عطار · منطق‌الطیر

حکایت عمر که می‌خواست خلافت را بفروشد

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چون عمر پیش اویس آمد به جوش
۲
گفت افکندم خلافت در فروش
۳
این خلافت گر خریداری بود
۴
می‌فروشم گر به دیناری بود
۵
چون اویس این حرف بشنید از عمر
۶
گفت تو بگذار و فارغ در گذر
۷
تو بیفکن، هرک راباید، ز راه
۸
باز برگیرد شود در پیشگاه
۹
چون خلافت خواست افکندن امیر
۱۰
آن زمان برخاست از یاران نفیر
۱۱
جمله گفتندش مکن ای پیشوا
۱۲
خلق را سرگشته از بهر خدا
۱۳
عهدهٔ در گردنت صدیق کرد
۱۴
آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد
۱۵
گر تو می‌پیچی سر از فرمان او
۱۶
این زمان از تو برنجد جان او
۱۷
چون شنید این حجت محکم عمر
۱۸
کار ازین حجت برو شد سخت تر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.