غزل شمارهٔ ۵۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مفشان سر زلف خویش سرمست
۲
دستی بر نه که رفتم از دست
۳
دریاب مرا که طاقتم نیست
۴
انصاف بده که جای آن هست
۵
تا نرگس مست تو بدیدم
۶
از نرگس مست تو شدم مست
۷
ای ساقی ماهروی برخیز
۸
کان آتش تیز توبه بنشست
۹
در ده می کهنه ای مسلمان
۱۰
کین کافر کهنه توبه بشکست
۱۱
در بتکده رفت و دست بگشاد
۱۲
زنار چهار گوشه بربست
۱۳
دردی بستد بخورد و بفتاد
۱۴
وز ننگ وجود خویشتن رست
۱۵
عطار درو نظاره میکرد
۱۶
تا زین قفس فنا برون جست