دو محضر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
۲
رفت سوی خانه با حالی تباه
۳
هر کجا در دید، بر دیوار زد
۴
بانگ بر دربان و خدمتکار زد
۵
کودکان را راند با سیلی و مشت
۶
گربه را با چوبدستی خست و کشت
۷
خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد
۸
هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد
۹
هر چه کم گفتند، او بسیار گفت
۱۰
حرفهای سخت و ناهموار گفت
۱۱
کرد خشم آلوده، سوی زن نگاه
۱۲
گفت کز دست تو روزم شد سیاه
۱۳
تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر
۱۴
من گرفتار هزاران شور و شر
۱۵
تو غنودی، من دویدم روز و شب
۱۶
کاستم من، تو فزودی، ای عجب
۱۷
تو شدی دمساز با پیوند و دوست
۱۸
چرخ، روزی صد ره از من کند پوست
۱۹
ناگواریها مرا برد از میان
۲۰
تو غنودی در حریر و پرنیان
۲۱
تو نشستی تا بیارندت ز در
۲۲
ما بیاوردیم با خون جگر
۲۳
هر چه کردم گرد، با وزر و وبال
۲۴
تو بپای آز کردی پایمال
۲۵
توشه بستم از حلال و از حرام
۲۶
هم تو خوردی گاه پخته، گاه خام
۲۷
تا که چشمت دید همیان زری
۲۸
کردی از دل، آرزوی زیوری
۲۹
تا یتیم از یک بمن بخشید نیم
۳۰
تو خریدی گوهر و در یتیم
۳۱
کور و عاجز بس در افکندم بچاه
۳۲
تا که شد هموار از بهر تو راه
۳۳
از پی یک راست، گفتم صد دروغ
۳۴
ماست را من بردم و مظلوم دوغ
۳۵
سنگها انداختم در راهها
۳۶
اشکها آمیختم با آهها
۳۷
بدرهٔ زر دیدم و رفتم ز دست
۳۸
بی تامل روز را گفتم شب است
۳۹
حق نهفتم، بافتم افسانهها
۴۰
سوختم با تهمتی کاشانهها
۴۱
این سخنها بهر تو گفتم تمام
۴۲
تو چه گفتی؟ آرمیدی صبح و شام
۴۳
ریختم بهر تو عمری آبرو
۴۴
تو چه کردی از برای من، بگو
۴۵
رشوت آوردم، تو مال اندوختی
۴۶
تیرگی کردم، تو بزم افروختی
۴۷
تا به مرداری بیالودم دهن
۴۸
تو حسابی ساختی از بهر من
۴۹
خدمت محضر ز من ناید دگر
۵۰
هر که را خواهی، بجای من ببر
۵۱
بعد ازین نه پیروم، نه پیشوا
۵۲
چون تو، اندر خانه خواهم کرد جا
۵۳
چون تو خواهم بود پاک از هر حساب
۵۴
جز حساب سیرو گشت و خورد و خواب
۵۵
زن بلطف و خنده گفت اینکار چیست
۵۶
با در و دیوار، این پیکار چیست
۵۷
امشب از عقل و خرد بیگانهای
۵۸
گر نه مستی، بیگمان دیوانهای
۵۹
کودکان را پای بر سر میزنی
۶۰
مشت بر طومار و دفتر میزنی
۶۱
خودپسندیدن، و بال است و گزند
۶۲
دیگران را کی پسندد، خودپسند
۶۳
من نمیگویم که کاری داشتم
۶۴
یا چو تو، بر دوش، باری داشتم
۶۵
میروم فردا من از خانه برون
۶۶
تو بر افراز این بساط واژگون
۶۷
میروم من، یک دو روز اینجا بمان
۶۸
همچو من، دانستنیها را بدان
۶۹
عارفان، علم و عمل پیوستهاند
۷۰
دیدهاند اول، سپس دانستهاند
۷۱
زن چو از خانه سحرگه رخت بست
۷۲
خانه دیوانخانه شد، قاضی نشست
۷۳
گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند
۷۴
ماند، اما بیخبر از خانه ماند
۷۵
روزی اندر خانه سخت آشوب شد
۷۶
گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد
۷۷
خادم و طباخ و فراش آمدند
۷۸
تا توانستند، دربان را زدند
۷۹
پیش قاضی آن دروغ، این راست گفت
۸۰
در حقیقت، هر چه هر کس خواست گفت
۸۱
عیبها گفتند از هم بیشمار
۸۲
رازهای بسته کردند آشکار
۸۳
گفت دربان این خسان اهریمنند
۸۴
مجرمند و بی گنه رامیزنند
۸۵
باز کردم هر سه را امروز مشت
۸۶
برگرفتم بار دزدیشان ز پشت
۸۷
بانگ زد خادم بر او کی خود پرست
۸۸
قفل مخزن را که دیشب میشکست
۸۹
کوزهٔ روغن تو میبردی بدوش
۹۰
یا برای خانه یا بهر فروش
۹۱
خواجه از آغاز شب در خانه بود
۹۲
حاجب از بهر که، در را میگشود
۹۳
دایه آمد گفت طفل شیرخوار
۹۴
گشته رنجور و نمیگیرد قرار
۹۵
گفت ناظر، دختر من دیده است
۹۶
مطبخی کشک و عدس دزدیده است
۹۷
ناگهان، فراش همیانی گشود
۹۸
گفت کاین زرها میان هیمه بود
۹۹
باغبان آمد که دزد، این ناظر است
۱۰۰
غائبست از حق، اگر چه حاضر است
۱۰۱
زر فزون میگیرد و کم میخرد
۱۰۲
آنچه دینار است و درهم، میبرد
۱۰۳
میکند از ما به جور و ظلم، پوست
۱۰۴
خواجه مهمانست، صاحبخانه اوست
۱۰۵
دوش، یک من هیمه را باری نوشت
۱۰۶
خوشهای آورد و خرواری نوشت
۱۰۷
از کنار در، کنیز آواز داد
۱۰۸
بعد ازین، نان را کجا باید نهاد
۱۰۹
کودکان نان و عسل را خوردهاند
۱۱۰
سفرهاش را نیز با خود بردهاند
۱۱۱
دید قاضی، خانه پرشور و شر است
۱۱۲
محضر است، اما دگرگون محضر است
۱۱۳
کار قاضی جز خط و دفتر نبود
۱۱۴
آشنا با این چنین محضر نبود
۱۱۵
او چه میدانست آشوب از کجاست
۱۱۶
وین کم و افزون، که افزود و که کاست
۱۱۷
چون امین نشناخت از دزد و دغل
۱۱۸
دفتر خود را نهاد اندر بغل
۱۱۹
گفت زین جنگ و جدل، سر خیره گشت
۱۲۰
بایدم رفتن، گه محضر گذشت
۱۲۱
چون ز جا برخاست، زن در را گشود
۱۲۲
گفت دیدی آنچه گفتم راست بود
۱۲۳
تو، به محضر داوری کردی هزار
۱۲۴
لیک اندر خانه درماندی ز کار
۱۲۵
گر چه ترساندی خلایق را بسی
۱۲۶
از تو خانه نمیترسد کسی
۱۲۷
تو بسی گفتی ز کار خویشتن
۱۲۸
من نگفتم هیچ و دیدی کار من
۱۲۹
تا تو اندر خانه دیدی گیر و دار
۱۳۰
چند روزی ماندی و کردی فرار
۱۳۱
من کنم صد شعله در یکدم خموش
۱۳۲
گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش
۱۳۳
هر که بینی رشتهای دارد بدست
۱۳۴
هر کجا راهی است، رهپوئیش هست
۱۳۵
تو چه میدانی که دزد خانه کیست
۱۳۶
زین حکایت حق کدام، افسانه چیست
۱۳۷
زن، بدام افکند دزد خانه را
۱۳۸
از حقیقت دور کرد افسانه را