سخنی از رابعه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زو یکی پرسید کای صاحب قبول
۲
تو چه میگویی ز یاران رسول
۳
گفت من از حق نمیآیم به سر
۴
کی توانم داد از یاران خبر
۵
گرنه در حق جان و دل گم دارمی
۶
یک نفس پروای مردم دارمی
۷
آن نه من بودم که در سجده گهی
۸
خار در چشمم شکست اندر رهی
۹
بر زمین خونم روان شد از بصر
۱۰
من ز خون خویش بودم بیخبر
۱۱
آنک او را این چنین دردی بود
۱۲
کی دل کار زن و مردی بود
۱۳
چون نبودم تا که بودم خودشناس
۱۴
دیگری را کی شناسم در قیاس
۱۵
تو درین ره نه خدا و نه رسول
۱۶
دست کوته کن ازین رد و قبول
۱۷
تو کفی خاکی درین ره خاک شو
۱۸
از تبرا و تولا پاک شو
۱۹
چون کفی خاکی سخن از خاک گوی
۲۰
جمله را تو پاک دان و پاک گوی