غزل شمارهٔ ۲۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از سر زلف دلکشت بوی به ما نمیرسد
۲
بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمیرسد
۳
روز به شب نمیرسد تا ز خیال زلف تو
۴
بر دل من ز چارسو خیل بلا نمیرسد
۵
بوک دعای من شبی در سر زلف تو رسد
۶
چون من دلشکسته را بیش دعا نمیرسد
۷
میرسد از دو جزع تو تیر بلا به جان من
۸
گرچه صواب نیست آن هیچ خطا نمیرسد
۹
در عجبم که دست تو چون به همه جهان رسد
۱۰
چیست سبب که یک نفس سوی وفا نمیرسد
۱۱
خاک توییم لاجرم در ره عشق تو ز ما
۱۲
گرد برآمد و ز تو بوی به ما نمیرسد
۱۳
رحم کن ای مرا چو جان بر دل آنکه در رهت
۱۴
مینرهد ز درد تو وز تو دوا نمیرسد
۱۵
گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو
۱۶
وصل تو کی بدو رسد چون به سزا نمیرسد