عطار · منطق‌الطیر

حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پادشاهی بود بس عالی گهر
۲
گشت عاشق بر غلام سیم بر
۳
شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمی
۴
نه نشستی و نه آسودی دمی
۵
از غلامانش به رتبت بیش داشت
۶
دایما در پیش چشم خویش داشت
۷
شاه چون در قصر تیر انداختی
۸
آن غلام از بیم او بگداختی
۹
زانک از سیبی هدف کردی مدام
۱۰
پس نهادی سیب بر فرق غلام
۱۱
سیب را بشکافتی حالی به تیر
۱۲
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
۱۳
زو مگر پرسید مردی بی‌خبر
۱۴
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر
۱۵
این همه حرمت که پیش شه تو راست
۱۶
شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست
۱۷
گفت بر سر می‌نهد سیبی مرا
۱۸
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
۱۹
گوید انگارم غلامی خود نبود
۲۰
در سپاهم ناتمامی خود نبود
۲۱
ور چنان باشد که آید تیر راست
۲۲
جمله گویندش ز بخت پادشاست
۲۳
من میان این دو غم در پیچ پیچ
۲۴
بر چه‌ام جان پر خطر، بر هیچ هیچ

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.