عطار · منطق‌الطیر

حکایت شیخ سمعان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
۲
در کمال از هرچ گویم بیش بود
۳
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
۴
با مرید چارصد صاحب کمال
۵
هر مریدی کان او بود ای عجب
۶
می‌نیاسود از ریاضت روز و شب
۷
هم عمل هم علم با هم یار داشت
۸
هم عیان کشف هم اسرار داشت
۹
قرب پنجه حج بجای آورده بود
۱۰
عمره عمری بود تا می‌کرده بود
۱۱
خود صلوة وصوم بی‌حد داشت او
۱۲
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
۱۳
پیشوایانی که در عشق آمدند
۱۴
پیش او از خویش بی‌خویش آمدند
۱۵
موی می‌بشکافت مرد معنوی
۱۶
در کرامات و مقامات قوی
۱۷
هرک بیماری و سستی یافتی
۱۸
از دم او تن درستی یافتی
۱۹
خلق را فی الجمله در شادی و غم
۲۰
مقتدایی بود در عالم علم
۲۱
گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید
۲۲
چند شب بر هم چنان در خواب دید
۲۳
کز حرم در رومش افتادی مقام
۲۴
سجده می‌کردی بتی را بر دوام
۲۵
چون بدید این خواب بیدار جهان
۲۶
گفت دردا و دریغا این زمان
۲۷
یوسف توفیق در چاه اوفتاد
۲۸
عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد
۲۹
من ندانم تا ازین غم جان برم
۳۰
ترک جان گفتم اگر ایمان برم
۳۱
نیست یک تن بر همه روی زمین
۳۲
کو ندارد عقبه‌ای در ره چنین
۳۳
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
۳۴
راه روشن گرددش تا پیشگاه
۳۵
ور بماند در پس آن عقبه باز
۳۶
در عقوبت ره شود بر وی دارز
۳۷
آخر از ناگاه پیر اوستاد
۳۸
با مریدان گفت کارم اوفتاد
۳۹
می‌بباید رفت سوی روم زود
۴۰
تا شود تدبیر این معلوم زود
۴۱
چار صد مرد مرید معتبر
۴۲
پس‌روی کردند با او در سفر
۴۳
می‌شدند از کعبه تا اقصای روم
۴۴
طوف می‌کردند سر تا پای روم
۴۵
از قضا را بود عالی منظری
۴۶
بر سر منظر نشسته دختری
۴۷
دختری ترسا و روحانی صفت
۴۸
در ره روح الله‌اش صد معرفت
۴۹
بر سپهر حسن در برج جمال
۵۰
آفتابی بود اما بی‌زوال
۵۱
آفتاب از رشک عکس روی او
۵۲
زردتر از عاشقان در کوی او
۵۳
هرک دل در زلف آن دلدار بست
۵۴
از خیال زلف او زنار بست
۵۵
هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد
۵۶
پای در ره نانهاده سرنهاد
۵۷
چون صبا از زلف او مشکین شدی
۵۸
روم از آن مشکین صفت پر چین شدی
۵۹
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود
۶۰
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
۶۱
چون نظر بر روی عشاق او فکند
۶۲
جان به دست غمزه با طاق او فکند
۶۳
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
۶۴
مردمی بر طاق او بنشسته بود
۶۵
مردم چشمش چو کردی مردمی
۶۶
صید کردی جان صد صد آدمی
۶۷
روی او در زیر زلف تاب دار
۶۸
بود آتش پارهٔ بس آب دار
۶۹
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
۷۰
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
۷۱
گفت را چون بر دهانش ره نبود
۷۲
از دهانش هر که گفت آگه نبود
۷۳
همچو چشم سوزنی شکل دهانش
۷۴
بسته زناری چو زلفش بر میانش
۷۵
چاه سیمین در زنخدان داشت او
۷۶
همچو عیسی در سخن آن داشت او
۷۷
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون
۷۸
اوفتاده در چه او سرنگون
۷۹
گوهری خورشیدفش در موی داشت
۸۰
برقعی شعر سیه بر روی داشت
۸۱
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
۸۲
بند بند شیخ آتش درگرفت
۸۳
چون نمود از زیر برقع روی خویش
۸۴
بست صد زنارش از یک موی خویش
۸۵
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد
۸۶
عشق آن بت روی کارخویش کرد
۸۷
شد به کل از دست و در پای اوفتاد
۸۸
جای آتش بود و برجای اوفتاد
۸۹
هرچ بودش سر به سر نابود شد
۹۰
ز آتش سودا دلش چون دود شد
۹۱
عشق دختر کرد غارت جان او
۹۲
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
۹۳
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
۹۴
عافیت بفروخت رسوایی خرید
۹۵
عشق برجان و دل او چیر گشت
۹۶
تا ز دل نومید وز جان سیر گشت
۹۷
گفت چون دین رفت چه جای دلست
۹۸
عشق ترسازاده کاری مشکل است
۹۹
چون مریدانش چنین دیدند زار
۱۰۰
جمله دانستند کافتادست کار
۱۰۱
سر به سر در کار او حیران شدند
۱۰۲
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
۱۰۳
پند دادندش بسی سودی نبود
۱۰۴
بودنی چون بود به بودی نبود
۱۰۵
هرک پندش داد فرمان می‌نبرد
۱۰۶
زانک دردش هیچ درمان می‌نبرد
۱۰۷
عاشق آشفته فرمان کی برد
۱۰۸
درد درمان سوز درمان کی برد
۱۰۹
بود تا شب همچنان روز دراز
۱۱۰
چشم بر منظر، دهانش مانده باز
۱۱۱
چون شب تاریک در شعر سیاه
۱۱۲
شد نهان چون کفر در زیر گناه
۱۱۳
هر چراغی کان شب اختر درگرفت
۱۱۴
از دل آن پیر غم‌خور درگرفت
۱۱۵
عشق او آن شب یکی صد بیش شد
۱۱۶
لاجرم یک بارگی بی‌خویش شد
۱۱۷
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
۱۱۸
خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت
۱۱۹
یک دمش نه خواب بود و نه قرار
۱۲۰
می‌طپید از عشق و می‌نالید زار
۱۲۱
گفت یا رب امشبم را روز نیست
۱۲۲
یا مگر شمع فلک را سوز نیست
۱۲۳
در ریاضت بوده‌ام شبها بسی
۱۲۴
خود نشان ندهد چنین شبهاکسی
۱۲۵
همچو شمع از سوختن خوابم نماند
۱۲۶
بر جگر جز خون دل آبم نماند
۱۲۷
همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند
۱۲۸
شب همی سوزند و روزم می‌کشند
۱۲۹
جمله شب در خون دل چون مانده‌ام
۱۳۰
پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام
۱۳۱
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
۱۳۲
می‌ندانم روز خود چون بگذرد
۱۳۳
هرکه رایک شب چنین روزی بود
۱۳۴
روز و شب کارش جگر سوزی بود
۱۳۵
روز و شب بسیار در تب بوده‌ام
۱۳۶
من به روز خویش امشب بوده‌ام
۱۳۷
کار من روزی که می‌پرداختند
۱۳۸
از برای این شبم می‌ساختند
۱۳۹
یا رب امشب را نخواهد بود روز
۱۴۰
شمع گردون را نخواهد بود سوز
۱۴۱
یا رب این چندین علامت امشبست
۱۴۲
یا مگر روز قیامت امشبست
۱۴۳
یا از آهم شمع گردون مرده شد
۱۴۴
یا ز شرم دلبرم در پرده شد
۱۴۵
شب دراز است و سیه چون موی او
۱۴۶
ورنه صد ره مردمی بی‌روی او
۱۴۷
می بسوزم امشب از سودای عشق
۱۴۸
می‌ندارم طاقت غوغای عشق
۱۴۹
عمر کو تا وصف غم خواری کنم
۱۵۰
یا به کام خویشتن زاری کنم
۱۵۱
صبر کو تا پای در دامن کشم
۱۵۲
یا چو مردان رطل مردافکن کشم
۱۵۳
بخت کو تا عزم بیداری کند
۱۵۴
یا مرا در عشق او یاری کند
۱۵۵
عقل کو تا علم در پیش آورم
۱۵۶
یا به حیلت عقل در بیش آورم
۱۵۷
دست کو تا خاک ره بر سر کنم
۱۵۸
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
۱۵۹
پای کو تا بازجویم کوی یار
۱۶۰
چشم کو تا بازبینم روی یار
۱۶۱
یار کو تا دل دهد در یک غمم
۱۶۲
دست کو تا دست گیرد یک دمم
۱۶۳
زور کو تا ناله و زاری کنم
۱۶۴
هوش کو تا ساز هشیاری کنم
۱۶۵
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
۱۶۶
این چه عشق است این چه درد است این چه کار
۱۶۷
جملهٔ یاران به دلداری او
۱۶۸
جمع گشتند آن شب از زاری او
۱۶۹
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
۱۷۰
خیز این وسواس را غسلی برآر
۱۷۱
شیخ گفتش امشب از خون جگر
۱۷۲
کرده‌ام صد بار غسل ای بی‌خبر
۱۷۳
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست
۱۷۴
کی شود کار تو بی‌تسبیح راست
۱۷۵
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
۱۷۶
تا توانم بر میان زنار بست
۱۷۷
آن دگر یک گفت ای پیرکهن
۱۷۸
گر خطایی رفت بر تو توبه کن
۱۷۹
گفت کردم توبه از ناموس و حال
۱۸۰
تایبم از شیخی و حال و محال
۱۸۱
آن دگر یک گفت ای دانای راز
۱۸۲
خیز خود را جمع کن اندر نماز
۱۸۳
گفت کو محراب روی آن نگار
۱۸۴
تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار
۱۸۵
آن دگر یک گفت تا کی زین سخن
۱۸۶
خیز در خلوت خدا را سجده کن
۱۸۷
گفت اگر بت‌روی من اینجاستی
۱۸۸
سجده پیش روی او زیباستی
۱۸۹
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست
۱۹۰
یک نفس درد مسلمانیت نیست
۱۹۱
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
۱۹۲
تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
۱۹۳
آن دگر گفتش که دیوت راه زد
۱۹۴
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
۱۹۵
گفت گر دیوی که راهم می‌زند
۱۹۶
گو بزن چون چست و زیبا می‌زند
۱۹۷
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
۱۹۸
گوید این پیر این چنین گمراه شد
۱۹۹
گفت من بس فارغم از نام وننگ
۲۰۰
شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ
۲۰۱
آن دگر گفتش که یاران قدیم
۲۰۲
از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
۲۰۳
گفت چون ترسا بچه خوش دل بود
۲۰۴
دل ز رنج این و آن غافل بود
۲۰۵
آن دگر گفتش که با یاران بساز
۲۰۶
تا شویم امشب بسوی کعبه باز
۲۰۷
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست
۲۰۸
هوشیار کعبه‌ام در دیر مست
۲۰۹
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
۲۱۰
در حرم بنشین و عذر من بخواه
۲۱۱
گفت سر بر آستان آن نگار
۲۱۲
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
۲۱۳
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
۲۱۴
مرد دوزخ نیست هرکو آگهست
۲۱۵
گفت اگر دوزخ شود هم راه من
۲۱۶
هفت دوزخ سوزد از یک آه من
۲۱۷
آن دگر گفتش که امید بهشت
۲۱۸
باز گرد و توبه کن زین کار زشت
۲۱۹
گفت چون یار بهشتی روی هست
۲۲۰
گر بهشتی بایدم این کوی هست
۲۲۱
آن دگر گفتش که از حق شرم دار
۲۲۲
حق تعالی را به حق آزرم دار
۲۲۳
گفت این آتش چو حق درمن فکند
۲۲۴
من به خود نتوانم از گردن فکند
۲۲۵
آن دگر گفتش برو ساکن بباش
۲۲۶
باز ایمان آور و مؤمن بباش
۲۲۷
گفت جز کفر از من حیران مخواه
۲۲۸
هرک کافر شد ازو ایمان مخواه
۲۲۹
چون سخن در وی نیامد کارگر
۲۳۰
تن زدند آخر بدان تیمار در
۲۳۱
موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون
۲۳۲
تا چه آید خود ازین پرده برون
۲۳۳
ترک روز، آخر چو با زرین سپر
۲۳۴
هندو شب را به تیغ افکند سر
۲۳۵
روز دیگر کین جهان پر غرور
۲۳۶
شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور
۲۳۷
شیخ خلوت ساز کوی یار شد
۲۳۸
با سگان کوی او در کار شد
۲۳۹
معتکف بنشست بر خاک رهش
۲۴۰
همچو مویی شد ز روی چون مهش
۲۴۱
قرب ماهی روز و شب در کوی او
۲۴۲
صبر کرد از آفتاب روی او
۲۴۳
عاقبت بیمار شد بی‌دلستان
۲۴۴
هیچ برنگرفت سر زان آستان
۲۴۵
بود خاک کوی آن بت بسترش
۲۴۶
بود بالین آستان آن درش
۲۴۷
چون نبود از کوی او بگذشتنش
۲۴۸
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
۲۴۹
خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار
۲۵۰
گفت ای شیخ از چه گشتی بی‌قرار
۲۵۱
کی کنند، ای از شراب شرک مست
۲۵۲
زاهدان در کوی ترسایان نشست
۲۵۳
گر به زلفم شیخ اقرار آورد
۲۵۴
هر دمش دیوانگی بارآورد
۲۵۵
شیخ گفتش چون زبونم دیده‌ای
۲۵۶
لاجرم دزدیده دل دزدیده‌ای
۲۵۷
یا دلم ده باز یا با من بساز
۲۵۸
در نیاز من نگر، چندین مناز
۲۵۹
از سر ناز و تکبر درگذر
۲۶۰
عاشق و پیرو غریبم درنگر
۲۶۱
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
۲۶۲
یا سرم از تن ببر یا سر درآر
۲۶۳
جان فشانم برتو گر فرمان دهی
۲۶۴
گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
۲۶۵
ای لب و زلفت زیان و سود من
۲۶۶
روی و کویت مقصد و به بود من
۲۶۷
گه ز تاب زلف در تابم مکن
۲۶۸
گه ز چشم مست در خوابم مکن
۲۶۹
دل چو آتش، دیده چون ابر از توم
۲۷۰
بی‌کس و بی‌یار و بی‌صبر از توم
۲۷۱
بی تو بر جانم جهان بفروختم
۲۷۲
کیسه بین کز عشق تو بردوختم
۲۷۳
همچو باران ابر می‌بارم ز چشم
۲۷۴
زانک بی تو چشم این دارم ز چشم
۲۷۵
دل ز دست دیده در ماتم بماند
۲۷۶
دیده رویت دید، دل در غم بماند
۲۷۷
آنچ من از دیده دیدم کس ندید
۲۷۸
وآنچ من از دل کشیدم کس ندید
۲۷۹
از دلم جز خون دل حاصل نماند
۲۸۰
خون دل تاکی خورم چون دل نماند
۲۸۱
بیش ازین بر جان این مسکین مزن
۲۸۲
در فتوح او لگد چندین مزن
۲۸۳
روزگار من بشد در انتظار
۲۸۴
گر بود وصلی بیاید روزگار
۲۸۵
هر شبی بر جان کمین سازی کنم
۲۸۶
بر سر کوی تو جان بازی کنم
۲۸۷
روی بر خاک درت، جان می‌دهم
۲۸۸
جان به نرخ خاک ارزان می‌دهم
۲۸۹
چند نالم بر درت ، در باز کن
۲۹۰
یک دمم با خویشتن دمساز کن
۲۹۱
آفتابی، از تو دوری چون کنم
۲۹۲
سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم
۲۹۳
گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب
۲۹۴
در جهم در روزنت چون آفتاب
۲۹۵
هفت گردون را درآرم زیر پر
۲۹۶
گر فرو آری بدین سرگشته سر
۲۹۷
می‌روم با خاک جان سوخته
۲۹۸
ز آتش جانم جهانی سوخته
۲۹۹
پای از عشق تو در گل مانده
۳۰۰
دست از شوق تو بر دل مانده
۳۰۱
می‌برآید ز آرزویت جان ز من
۳۰۲
چند باشی بیش از این پنهان ز من
۳۰۳
دخترش گفت ای خرف از روزگار
۳۰۴
ساز کافور و کفن کن، شرم‌دار
۳۰۵
چون دمت سر دست دمسازی مکن
۳۰۶
پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
۳۰۷
این زمان عزم کفن کردن ترا
۳۰۸
بهترم آید که عزم من ترا
۳۰۹
کی توانی پادشاهی یافتن
۳۱۰
چون به سیری نان نخواهی یافتن
۳۱۱
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
۳۱۲
من ندارم جز غم عشق تو کار
۳۱۳
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
۳۱۴
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
۳۱۵
گفت دختر گر تو هستی مردکار
۳۱۶
چار کارت کرد باید اختیار
۳۱۷
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
۳۱۸
خمر نوش و دیده را ایمان بدوز
۳۱۹
شیخ گفتا خمر کردم اختیار
۳۲۰
با سهٔ دیگر ندارم هیچ‌کار
۳۲۱
بر جمالت خمر دانم خورد من
۳۲۲
و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من
۳۲۳
گفت دختر گر درین کاری تو چست
۳۲۴
دست باید پاکت از اسلام شست
۳۲۵
هرک او هم رنگ یار خویش نیست
۳۲۶
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
۳۲۷
شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم
۳۲۸
وانچ فرمایی به جان فرمان کنم
۳۲۹
حلقه در گوش توم ای سیم تن
۳۳۰
حلقه‌ای از زلف در حلقم فکن
۳۳۱
گفت برخیز و بیا و خمر نوش
۳۳۲
چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
۳۳۳
شیخ را بردند تا دیرمغان
۳۳۴
آمدند آنجا مریدان در فغان
۳۳۵
شیخ الحق مجلسی بس تازه‌دید
۳۳۶
میزبان را حسن بی‌اندازه دید
۳۳۷
آتش عشق آب کار او ببرد
۳۳۸
زلف ترسا روزگار او ببرد
۳۳۹
ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم
۳۴۰
درکشید آن جایگه خاموش دم
۳۴۱
جام می بستد ز دست یار خویش
۳۴۲
نوش کرد و دل برید از کار خویش
۳۴۳
چون به یک جا شد شراب و عشق یار
۳۴۴
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
۳۴۵
چون حریفی آب دندان دید شیخ
۳۴۶
لعل او در حقه خندان دید شیخ
۳۴۷
آتشی از شوق در جانش فتاد
۳۴۸
سیل خونین سوی مژگانش فتاد
۳۴۹
باده‌ای دیگر بخواست و نوش کرد
۳۵۰
حلقه‌ای از زلف او در گوش کرد
۳۵۱
قرب صد تصنیف در دین یادداشت
۳۵۲
حفظ قرآن را بسی استاد داشت
۳۵۳
چون می از ساغر به ناف او رسید
۳۵۴
دعوی او رفت و لاف او رسید
۳۵۵
هرچ یادش بود از یادش برفت
۳۵۶
باده آمد عقل چون بادش برفت
۳۵۷
خمر، هر معنی که بودش از نخست
۳۵۸
پاک از لوح ضمیر او بشست
۳۵۹
عشق آن دلبر بماندش صعبناک
۳۶۰
هرچ دیگر بود کلی رفت پاک
۳۶۱
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد
۳۶۲
همچو دریا جان او پرشور کرد
۳۶۳
آن صنم را دید می در دست و مست
۳۶۴
شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
۳۶۵
دل بداد و دست از می خوردنش
۳۶۶
خواست تا ناگه کند در گردنش
۳۶۷
دخترش گفت ای تو مرد کار نه
۳۶۸
مدعی در عشق، معنی دار نه
۳۶۹
گر قدم در عشق محکم دارییی
۳۷۰
مذهب این زلف پر خم دارییی
۳۷۱
همچو زلفم نه قدم در کافری
۳۷۲
زانک نبود عشق کار سرسری
۳۷۳
عافیت با عشق نبود سازگار
۳۷۴
عاشقی را کفر سازد یاددار
۳۷۵
اقتدا گر تو به کفر من کنی
۳۷۶
با من این دم دست در گردن کنی
۳۷۷
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا
۳۷۸
خیز رو، اینک عصااینک ردا
۳۷۹
شیخ عاشق گشته بس افتاده بود
۳۸۰
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
۳۸۱
آن زمان کاندر سرش مستی نبود
۳۸۲
یک نفس او را سر هستی نبود
۳۸۳
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست
۳۸۴
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
۳۸۵
برنیامد با خود و رسوا شد او
۳۸۶
می‌نترسید از کسی، ترسا شد او
۳۸۷
بود می بس کهنه دروی کارکرد
۳۸۸
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
۳۸۹
پیر را می کهنه و عشق جوان
۳۹۰
دلبرش حاضر، صبوری کی توان
۳۹۱
شد خراب آن پیرو شد از دست و مست
۳۹۲
مست و عاشق چون بود رفته ز دست
۳۹۳
گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی
۳۹۴
از من بی‌دل چه می‌خواهی بگوی
۳۹۵
گر به هشیاری نگشتم بت‌پرست
۳۹۶
پیش بت مصحف بسوزم مست مست
۳۹۷
دخترش گفت این زمان مرد منی
۳۹۸
خواب خوش بادت که در خورد منی
۳۹۹
پیش ازین در عشق بودی خام خام
۴۰۰
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
۴۰۱
چون خبر نزدیک ترسایان رسید
۴۰۲
کان چنان شیخی ره ایشان گزید
۴۰۳
شیخ را بردند سوی دیر مست
۴۰۴
بعد از آن گفتند تا زنار بست
۴۰۵
شیخ چون در حلقهٔ زنار شد
۴۰۶
خرقه آتش در زد و در کار شد
۴۰۷
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
۴۰۸
نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد
۴۰۹
بعد چندین سال ایمان درست
۴۱۰
این چنین نوباوه رویش بازشست
۴۱۱
گفت خذلان قصد این درویش کرد
۴۱۲
عشق ترسازاده کار خویش کرد
۴۱۳
هرچ گوید بعد ازین فرمان کنم
۴۱۴
زین بتر چه بود که کردم آن کنم
۴۱۵
روز هشیاری نبودم بت پرست
۴۱۶
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
۴۱۷
بس کسا کز خمر ترک دین کند
۴۱۸
بی شکی ام الخبایث این کند
۴۱۹
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
۴۲۰
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
۴۲۱
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
۴۲۲
کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق
۴۲۳
کس چو من از عاشقی شیدا شود
۴۲۴
و آن چنان شیخی چنین رسوا شود
۴۲۵
قرب پنجه سال را هم بود باز
۴۲۶
موج می‌زد در دلم دریای راز
۴۲۷
ذرهٔ عشق از کمین درجست چست
۴۲۸
برد ما را بر سر لوح نخست
۴۲۹
عشق از این بسیار کردست و کند
۴۳۰
خرقه با زنار کردست و کند
۴۳۱
تختهٔ کعبه است ابجد خوان عشق
۴۳۲
سرشناس غیب سرگردان عشق
۴۳۳
این همه خود رفت برگوی اندکی
۴۳۴
تا تو کی خواهی شدن با من یکی
۴۳۵
چون بنای وصل تو براصل بود
۴۳۶
هرچ کردم بر امید وصل بود
۴۳۷
وصل خواهم و آشنایی یافتن
۴۳۸
چند سوزم در جدایی یافتن
۴۳۹
باز دختر گفت ای پیر اسیر
۴۴۰
من گران کابینم و تو بس فقیر
۴۴۱
سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر
۴۴۲
کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر
۴۴۳
چون نداری تو سر خود گیر و رو
۴۴۴
نفقه‌ای بستان ز من ای پیر و رو
۴۴۵
همچو خورشید سبک‌رو فرد باش
۴۴۶
صبرکن مردانه‌وار و مرد باش
۴۴۷
شیخ گفت ای سرو قد سیم بر
۴۴۸
عهد نیکو می‌بری الحق به سر
۴۴۹
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار
۴۵۰
دست ازین شیوه سخن آخر بدار
۴۵۱
هر دم از نوع دگر اندازیم
۴۵۲
در سراندازی و سر اندازیم
۴۵۳
خون تو بی تو بخوردم هرچ بود
۴۵۴
در سر و کار تو کردم هرچ بود
۴۵۵
در ره عشق تو هر چم بود شد
۴۵۶
کفر و اسلام و زیان و سود شد
۴۵۷
چند داری بی‌قرارم ز انتظار
۴۵۸
تو ندادی این چنین با من قرار
۴۵۹
جملهٔ یاران من برگشته‌اند
۴۶۰
دشمن جان من سرگشته‌اند
۴۶۱
تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم
۴۶۲
نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم
۴۶۳
دوستر دارم من ای عالی سرشت
۴۶۴
با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
۴۶۵
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
۴۶۶
دل بسوخت آن ماه را از درد او
۴۶۷
گفت کابین را کنون ای ناتمام
۴۶۸
خوک رانی کن مرا سالی مدام
۴۶۹
تا چو سالی بگذرد، هر دو بهم
۴۷۰
عمر بگذاریم در شادی و غم
۴۷۱
شیخ از فرمان جانان سرنتافت
۴۷۲
کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت
۴۷۳
رفت پیرکعبه و شیخ کبار
۴۷۴
خوک وانی کرد سالی اختیار
۴۷۵
در نهاد هر کسی صد خوک هست
۴۷۶
خوک باید سوخت یا زنار بست
۴۷۷
تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس
۴۷۸
کین خطر آن پیر را افتاد بس
۴۷۹
در درون هر کسی هست این خطر
۴۸۰
سر برون آرد چو آید در سفر
۴۸۱
تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای
۴۸۲
سخت معذوری که مرد ره نه‌ای
۴۸۳
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
۴۸۴
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
۴۸۵
خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق
۴۸۶
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
۴۸۷
هم نشینانش چنان درماندند
۴۸۸
کز فرو ماندن به جان درماندند
۴۸۹
چون بدیدند آن گرفتاری او
۴۹۰
بازگردیدند از یاری او
۴۹۱
جمله از شومی او بگریختند
۴۹۲
در غم او خاک بر سر ریختند
۴۹۳
بود یاری در میان جمع، چست
۴۹۴
پیش شیخ آمد که ای در کار سست
۴۹۵
می‌رویم امروز سوی کعبه باز
۴۹۶
چیست فرمان، باز باید گفت راز
۴۹۷
یا همه هم چون تو ترسایی کنیم
۴۹۸
خویش را محراب رسوایی کنیم
۴۹۹
این چنین تنهات نپسندیم ما
۵۰۰
همچو تو زنار بربندیم ما
۵۰۱
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین
۵۰۲
زود بگریزیم بی‌تو زین زمین
۵۰۳
معتکف در کعبه بنشینیم ما
۵۰۴
دامن از هستیت در چینیم ما
۵۰۵
شیخ گفتا جان من پر درد بود
۵۰۶
هر کجا خواهید باید رفت زود
۵۰۷
تا مرا جانست، دیرم جای بس
۵۰۸
دختر ترسام جان افزای بس
۵۰۹
می‌ندانید، ارچه بس آزاده‌اید
۵۱۰
زانک اینجا جمله کار افتاده‌اید
۵۱۱
گر شما را کار افتادی دمی
۵۱۲
هم دمی بودی مرا در هر غمی
۵۱۳
باز گردید ای رفیقان عزیز
۵۱۴
می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز
۵۱۵
گر ز ما پرسند، برگویید راست
۵۱۶
کان ز پا افتاده سرگردان کجاست
۵۱۷
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
۵۱۸
در دهان اژدهای دهر ماند
۵۱۹
هیچ کافر در جهان ندهد رضا
۵۲۰
آنچ‌کرد آن پیر اسلام از قضا
۵۲۱
موی ترسایی نمودندش ز دور
۵۲۲
شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
۵۲۳
زلف او چون حلقه در حلقش فکند
۵۲۴
در زفان جملهٔ خلقش فکند
۵۲۵
گر مرا در سرزنش گیرد کسی
۵۲۶
گو درین ره این چنین افتد بسی
۵۲۷
در چنین ره کان نه بن دارد نه سر
۵۲۸
کس مبادا ایمن از مکر و خطر
۵۲۹
این بگفت و روی از یاران بتافت
۵۳۰
خوک وانی را سوی خوکان شتافت
۵۳۱
بس که یاران از غمش بگریستند
۵۳۲
گه ز دردش مرده گه می‌زیستند
۵۳۳
عاقبت رفتند سوی کعبه باز
۵۳۴
مانده جان در سوختن، تن درگداز
۵۳۵
شیخشان در روم تنها مانده
۵۳۶
داده دین در راه ترسا مانده
۵۳۷
وانگه ایشان از حیا حیران شده
۵۳۸
هر یکی در گوشهٔ پنهان شده
۵۳۹
شیخ را در کعبه یاری چست بود
۵۴۰
در ارادت دست از کل شست بود
۵۴۱
بود بس بیننده و بس راهبر
۵۴۲
زو نبودی شیخ را آگاه‌تر
۵۴۳
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر
۵۴۴
او نبود آنجایگه حاضرمگر
۵۴۵
چون مرید شیخ بازآمد بجای
۵۴۶
بود از شیخش تهی خلوت سرای
۵۴۷
باز پرسید از مریدان حال شیخ
۵۴۸
باز گفتندش همه احوال شیخ
۵۴۹
کز قضا او را چه بار آمد ببر
۵۵۰
وز قدر او را چه کار آمد به سر
۵۵۱
موی ترسایی به یک مویش ببست
۵۵۲
راه بر ایمان به صد سویش ببست
۵۵۳
عشق می‌بازد کنون با زلف و خال
۵۵۴
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
۵۵۵
دست کلی بازداشت از طاعت او
۵۵۶
خوک وانی میکند این ساعت او
۵۵۷
این زمان آن خواجهٔ بسیار درد
۵۵۸
بر میان زنار دارد چار کرد
۵۵۹
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت
۵۶۰
از کهن گبریش می‌نتوان شناخت
۵۶۱
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت
۵۶۲
روی چون زر کرد و زاری درگرفت
۵۶۳
با مریدان گفت ای‌تر دامنان
۵۶۴
در وفاداری نه مرد و نه زنان
۵۶۵
یار کار افتاده باید صد هزار
۵۶۶
یار ناید جز چنین روزی به کار
۵۶۷
گر شما بودید یار شیخ خویش
۵۶۸
یاری او از چه نگرفتید پیش
۵۶۹
شرمتان باد، آخر این یاری بود
۵۷۰
حق گزاری و وفاداری بود
۵۷۱
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
۵۷۲
جمله را زنار می‌بایست بست
۵۷۳
از برش عمدا نمی‌بایست شد
۵۷۴
جمله را ترسا همی‌بایست شد
۵۷۵
این نه یاری و موافق بودنست
۵۷۶
کانچ کردید از منافق بودنست
۵۷۷
هرک یار خویش رایاور شود
۵۷۸
یار باید بود اگر کافرشود
۵۷۹
وقت ناکامی توان دانست یار
۵۸۰
خود بود در کامرانی صد هزار
۵۸۱
شیخ چون افتاد در کام نهنگ
۵۸۲
جمله زو بگریختید از نام و ننگ
۵۸۳
عشق را بنیاد بر بد نامیست
۵۸۴
هرک ازین سر سرکشد از خامیست
۵۸۵
جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین
۵۸۶
بارها گفتیم با او پیش ازین
۵۸۷
عزم آن کردیم تا با او بهم
۵۸۸
هم نفس باشیم در شادی و غم
۵۸۹
زهد بفروشیم و رسوایی خریم
۵۹۰
دین براندازیم و ترسایی خریم
۵۹۱
لیک روی آن دید شیخ کارساز
۵۹۲
کز بر او یک به یک گردیم باز
۵۹۳
چون ندید از یاری ما شیخ سود
۵۹۴
بازگردانید ما را شیخ زود
۵۹۵
ما همه بر حکم او گشتیم باز
۵۹۶
قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
۵۹۷
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید
۵۹۸
گر شما را کار بودی بر مزید
۵۹۹
جز در حق نیستی جای شما
۶۰۰
در حضورستی سرا پای شما
۶۰۱
در تظلم داشتن در پیش حق
۶۰۲
هر یکی بردی از آن دیگر سبق
۶۰۳
تا چو حق دیدی شما را بی‌قرار
۶۰۴
بازدادی شیخ را بی‌انتظار
۶۰۵
گر ز شیخ خویش کردید احتراز
۶۰۶
از در حق از چه می‌گردید باز
۶۰۷
چون شنیدند آن سخن از عجز خویش
۶۰۸
برنیاوردند یک تن سر ز پیش
۶۰۹
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود
۶۱۰
کار چون افتاد برخیزیم زود
۶۱۱
لازم درگاه حق باشیم ما
۶۱۲
در تظلم خاک می‌پاشیم ما
۶۱۳
پیرهن پوشیم از کاغذ همه
۶۱۴
در رسیم آخر به شیخ خود همه
۶۱۵
جمله سوی روم رفتند از عرب
۶۱۶
معتکف گشتند پنهان روز و شب
۶۱۷
بر در حق هر یکی را صد هزار
۶۱۸
گه شفاعت گاه زاری بود کار
۶۱۹
هم چنان تا چل شبان روز تمام
۶۲۰
سرنپیچدند هیچ از یک مقام
۶۲۱
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
۶۲۲
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
۶۲۳
از تضرع کردن آن قوم پاک
۶۲۴
در فلک افتاد جوشی صعب ناک
۶۲۵
سبزپوشان در فراز و در فرود
۶۲۶
جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
۶۲۷
آخرالامر آنک بود از پیش صف
۶۲۸
آمدش تیر دعااندر هدف
۶۲۹
بعد چل شب آن مرید پاک باز
۶۳۰
بود اندر خلوت از خود رفته باز
۶۳۱
صبح دم بادی درآمد مشک بار
۶۳۲
شد جهان کشف بر دل آشکار
۶۳۳
مصطفی را دید می‌آمد چو ماه
۶۳۴
در برافکنده دو گیسوی سیاه
۶۳۵
سایهٔ حق آفتاب روی او
۶۳۶
صد جهان جان وقف یک سر موی او
۶۳۷
می‌خرامید و تبسم می‌نمود
۶۳۸
هرک می‌دیدش درو گم می‌نمود
۶۳۹
آن مرید آن را چو دید از جای جست
۶۴۰
کای نبی الله دستم گیر دست
۶۴۱
رهنمای خلقی، از بهر خدای
۶۴۲
شیخ ما گم راه شد راهش نمای
۶۴۳
مصطفی گفت ای بهمت بس بلند
۶۴۴
رو که شیخت را برون کردم ز بند
۶۴۵
همت عالیت کار خویش کرد
۶۴۶
دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
۶۴۷
در میان شیخ و حق از دیرگاه
۶۴۸
بود گردی و غباری بس سیاه
۶۴۹
آن غبار از راه او برداشتم
۶۵۰
در میان ظلمتش نگذاشتم
۶۵۱
کردم از بهر شفاعت شب نمی
۶۵۲
منتشر بر روزگار او همی
۶۵۳
آن غبار اکنون ز ره برخاستست
۶۵۴
توبه بنشسته گنه برخاستست
۶۵۵
تو یقین می‌دان که صد عالم گناه
۶۵۶
از تف یک توبه برخیزد ز راه
۶۵۷
بحراحسان چون درآید موج زن
۶۵۸
محو گرداند گناه مرد و زن
۶۵۹
مرد از شادی آن مدهوش شد
۶۶۰
نعره‌ای زد کآسمان پرجوش شد
۶۶۱
جملهٔ اصحاب را آگاه کرد
۶۶۲
مژدگانی داد و عزم راه کرد
۶۶۳
رفت با اصحاب گریان و دوان
۶۶۴
تا رسید آنجا که شیخ خوک وان
۶۶۵
شیخ را می‌دید چون آتش شده
۶۶۶
در میان بی‌قراری خوش شده
۶۶۷
هم فکنده بود ناقوس مغان
۶۶۸
هم گسسته بود زنار از میان
۶۶۹
هم کلاه گبرکی انداخته
۶۷۰
هم ز ترسایی دلی پرداخته
۶۷۱
شیخ چون اصحاب را از دور دید
۶۷۲
خویشتن را در میان بی‌نور دید
۶۷۳
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
۶۷۴
هم به دست عجز سر بر خاک کرد
۶۷۵
گاه چون ابر اشک خونین برفشاند
۶۷۶
گاه از جان جان شیرین برفشاند
۶۷۷
گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت
۶۷۸
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
۶۷۹
حکمت اسرار قرآن و خبر
۶۸۰
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
۶۸۱
جمله با یاد آمدش یکبارگی
۶۸۲
بازرست از جهل و از بیچارگی
۶۸۳
چون به حال خود فرونگریستی
۶۸۴
در سجود افتادی و بگریستی
۶۸۵
هم چو گل در خون چشم آغشته بود
۶۸۶
وز خجالت در عرق گم گشته بود
۶۸۷
چون بدیدند آنچنان اصحابناش
۶۸۸
مانده در اندوه و شادی مبتلاش
۶۸۹
پیش او رفتند سرگردان همه
۶۹۰
وز پی شکرانه جان افشان همه
۶۹۱
شیخ را گفتند ای پی‌برده راز
۶۹۲
میغ شد از پیش خورشید تو باز
۶۹۳
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
۶۹۴
بت پرست روم شد یزدان پرست
۶۹۵
موج زد ناگاه دریای قبول
۶۹۶
شد شفاعت خواه کار تو رسول
۶۹۷
این زمان شکرانه عالم عالمست
۶۹۸
شکر کن حق را چه جای ماتمست
۶۹۹
منت ایزد را که در دریای قار
۷۰۰
کرده راهی همچو خورشید آشکار
۷۰۱
آنک داند کرد روشن را سیاه
۷۰۲
توبه داند داد با چندین گناه
۷۰۳
آتش توبه چو برافروزد او
۷۰۴
هرچ باید جمله بر هم سوزد او
۷۰۵
قصه کوته می‌کنم، آن جایگاه
۷۰۶
بودشان القصه حالی عزم راه
۷۰۷
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
۷۰۸
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
۷۰۹
دید از آن پس دختر ترسا به خواب
۷۱۰
کاوفتادی در کنارش آفتاب
۷۱۱
آفتاب آنگاه بگشادی زبان
۷۱۲
کز پی شیخت روان شو این زمان
۷۱۳
مذهب او گیرو خاک او بباش
۷۱۴
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
۷۱۵
او چو آمد در ره تو بی‌مجاز
۷۱۶
در حقیقت تو ره او گیر باز
۷۱۷
از رهش بردی، به راه او درآی
۷۱۸
چون به راه آمد تو هم راهی نمای
۷۱۹
ره زنش بودی بسی همره بباش
۷۲۰
چند ازین بی‌آگهی آگه بباش
۷۲۱
چون درآمد دختر ترسا ز خواب
۷۲۲
نور می‌داد از دلش چون آفتاب
۷۲۳
در دلش دردی پدید آمد عجب
۷۲۴
بی‌قرارش کرد آن درد از طلب
۷۲۵
آتشی در جان سرمستش فتاد
۷۲۶
دست در دل زد،دل از دستش فتاد
۷۲۷
می‌ندانست او که جان بی‌قرار
۷۲۸
در درون او چه تخم آورد بار
۷۲۹
کار افتاد و نبودش هم دمی
۷۳۰
دید خود را در عجایب عالمی
۷۳۱
عالمی کانجا نشان راه نیست
۷۳۲
گنگ باید شد، زفان را راه نیست
۷۳۳
در زمان آن جملگی ناز و طرب
۷۳۴
هم چو باران زو فروریخت ای عجب
۷۳۵
نعره زد جامه دران بیرون دوید
۷۳۶
خاک بر سر در میان خون دوید
۷۳۷
با دل پردرد و شخص ناتوان
۷۳۸
از پی شیخ و مریدان شد دوان
۷۳۹
هم چو ابر غرقه در خون می‌دوید
۷۴۰
پای داد از دست بر پی میدوید
۷۴۱
می‌ندانست او که در صحرا و دشت
۷۴۲
از کدامین سوی می‌باید گذشت
۷۴۳
عاجز و سرگشته می‌نالید خوش
۷۴۴
روی خود در خاک می‌مالید خوش
۷۴۵
زار میگفت ای خدای کار ساز
۷۴۶
عورتی‌ام مانده از هر کار باز
۷۴۷
مرد راه چون تویی را ره زدم
۷۴۸
تو مزن بر من که بی آگه زدم
۷۴۹
بحر قهاریت رابنشان ز جوش
۷۵۰
می‌ندانستم، خطاکردم، بپوش
۷۵۱
هرچ کردم بر من مسکین مگیر
۷۵۲
دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر
۷۵۳
می‌بمیرم از کسم یاریم نیست
۷۵۴
حصه از عزت به جز خواریم نیست
۷۵۵
شیخ را اعلام دادند از درون
۷۵۶
کامد آن دختر ز ترسایی برون
۷۵۷
آشنایی یافت با درگاه ما
۷۵۸
کارش افتاد این زمان در راه ما
۷۵۹
بازگرد و پیش آن بت بازشو
۷۶۰
بابت خود همدم و همساز شو
۷۶۱
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد
۷۶۲
باز شوری در مریدانش فتاد
۷۶۳
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود
۷۶۴
توبه و چندین تک و تازت چه بود
۷۶۵
بار دیگر عشق بازی می‌کنی
۷۶۶
توبهٔ بس نانمازی می‌کنی
۷۶۷
حال دختر شیخ با ایشان بگفت
۷۶۸
هرک آن بشنود ترک جان بگفت
۷۶۹
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
۷۷۰
تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز
۷۷۱
زرد می‌دیدند چون زر روی او
۷۷۲
گم شده در گرد ره گیسوی او
۷۷۳
برهنه پای و دریده جامه پاک
۷۷۴
بر مثال مرده‌ای بر روی خاک
۷۷۵
چون بدید آن ماه شیخ خویش را
۷۷۶
غشی آورد آن بت دل‌ریش را
۷۷۷
چون ببرد آن ماه را در غشی خواب
۷۷۸
شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
۷۷۹
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار
۷۸۰
اشک می‌بارید چون ابر بهار
۷۸۱
دیده برعهد وفای او فکند
۷۸۲
خویشتن در دست و پای او فکند
۷۸۳
گفت از تشویر تو جانم بسوخت
۷۸۴
بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
۷۸۵
برفکندم توبه تا آگه شوم
۷۸۶
عرضه کن اسلام تا با ره شوم
۷۸۷
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد
۷۸۸
غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد
۷۸۹
چون شد آن بت روی از اهل عیان
۷۹۰
اشک باران، موج زن شد در میان
۷۹۱
آخر الامر آن صنم چون راه یافت
۷۹۲
ذوق ایمان در دل آگاه یافت
۷۹۳
شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار
۷۹۴
غم درآمد گرد او بی غمگسار
۷۹۵
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
۷۹۶
من ندارم هیچ طاقت در فراق
۷۹۷
می‌روم زین خاندان پر صداع
۷۹۸
الوداع ای شیخ عالم الوداع
۷۹۹
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
۸۰۰
عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
۸۰۱
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
۸۰۲
نیم جانی داشت برجانان فشاند
۸۰۳
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
۸۰۴
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
۸۰۵
قطره‌ای بود او درین بحر مجاز
۸۰۶
سوی دریای حقیقت رفت باز
۸۰۷
جمله چون بادی ز عالم می‌رویم
۸۰۸
رفت او و ما همه هم می‌رویم
۸۰۹
زین چنین افتد بسی در راه عشق
۸۱۰
این کسی داند که هست آگاه عشق
۸۱۱
هرچ می‌گویند در ره ممکنست
۸۱۲
رحمت و نومید و مکر و ایمنست
۸۱۳
نفس این اسرار نتواند شنود
۸۱۴
بی نصیبه گوی نتواند ربود
۸۱۵
این یقین از جان و دل باید شنید
۸۱۶
نه بنفس آب و گل باید شنید
۸۱۷
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
۸۱۸
نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.