عطار · منطق‌الطیر

حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
حقه‌ای زر داشت مردی بی‌خبر
۲
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
۳
بعد سالی دید فرزندش به خواب
۴
صورتش چون موش و دو چشمش پر آب
۵
پس در آن موضع که زر بنهاده بود
۶
موشی اندر گرد آن می‌گشت زود
۷
گفت فرزندش کزو کردم سؤال
۸
کز چه اینجا آمدی بر گوی حال
۹
گفت زر بنهاده‌ام این جایگاه
۱۰
من ندانم تا بدو کس یافت راه
۱۱
گفت آخر صورت موشت چراست
۱۲
گفت هر دل را که مهر زر بخاست
۱۳
صورتش اینست و در من می‌نگر
۱۴
پند گیر و زر بیفکن ای پسر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.