گنج درویش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دزد عیاری، بفکر دستبرد
۲
گاه ره میزد، گهی ره میسپرد
۳
در کمین رهنوردان مینشست
۴
هم کله میبرد و هم سر میشکست
۵
روز، میگردید از کوئی بکوی
۶
شب، بسوی خانهها میکرد روی
۷
از طمع بودش بدست اندر، کمند
۸
بر همه دیوار و بامش میفکند
۹
قفل از صندوق آهن میگشود
۱۰
خفته را پیراهن از تن میربود
۱۱
یک شبی آن سفلهٔ بی ننگ و نام
۱۲
جست ناگاه از یکی کوتاه بام
۱۳
باز در آن راه کج بنهاد پای
۱۴
رفت با اهریمن ناخوب رای
۱۵
این چنین رفتن، بچاه افتادن است
۱۶
سرنگون از پرتگاه افتادن است
۱۷
اندرین ره، گرگها حیران شدند
۱۸
شیرها بی ناخن و دندان شدند
۱۹
نفس یغماگر، چنان یغما کند
۲۰
که ترا در یک نفس، بی پا کند
۲۱
هر که شاگرد طمع شد، دزد شد
۲۲
این چنین مزدور، اینش مزد شد
۲۳
شد روان از کوچهای، تاریک و تنگ
۲۴
تا کند با حیله، دستی چند رنگ
۲۵
دید اندر ره، دری را نیمهباز
۲۶
شد درون و کرد آن در را فراز
۲۷
شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش
۲۸
در عجب شد گربه از آهستگیش
۲۹
خانهای ویرانتر از ویرانه دید
۳۰
فقر را در خانه، صاحبخانه دید
۳۱
وصلها را جانشین گشته فراق
۳۲
بهر برد و باخت، نه جفت و نه طاق
۳۳
قصهای جز عجز و استیصال نه
۳۴
نامی از هستی به جز اطلاق نه
۳۵
در شکسته، حجره و ایوان سیاه
۳۶
نه چراغ و نه بساط و نه رفاه
۳۷
پایه و دیوار، از هم ریخته
۳۸
بام ویران گشته، سقف آویخته
۳۹
در کناری، رفته درویشی بخواب
۴۰
شب لحافش سایه و روز آفتاب
۴۱
بر کشیده فوطهای پاره بسر
۴۲
هم ز دزد و هم ز خانه بیخبر
۴۳
خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاک
۴۴
روح در تن، لیک از پندار پاک
۴۵
جسم خاکی بینوا، جان بینیاز
۴۶
راه دل روشن، در تحقیق باز
۴۷
خاطرش خالی ز چون و چندها
۴۸
فارغ از آلایش پیوندها
۴۹
نه سبوئی و نه آبی در سبو
۵۰
این چنین کس از چه میترسد، بگو
۵۱
حرص را در زیر پای افکنده بود
۵۲
کشتهٔ آزند خلق، او زنده بود
۵۳
الغرض، آن دزد چون چیزی نیافت
۵۴
فوطهٔ درویش بگرفت و شتافت
۵۵
پا بدر بنهاد و بر دیوار شد
۵۶
در فتاد و خفته زان بیدار شد
۵۷
مشتها بر سر زد و برداشت بانگ
۵۸
که نماند از هستی من، نیم دانگ
۵۹
دزد آمد، خانهام تاراج کرد
۶۰
تو بر آر از جانش، ای خلاق، گرد
۶۱
مایه را دزدید و نانم شد فطیر
۶۲
جای نان، سنگش ده، ای رب قدیر
۶۳
هر چه عمری گرد کردم، دزد برد
۶۴
کارگر من بودم و او مزد برد
۶۵
هیچ شد، هم پرنیان و هم پلاس
۶۶
مرده بود امشب عسس، هنگام پاس
۶۷
ای خدا، بردند فرش و بسترم
۶۸
موزه از پا، بالش از زیر سرم
۶۹
لعل و مروارید دامن دامنم
۷۰
سیم از صندوقهای آهنم
۷۱
راه من بست، آن سیه کار لیم
۷۲
راه او بر بند، ای حی قدیم
۷۳
ای دریغا طاقهٔ کشمیریم
۷۴
برگ و ساز روزگار پیریم
۷۵
ای دریغ آن خرقهٔ خز و سمور
۷۶
که ز من فرسنگها گردید دور
۷۷
ای دریغا آن کلاه و پوستین
۷۸
ای دریغا آن کمربند و نگین
۷۹
سر بگردید از غم و دل شد تباه
۸۰
ای خدا، با سر دراندازش بچاه
۸۱
آنچه از من برد، ای حق مجیب
۸۲
میستان از او به دارو و طبیب
۸۳
دزد شد زان بوالفضولی خشمگین
۸۴
بازگشت و فوطه را زد بر زمین
۸۵
گفت بس کن فتنه، ای زشت عنود
۸۶
آنچه بردیم از تو، این یک فوطه بود
۸۷
تو چه داری غیر ادبار، ای دغل
۸۸
ما چه پنهان کردهایم اندر بغل
۸۹
چند میگوئی ز جاه و مال و گنج
۹۰
تو نداری هیچ، نه در شش نه پنج
۹۱
دزدتر هستی تو از من، ای دنی
۹۲
رهزن صد ساله را، ره میزنی
۹۳
بسکه گفتی، خرقه کو و فرش کو
۹۴
آبرویم بردی، ای بیآبرو
۹۵
ای دروغ و شر و تهمت، دین تو
۹۶
بر تو برمیگردد، این نفرین تو
۹۷
فقر میبارد همی زین سقف و بام
۹۸
نه حلال است اندر اینجا، نه حرام
۹۹
دزد گردون، پرده بردست از درت
۱۰۰
بخت، بنشاندست بر خاکسترت
۱۰۱
من چه بردم، زین سرای آه و سوز
۱۰۲
تو چه داری، ای گدای تیرهروز
۱۰۳
گفت در ویرانهٔ دهر سپنج
۱۰۴
گنج ما این فوطه بود، از مال و گنج
۱۰۵
گر که خلقان است، گر بیرنگ و رو
۱۰۶
ما همین داریم از زشت و نکو
۱۰۷
کشت ما را حاصل، این یک خوشه بود
۱۰۸
عالم ما، اندرین یک گوشه بود
۱۰۹
هر چه هست، اینست در انبان ما
۱۱۰
گوی ازین بهتر نزد چوگان ما
۱۱۱
از قباهائی که اینجا دوختند
۱۱۲
غیر ازین، چیزی بما نفروختند
۱۱۳
داده زین یک فوطه ما را، روزگار
۱۱۴
هم ضیاغ و هم حطام و هم عقار
۱۱۵
ساعتی فرش و زمانی بوریاست
۱۱۶
شب لحافست و سحرگاهان رداست
۱۱۷
گاه گردد ابره و گاه آستر
۱۱۸
گه ز بام آویزمش، گاهی ز در
۱۱۹
پوستینش میکنم فصل شتا
۱۲۰
سفرهام این است، هر صبح و مسا
۱۲۱
روزها، چون جبهاش در بر کنم
۱۲۲
شب ز اشکش غرق در گوهر کنم
۱۲۳
از برای ما، درین بحر عمیق
۱۲۴
غیر ازین کشتی ندادند، ای رفیق
۱۲۵
هر گهر خواهی، درین یک معدنست
۱۲۶
خرقه و پاتابه و پیراهن است
۱۲۷
ثروت من بود این خلقان، از آن
۱۲۸
اینهمه بر سر زدم، کردم فغان
۱۲۹
در ره ما گمرهان بینوا
۱۳۰
هر زمان، ره میزند دزد هوی
۱۳۱
گر که نور خویش را افزون کنی
۱۳۲
تیرگی را از جهان بیرون کنی
۱۳۳
کار دیو نفس، دیگر گون شود
۱۳۴
زین بساط روشنی، بیرون شود
۱۳۵
گر سیاهی را کنی با خود شریک
۱۳۶
هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ
۱۳۷
کوش کاندر زیر چرخ نیلگون
۱۳۸
نور تو باشد ز هر ظلمت فزون
۱۳۹
آز دزد است و ربودن کار اوست
۱۴۰
چیرهدستی، رونق بازار اوست
۱۴۱
او نشست آسوده و خفتیم ما
۱۴۲
او نهفت اندیشه و گفتیم ما
۱۴۳
آخر این طوفان، کروی جان برد
۱۴۴
آنچه در کیسه است در دامان برد
۱۴۵
آخر، این بیباک دزد کهنهکار
۱۴۶
از تو آن دزدد، که بیش آید بکار
۱۴۷
نفس جان دزدد، نه گاو و گوسفند
۱۴۸
جز ببام دل، نیندازد کمند
۱۴۹
تا نیفتادی، درین ظلمت ز پای
۱۵۰
روشنی خواه از چراغ عقل و رای
۱۵۱
آدمیخوار است، حرص خودپرست
۱۵۲
دست او بر بند، تا دستیت هست
۱۵۳
گرگ راه است، این سیه دل رهنمای
۱۵۴
بشکنش سر، تا ترا نشکسته پای
۱۵۵
هر که با اهریمنان دمساز شد
۱۵۶
در همه کردارشان انباز شد
۱۵۷
این پلنگ آنگه بیوبارد ترا
۱۵۸
که تن خاکی زبون دارد ترا