
۴۹
بی سر و سامانی از دود و دمی
۵۰
غرق در طوفانی از آه و نمی
۵۱
کس نخواهد دادنت پشم و کلاف
۵۲
کس نخواهد گفت کشمیری بباف
۵۳
بس زبر دست ست چرخ کینهتوز
۵۴
پنبه ی خود را در این آتش مسوز
۵۵
چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد
۵۶
دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد
۵۷
خسته کردی زین تنیدن پا و دست
۵۸
رو بخواب امروز، فردا نیز هست
۵۹
تا نخوردی پشت پایی از جهان
۶۰
خویش را زین گوشه گیری وارهان
۶۱
گفت آگه نیستی ز اسرار من
۶۲
چند خندی بر در و دیوار من؟!
۶۳
علم ره بنمودن از حق، پا ز ما
۶۴
قدرت و یاری از او، یارا ز ما
۶۵
تو به فکر خفتنی در این رباط
۶۶
فارغی زین کارگاه و زین بساط
۶۷
در تکاپوییم ما در راه دوست
۶۸
کارفرما او و کارآگاه اوست
۶۹
گر چه اندر کنج عزلت ساکنم
۷۰
شور و غوغایی ست اندر باطنم
۷۱
دست من بر دستگاه محکمی ست
۷۲
هر نخ اندر چشم من ابریشمی است
۷۳
کار ما گر سهل و گر دشوار بود
۷۴
کارگر می خواست، زیرا کار بود
۷۵
صنعت ما پردههای ما بس است
۷۶
تار ما هم دیبه و هم اطلس است
۷۷
ما نمیبافیم از بهر فروش
۷۸
ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش
۷۹
عیب ما زین پردهها پوشیده شد
۸۰
پرده ی پندار تو پوسیده شد
۸۱
گر، درد این پرده، چرخ پرده در
۸۲
رخت بر بندم، روم جای دگر
۸۳
گر سحر ویران کنند این سقف و بام
۸۴
خانه ی دیگر بسازم وقت شام
۸۵
گر ز یک کنجم براند روزگار
۸۶
گوشه ی دیگر نمایم اختیار
۸۷
ما که عمری پردهداری کردهایم
۸۸
در حوادث، بردباری کردهایم
۸۹
گاه جاروبست و گه گرد و نسیم
۹۰
کهنه نتوان کرد این عهد قدیم
۹۱
ما نمیترسیم از تقدیر و بخت
۹۲
آگهیم از عمق این گرداب سخت
۹۳
آنکه داد این دوک، ما را رایگان
۹۴
پنبه خواهد داد بهر ریسمان
۹۵
هست بازاری دگر، ای خواجه تاش
۹۶
کاندر آنجا میشناسند این قماش
۹۷
صد خریدار و هزاران گنج زر
۹۸
نیست چون یک دیده ی صاحب نظر
۹۹
تو ندیدی پرده ی دیوار را
۱۰۰
چون ببینی پرده ی اسرار را
۱۰۱
خرده میگیری همی بر عنکبوت
۱۰۲
خود نداری هیچ جز باد بروت
۱۰۳
ما تمام از ابتدا بافندهایم
۱۰۴
حرفت ما این بود تا زندهایم
۱۰۵
سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم
۱۰۶
بافتیم و بافتیم و بافتیم
۱۰۷
پیشهام این ست، گر کم یا زیاد
۱۰۸
من شدم شاگرد و ایام اوستاد
۱۰۹
کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟
۱۱۰
بار ما خالی است، دربار تو چیست؟
۱۱۱
می نهم دامی، شکاری می زنم
۱۱۲
جولهام، هر لحظه تاری میتنم
۱۱۳
خانه ی من از غباری چون هباست
۱۱۴
آن سرایی که تو می سازی کجاست؟
۱۱۵
خانه ی من ریخت از باد هوا
۱۱۶
خرمن تو سوخت از برق هوی
۱۱۷
من بری گشتم ز آرام و فراغ
۱۱۸
تو فکندی باد نخوت در دماغ
۱۱۹
ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل
۱۲۰
تا بدانی قدر وقت بی بدل
۱۲۱
گر که محکم بود و گر سست این بنا
۱۲۲
از برای ماست، نز بهر شما
۱۲۳
گر به کار خویش میپرداختی
۱۲۴
خانهای زین آب و گل میساختی
۱۲۵
می گرفتی گر به همت رشتهای
۱۲۶
داشتی در دست خود سر رشتهای
۱۲۷
عارفان، از جهل رخ برتافتند
۱۲۸
تار و پودی چند در هم بافتند
۱۲۹
دوختند این ریسمان ها را به هم
۱۳۰
از دراز و کوته و بسیار و کم
۱۳۱
رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ
۱۳۲
برق شد فرصت، نمی داند درنگ
۱۳۳
گر بنایی هست باید برفراشت
۱۳۴
ای بسا امروز کان فردا نداشت
۱۳۵
نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم
۱۳۶
گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟
۱۳۷
عنکبوت، ای دوست، جولای خداست
۱۳۸
چرخهاش می گردد، اما بی صداست