عطار · منطق‌الطیر

حکایت سلیمان و نگین انگشتری او

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هیچ گوهر را نبود آن سروری
۲
کان سلیمان داشت در انگشتری
۳
زان نگینش بود چندان نام و بانگ
۴
و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ
۵
چون سلیمان کرد آن گوهر نگین
۶
زیر حکمش شد همه روی زمین
۷
چون سلیمان ملک خود چندان بدید
۸
جملهٔ آفاق در فرمان بدید
۹
گرچه شادروان چل فرسنگ داشت
۱۰
هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت
۱۱
گفت چون این مملکت وین کار و بار
۱۲
زین قدر سنگ است دایم پای دار
۱۳
من نمی‌خواهم که در دنیا و دین
۱۴
بازماند کس به ملکی هم چنین
۱۵
پادشاها من به چشم اعتبار
۱۶
آفت این ملک دیدم آشکار
۱۷
هست آن در جنب عقبی مختصر
۱۸
بعد از این کس را مده هرگز دگر
۱۹
من ندارم با سپاه و ملک کار
۲۰
می‌کنم زنبیل بافی اختیار
۲۱
گرچه زان گوهر سلیمان شاه شد
۲۲
آن گهر بودش که بند راه شد
۲۳
زان به پانصد سال بعد از انبیا
۲۴
با بهشت عدن گردد آشنا
۲۵
آن گهر چون با سلیمان این کند
۲۶
کی چو تو سرگشته را تمکین کند
۲۷
چون گهر سنگیست چندین کان مکن
۲۸
جز برای روی جانان جان مکن
۲۹
دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب
۳۰
جوهری را باش دایم در طلب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.