عطار · منطق‌الطیر

حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خورد عیاری بدان دل‌خسته باز
۲
با وثاقش برد دستش بسته باز
۳
شد که تیغ آرد زند در گردنش
۴
پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
۵
چون بیامد مرد با تیغ آن زمان
۶
دید آن دل‌خسته را در دست نان
۷
گفت این نانت که داد ای هیچ کس
۸
گفت این نان را عیالت داد و بس
۹
مرد چون بشنید آن پاسخ تمام
۱۰
گفت بر ما شد ترا کشتن حرام
۱۱
زانک هر مردی که نان ما شکست
۱۲
سوی او با تیغ نتوان برد دست
۱۳
نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ
۱۴
من چگونه خون او ریزم به تیغ
۱۵
خالقا سر تا به راه آورده‌ام
۱۶
نان همه بر خوان تو می‌خورده‌ام
۱۷
چون کسی می‌بشکند نان کسی
۱۸
حق گزاری می‌کند آن کس بسی
۱۹
چون تو بحر جود داری صد هزار
۲۰
نان تو بسیار خوردم حق گزار
۲۱
یا اله العالمین درمانده‌ام
۲۲
غرق خون بر خشک کشتی رانده‌ام
۲۳
دست من گیر و مرا فریاد رس
۲۴
دست بر سر چند دارم چون مگس
۲۵
ای گناه آمرز و عذرآموز من
۲۶
سوختم صد ره چه خواهی سوز من
۲۷
خونم از تشویر تو آمد به جوش
۲۸
ناجوان مردی بسی کردم بپوش
۲۹
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز
۳۰
تو عوض صد گونه رحمت داده باز
۳۱
پادشاها در من مسکین نگر
۳۲
گر ز من بد دیدی آن شد این نگر
۳۳
چون ندانستم خطا کردم ببخش
۳۴
بر دل و بر جان پر دردم ببخش
۳۵
چشم من گر می‌نگرید آشکار
۳۶
جان نهان می‌گرید از شوق تو زار
۳۷
خالقا گر نیک و گر بد کرده‌ام
۳۸
هرچه کردم با تن خود کرده‌ام
۳۹
عفو کن دون همتیهای مرا
۴۰
محو کن بی‌حرمتیهای مرا
۴۱
سوزنی چون دید با عیسی به هم
۴۲
بخیه با روی او فکندش لاجرم
۴۳
تیغ را از لاله خون آلود کرد
۴۴
گلشن نیلوفری از دود کرد
۴۵
پاره پاره خاک را در خون گرفت
۴۶
تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت
۴۷
در سجودش روز و شب خورشید و ماه
۴۸
کرد پیشانی خود بر خاک راه
۴۹
هست سیمایی ایشان از سجود
۵۰
کی بود بی‌سجده سیما را وجود
۵۱
روز از بسطش سپید افروخته
۵۲
شب ز قبضش در سیاهی سوخته
۵۳
طوطیی را طوق از زر ساخته
۵۴
هدهدی را پیک ره برساخته
۵۵
مرغ گردون در رهش پر می‌زند
۵۶
بر درش چون حلقه‌ای سر می‌زند
۵۷
چرخ را دور شبان‌روزی دهد
۵۸
شب برد روز آورد روزی دهد
۵۹
چون دمی در گل دمد آدم کند
۶۰
وز کف و دودی همه عالم کند
۶۱
گه سگی را ره دهد در پیشگاه
۶۲
گه کند از گربه‌ای مکشوف راه
۶۳
چون سگی را مرد آن قربت کند
۶۴
شیرمردی را به سگ نسبت کند
۶۵
او نهد از بهر سکان فلک
۶۶
گردهٔ خورشید بر خوان فلک
۶۷
گه عصائی را سلیمانی دهد
۶۸
گاه موری را سخن دانی دهد
۶۹
از عصایی آورد ثعبان پدید
۷۰
وز تنوری آورد طوفان پدید
۷۱
چون فلک را کره‌ای سرکش کند
۷۲
از هلالش نعل در آتش کند
۷۳
ناقه از سنگی پدیدار آورد
۷۴
گاو زر در نالهٔ زار آورد
۷۵
در زمستان سیم آرد در نثار
۷۶
زر فشاند در خزان از شاخسار
۷۷
گر کسی پیکان به خون پنهان کند
۷۸
او ز غنچه خون در پیکان کند
۷۹
یاسمین را چار ترکی برنهد
۸۰
لاله را از خون کله بر سر نهد
۸۱
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
۸۲
گه کند در تاجش از شبنم گهر
۸۳
عقل کار افتاده جان دل داده زوست
۸۴
آسمان گردان زمین استاده زوست
۸۵
کوه چون سنگی شد از تقدیر او
۸۶
بحر آبی گشت از تشویر او
۸۷
هم زمینش خاک بر سر مانده است
۸۸
هم فلک چون حلقه بر در مانده است
۸۹
هشت خلدش یک ستانه بیش نیست
۹۰
هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست
۹۱
جمله در توحید او مستغرق‌اند
۹۲
چیست مستغرق که سحر مطلق‌اند
۹۳
گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه
۹۴
جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
۹۵
پستی خاک و بلندی فلک
۹۶
دو گواهش بس بود بر یک به یک
۹۷
با دو خاک و آتش و خون آورد
۹۸
سر خویش از جمله بیرون آورد
۹۹
خاک ما گل کرد در چل بامداد
۱۰۰
بعد از آن جان را درو آرام داد
۱۰۱
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
۱۰۲
عقل دادش تا به دو بیننده شد
۱۰۳
عقل را چون دید بینایی گرفت
۱۰۴
علم دادش تا شناسایی گرفت
۱۰۵
چون شناسا شد به عقل اقرار داد
۱۰۶
غرق حیرت گشت و تن در کار داد
۱۰۷
خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست
۱۰۸
جمله را گردن به زیر بار اوست
۱۰۹
حکمت او بر نهد بار همه
۱۱۰
وای عجب او خود نگه دار همه
۱۱۱
کوه را میخ زمین کرد از نخست
۱۱۲
پس زمین را روی از دریا بشست
۱۱۳
چون زمین بر پشت گاو استاد راست
۱۱۴
گاو بر ماهی و ماهی در هواست
۱۱۵
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
۱۱۶
هیچ هیچست این همه هیچست و بس
۱۱۷
فکر کن در صنعت آن پادشاه
۱۱۸
کین همه بر هیچ می‌دارد نگاه
۱۱۹
چون همه بر هیچ باشد از یکی
۱۲۰
این همه پس هیچ باشد بی‌شکی
۱۲۱
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
۱۲۲
عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست
۱۲۳
عرش بر آبست و عالم بر هواست
۱۲۴
بگذر از آب و هوا جمله خداست
۱۲۵
عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست
۱۲۶
اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست
۱۲۷
درنگر کین عالم و آن عالم اوست
۱۲۸
نیست غیر او وگر هست آن هم اوست
۱۲۹
جمله یک ذاتست اما متصف
۱۳۰
جمله یک حرف و عبارت مختلف
۱۳۱
مرد می‌باید که باشد شه شناس
۱۳۲
گر ببیند شاه را در صد لباس
۱۳۳
در غلط نبود که می‌داند که کیست
۱۳۴
چون همه اوست این غلط کردن ز چیست
۱۳۵
در غلط افتادن احول را بود
۱۳۶
این نظر مردی معطل را بود
۱۳۷
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
۱۳۸
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
۱۳۹
گر نبینی این خرد را گم کنی
۱۴۰
جمله او بینی و خود را گم کنی
۱۴۱
جمله دارند ای عجب دامن به دست
۱۴۲
وز همه دورند و با او هم‌نشست
۱۴۳
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
۱۴۴
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید
۱۴۵
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
۱۴۶
ای نهان اندر نهان ای جان جان
۱۴۷
ای ز جمله پیش و هم پیش از همه
۱۴۸
جمله از خود دیده و خویش از همه
۱۴۹
بام تو پر پاسبان، در پر عسس
۱۵۰
سوی تو چون راه یابد هیچ کس
۱۵۱
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
۱۵۲
وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
۱۵۳
گرچه در جان گنج پنهان هم تویی
۱۵۴
آشکارا بر تن و جان هم تویی
۱۵۵
جملهٔ جانها ز کنهت بی‌نشان
۱۵۶
انبیا بر خاک راهت جان فشان
۱۵۷
عقل اگر از تو وجودی پی برد
۱۵۸
لیک هرگز ره به کنهت کی برد
۱۵۹
چون تویی جاوید در هستی تمام
۱۶۰
دستها کلی فرو بستی تمام
۱۶۱
ای درون جان برون جان تویی
۱۶۲
هرچه گویم آن نهٔ هم آن تویی
۱۶۳
ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو
۱۶۴
عقل را سر رشته گم در راه تو
۱۶۵
جملهٔ عالم به تو بینم عیان
۱۶۶
وز تو در عالم نمی‌بینم نشان
۱۶۷
هرکسی از تو نشانی داد باز
۱۶۸
خود نشان نیست از تو ای دانای راز
۱۶۹
گرچه چندین چشم گردون بازکرد
۱۷۰
هم ندید از راه تو یک ذره گرد
۱۷۱
نه زمین هم دید هرگز گرد تو
۱۷۲
گرچه بر سرکرد خاک از درد تو
۱۷۳
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
۱۷۴
هر شبی در روی می‌مالید گوش
۱۷۵
ماه نیز از بهر تو بگداخته
۱۷۶
هر مه از حیرت سپرانداخته
۱۷۷
بحر در شورت سرانداز آمده
۱۷۸
دامنی‌تر خشک لب باز آمده
۱۷۹
کوه را صد عقبه بر ره مانده
۱۸۰
پای در گل تا کمر گه مانده
۱۸۱
آتش از شوق تو چون آتش شده
۱۸۲
پای بر آتش چنین سرکش شده
۱۸۳
باد بی تو بی سر و پای آمده
۱۸۴
باد در کف باد پیمای آمده
۱۸۵
آب را نامانده آبی بر جگر
۱۸۶
وابش از شوق تو بگذشته ز سر
۱۸۷
خاک در کوی تو بر در مانده
۱۸۸
خاکساری خاک بر سرمانده
۱۸۹
چند گویم چون نیایی در صفت
۱۹۰
چون کنم چون من ندارم معرفت
۱۹۱
گر تو ای دل طالبی در راه رو
۱۹۲
می‌نگر از پیش و پس آگاه رو
۱۹۳
سالکان را بین به درگاه آمده
۱۹۴
جمله پشتاپشت همراه آمده
۱۹۵
هست با هر ذره درگاهی دگر
۱۹۶
پس ز هر ذره بدو راهی دگر
۱۹۷
تو چه دانی تا کدامین ره روی
۱۹۸
وز کدامین ره بدان درگه روی
۱۹۹
آن زمان کورا عیان جویی نهانست
۲۰۰
و آن زمان کورا نهان جویی عیانست
۲۰۱
گر عیان جویی نهان آنگه بود
۲۰۲
ور نهان جویی عیان آنگه بود
۲۰۳
ور بهم جویی چو بی‌چونست او
۲۰۴
آن زمان از هر دو بیرونست او
۲۰۵
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
۲۰۶
هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی
۲۰۷
آنچ گویی و انچ دانی آن تویی
۲۰۸
خویش رابشناس صد چندان تویی
۲۰۹
تو بدو بشناس او را نه به خود
۲۱۰
راه از و خیزد بدو نه از خرد
۲۱۱
واصفان را وصف او درخورد نیست
۲۱۲
لایق هر مرد و هر نامرد نیست
۲۱۳
عجز از آن همشیره شد با معرفت
۲۱۴
کو نه در شرح آید و نه در صفت
۲۱۵
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
۲۱۶
زو خبر دادن محالی بیش نیست
۲۱۷
کو به غایت نیک و گر بد گفته‌اند
۲۱۸
هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند
۲۱۹
برتر از علمست و بیرون از عیانست
۲۲۰
زانک در قدوسی خود بی‌نشانست
۲۲۱
زو نشان جز بی‌نشانی کس نیافت
۲۲۲
چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت
۲۲۳
هیچ کس را درخودی و بی‌خودی
۲۲۴
زو نصیبی نیست الا الذی
۲۲۵
ذره ذره در دو گیتی وهم تست
۲۲۶
هرچ دانی نه خداست آن فهم تست
۲۲۷
نیست او آن کسی آنجا که اوست
۲۲۸
کی رسد جان کسی آنجا که اوست
۲۲۹
صد هزاران طور از جان بر ترست
۲۳۰
هرچ خواهم گفت او زان برتراست
۲۳۱
عقل در سودای او حیران بماند
۲۳۲
جان ز عجز انگشت در دندان بماند
۲۳۳
عقل را بر گنج وصلش دست نیست
۲۳۴
جان پاک آنجایگه کو هست نیست
۲۳۵
چیست جان در کار او سرگشته‌ای
۲۳۶
دل جگر خواری به خون آغشته‌ای
۲۳۷
می مکن چندین قیاس ای حق شناس
۲۳۸
زانک ناید کار بی چون در قیاس
۲۳۹
در جلالش عقل و جان فرتوت شد
۲۴۰
عقل حیران گشت و جان مبهوت شد
۲۴۱
چون نبود از انبیاء و از رسل
۲۴۲
هیچ کس یک جزویی از کل کل
۲۴۳
جمله عاجز روی بر خاک آمدند
۲۴۴
در خطاب ماعرفناک آمدند
۲۴۵
من که باشم تا زنم لاف شناخت
۲۴۶
او شناسا شد که جز با او نساخت
۲۴۷
چون جزو در هر دو عالم نیست کس
۲۴۸
با که سازد اینت سودا و هوس
۲۴۹
هست دریایی ز جوهر موج زن
۲۵۰
تو ندانی این سخن شش پنج زن
۲۵۱
هرکه او آن جوهر و دریا نیافت
۲۵۲
لا شد و الاء لاالا نیافت
۲۵۳
هرچ آن موصوف شد آن کی بود
۲۵۴
با منت این گفتن آسان کی بود
۲۵۵
آن مگو چون در اشارت نایدت
۲۵۶
دم مزن چون در عبارت نایدت
۲۵۷
نه اشارت می‌پذیرد نه بیان
۲۵۸
نه کسی زو علم دارد نه نشان
۲۵۹
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس
۲۶۰
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
۲۶۱
تو درو گم شو حلولی این بود
۲۶۲
هرچ این نبود فضولی این بود
۲۶۳
در یکی رو و از دوی یک سوی باش
۲۶۴
یک دل و یک قبله و یک روی باش
۲۶۵
ای خلیفه‌زادهٔ بی معرفت
۲۶۶
با پدر در معرفت شو هم صفت
۲۶۷
هرچ آورد از عدم حق در وجود
۲۶۸
جمله افتادند پیشش در سجود
۲۶۹
چون رسید آخر به آدم فطرتش
۲۷۰
در پس صد پرده برد از غیرتش
۲۷۱
گفت ای آدم تو بحر جود باش
۲۷۲
ساجدند آن جمله تو مسجود باش
۲۷۳
و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت
۲۷۴
مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت
۲۷۵
چون سیه رو گشت گفت ای بی‌نیاز
۲۷۶
ضایعم مگذار و کار من بساز
۲۷۷
حق تعالی گفت ای ملعون راه
۲۷۸
هم خلیفست آدم و هم پادشاه
۲۷۹
باش چشما روی او امروز تو
۲۸۰
بعد ازین فردا سپندش سوز تو
۲۸۱
جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم
۲۸۲
کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم
۲۸۳
جان بلندی داشت تن پستی خاک
۲۸۴
مجتمع شد خاک پست و جان پاک
۲۸۵
چون بلند و پست با هم یار شد
۲۸۶
آدمی اعجوبهٔ اسرار شد
۲۸۷
لیک کس واقف نشد ز اسرار او
۲۸۸
نیست کار هر گدایی کار او
۲۸۹
نه بدانستیم و نه بشناختیم
۲۹۰
نه زمانی نیز دل پرداختیم
۲۹۱
چند گویی جز خموشی راه نیست
۲۹۲
زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست
۲۹۳
آگهند از روی این دریا بسی
۲۹۴
لیک آگه نیست از قعرش کسی
۲۹۵
گنج در قعرست گیتی چون طلسم
۲۹۶
بشکند آخر طلسم و بند جسم
۲۹۷
گنج یابی چون طلسم از پیش رفت
۲۹۸
جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت
۲۹۹
بعد از آن جانت طلسمی دیگرست
۳۰۰
غیب را جان تو جسمی دیگرست
۳۰۱
همچنین می‌رو به پایانش مپرس
۳۰۲
در چنین دردی به درمانش مپرس
۳۰۳
در بن این بحر بی پایان بسی
۳۰۴
غرقه گشتند و خبر نیست از کسی
۳۰۵
در چنین بحری که بحر اعظمست
۳۰۶
عالمی ذره‌ست و ذره عالمست
۳۰۷
کوپله ست این بحر را عالم، بدان
۳۰۸
ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان
۳۰۹
کو نماید عالم و یک ذره هم
۳۱۰
کم شود دو کوپله زین بحر کم
۳۱۱
کس چه داند تا درین بحر عمیق
۳۱۲
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
۳۱۳
عقل و جان و دین و دل درباختم
۳۱۴
تا کمال ذره‌ای بشناختم
۳۱۵
لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس
۳۱۶
گر همه یک ذره می‌پرسی مپرس
۳۱۷
عقل تو چون در سر مویی بسوخت
۳۱۸
هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت
۳۱۹
کس نداند کنه یک ذره تمام
۳۲۰
چند پرسی چند گویی والسلام
۳۲۱
چیست گردون سرنگون ناپایدار
۳۲۲
بی‌قراری دایما بر یک قرار
۳۲۳
در ره او پا و سر گم کرده‌ای
۳۲۴
پردهٔ در پردهٔ در پرده‌ای
۳۲۵
حل و عقد این چنین سلطانیی
۳۲۶
کی توان کردن گر دانیی
۳۲۷
چرخ می‌خواهد که این سر پی برد
۳۲۸
او به سرگردانی این سر کی برد
۳۲۹
چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست
۳۳۰
اوچه داند تا درون پرده چیست
۳۳۱
او که چندین سال بر سر گشته است
۳۳۲
بی سر و بن گرد این در گشته است
۳۳۳
می‌نداند در درون پرده راز
۳۳۴
کی شود بر چون تویی این پرده باز
۳۳۵
کار عالم عبرت است و حسرتست
۳۳۶
حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
۳۳۷
هر زمان این راه بی‌پایان تراست
۳۳۸
خلق هر ساعت درو حیران ترست
۳۳۹
هیچ دانی راه رو چون دید راه
۳۴۰
هرکه افزون رفت افزون دید راه
۳۴۱
بی نهایت کرد و کاری داشتی
۳۴۲
بی عدد حصر و شماری داشتی
۳۴۳
کارگاه پر عجائب دیده‌ام
۳۴۴
جمله را از خویش غایب دیده‌ام
۳۴۵
سوی کنه خویش کس را راه نیست
۳۴۶
ذره‌ای از ذره‌ای آگاه نیست
۳۴۷
هست کاری پشت و رو نه سر نه پای
۳۴۸
روی در دیوار و پشت دست خای
۳۴۹
مبتلای خویش و حیران توم
۳۵۰
گر بدم گر نیک هم زان توم
۳۵۱
نیم جزوم بی تو من، در من نگر
۳۵۲
کل شوم گر تو کنی در من نظر
۳۵۳
یک نظر سوی دل پر خونم آر
۳۵۴
وز میان این همه بیرونم آر
۳۵۵
گر تو خوانی ناکس خویشم دمی
۳۵۶
هیچ کس در گرد من نرسد همی
۳۵۷
من که باشم تا کسی باشم ترا
۳۵۸
این بسم گر ناکسی باشم ترا
۳۵۹
کی توانم گفت هندوی توم
۳۶۰
هندوی خاک سگ کوی توم
۳۶۱
هندوی جان بر میان دارم ز تو
۳۶۲
داغ همچون حبشیان دارم ز تو
۳۶۳
گر نیم هندوت چون مقبل شدم
۳۶۴
تا شدم هندوت زنگی دل شدم
۳۶۵
هندوی با داغ را مفروش تو
۳۶۶
حلقه‌ای کن بنده را در گوش تو
۳۶۷
ای ز فضلت ناشده نومید کس
۳۶۸
حلقه و داغ توم جاوید بس
۳۶۹
هرکه را خوش نیست دل در درد تو
۳۷۰
خوش مبادش زانک نیست او مرد تو
۳۷۱
ذره دردم ده ای درمان من
۳۷۲
زانک بی دردت بمیرد جان من
۳۷۳
کفر کافر را و دین دین‌دار را
۳۷۴
ذرهٔ دردت دل عطار را
۳۷۵
یا رب آگاهی ز یا ربهای من
۳۷۶
حاضری در ماتم شبهای من
۳۷۷
ماتمم از حد بشد سوری فرست
۳۷۸
در میان ظلمتم نوری فرست
۳۷۹
پای‌مرد من در این ماتم تو باش
۳۸۰
کس ندارم دست گیرم هم تو باش
۳۸۱
لذت نور مسلمانیم ده
۳۸۲
نیستی نفس ظلمانیم ده
۳۸۳
ذرهٔ‌ام لا شده در سایه‌ای
۳۸۴
نیست از هستی مرا سایه‌ای
۳۸۵
سایلم زان حضرت چون آفتاب
۳۸۶
بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب
۳۸۷
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من
۳۸۸
درجهم دستی زنم در رشته من
۳۸۹
پس برون آیم از این روزن که هست
۳۹۰
پیش گیرم عالمی روشن که هست
۳۹۱
تا نیامد بر لبم این جان که بود
۳۹۲
داشتم آخر کسی زان سان که بود
۳۹۳
چون برآید جان ندارم جز تو کس
۳۹۴
هم ره جانم تو باش آخر نفس
۳۹۵
چون ز من خالی بماند جای من
۳۹۶
گر تو هم راهم نباشی وای من
۳۹۷
روی آن دارد که هم راهی کنی
۳۹۸
می‌توانی کرد اگر خواهی کنی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.