عطار · منطق‌الطیر

حکایت سلطان محمود و خارکن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ناگهی محمود شد سوی شکار
۲
اوفتاد از لشگر خود برکنار
۳
پیرمردی خارکش می‌راند خر
۴
خار وی بفتاد وی خارید سر
۵
دید محمودش چنان درمانده
۶
خار او افتاده و خرمانده
۷
پیش شد محمود و گفت ای بی‌قرار
۸
یار خواهی، گفت خواهم ای سوار
۹
گر مرا یاری کنی چه بود از آن
۱۰
من کنم سود و ترا نبود زیان
۱۱
از نکو روییت می‌ببینم نصیب
۱۲
لطف نبود از نکو رویان غریب
۱۳
از کرم آمد به زیر آن شهریار
۱۴
برد حالی دست چون گل سوی خار
۱۵
بار او بر خر نهاد آن سرفراز
۱۶
رخش سوی لشگر خود راند باز
۱۷
گفت لشگر را که پیری بارکش
۱۸
با خری می‌آید از پس خارکش
۱۹
ره فرو گیرید از هر سوی او
۲۰
تا ببیند روی من آن روی او
۲۱
لشگرش بر پیر بگرفتند راه
۲۲
ره نماند آن پیر را جز پیش شاه
۲۳
پیر با خود گفت با لاغر خری
۲۴
چون برم راه اینت ظالم لشگری
۲۵
گرچه می‌ترسید، چتر شاه دید
۲۶
هم بسوی شاه رفتن راه دید
۲۷
آن خرک می‌راند تا نزدیک شاه
۲۸
چون بدید او را، خجل شد پیرراه
۲۹
دید زیر چتر روی آشنا
۳۰
در عنایت اوفتاد و در عنا
۳۱
گفت یا رب با که گویم حال خویش
۳۲
کرده‌ام محمود را حمال خویش
۳۳
شاه با او گفت ای درویش من
۳۴
چیست کار تو بگو در پیش من
۳۵
گفت می‌دانی تو کارم کژ مباز
۳۶
خویشتن را اعجمی ره مساز
۳۷
پیرمردی‌ام معیل و بارکش
۳۸
روز و شب در دشت باشم خارکش
۳۹
خار بفروشم، خرم نان تهی
۴۰
می‌توانی گر مرا نانی دهی
۴۱
شهریارش گفت ای پیر نژند
۴۲
نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند
۴۳
گفت ای شه این ز من ارزان مخر
۴۴
کم بنفروشم ز ده همیان زر
۴۵
لشگرش گفتند ای ابله خموش
۴۶
این دو جو ارزد، زهی ارزان فروش
۴۷
پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک
۴۸
زین کم افتد این خریداریست نیک
۴۹
مقبلی چون دست بر خارم نهاد
۵۰
خار من صد گونه گلزارم نهاد
۵۱
هر کرا باید چنین خاری خرد
۵۲
هربن خاری به دیناری خرد
۵۳
نامرادی خار بسیارم نهاد
۵۴
تا چو اویی دست بر خارم نهاد
۵۵
گرچه خاری است کارزان ارزد این
۵۶
چون ز دست اوست صد جان ارزد این
۵۷
دیگری گفتش که‌ای پشت سپاه
۵۸
ناتوانم، روی چون آرم به راه
۵۹
من ندارم قوت و بس عاجزم
۶۰
این چنین ره پیش نامد هرگزم
۶۱
وادی دورست و راه مشکلش
۶۲
من بمیرم در نخستین منزلش
۶۳
کوههای آتشین در ره بسیست
۶۴
وین چنین کاری نه کار هرکسیست
۶۵
صد هزاران سر درین ره گوی شد
۶۶
بس که خونها زین طلب در جوی شد
۶۷
صد هزاران عقل اینجا سرنهاد
۶۸
وانک او ننهاد سر، بر سرفتاد
۶۹
در چنین راهی که مردان بی‌ریا
۷۰
چادری در سرکشیدند از حیا
۷۱
از چو من مسکین چه خیزد جز غبار
۷۲
گر کنم عزمی بیمرم زارزار
۷۳
هدهدش گفت ای فسرده چند ازین
۷۴
تا به کی داری تو دل دربند ازین
۷۵
چون ترااین جایگه قدراند کیست
۷۶
خواه میرو خواه نی، هر دو یکیست
۷۷
هست دنیا چون نجاست سر به سر
۷۸
خلق می‌میرند در وی در به در
۷۹
صد هزاران خلق همچون کرم زرد
۸۰
زار می‌میرند در دنیا به درد
۸۱
ما اگر آخر درین میریم خوار
۸۲
به که در عین نجاست زار زار
۸۳
این طلب گر از تو و از من خطاست
۸۴
گر بمیرم این دم از غم هم رواست
۸۵
چون خطاها در جهان بسیارهست
۸۶
یک خطا دیگر همان انگار هست
۸۷
گر کسی را عشق بدنامی بود
۸۸
به ز کناسی و حجامی بود
۸۹
گیرم این سودا ز طراری کم است
۹۰
تو کمش گیر این مرا کمتر غم است
۹۱
گر ازین دریا تو دل دریاکنی
۹۲
چون نظر آری همه سوداکنی
۹۳
گر کسی گوید غرورست این هوس
۹۴
چون رسی آنجا تو چون نرسید کس
۹۵
در غرور این هوس گر جان دهم
۹۶
به که دل در خانه و دکان نهم
۹۷
این همه دیدیم و بشنیدیم ما
۹۸
یک نفس از خود نگردیدیم ما
۹۹
کارما از خلق شد بر ما دراز
۱۰۰
چند ازین مشت گدای بی نیاز
۱۰۱
تا نمیری از خود و از خلق پاک
۱۰۲
برنیاید جان ما از حلق پاک
۱۰۳
هرک او از خلق کلی مرده نیست
۱۰۴
مرد او کو محرم این پرده نیست
۱۰۵
محرم این پرده جان آگه است
۱۰۶
زنده‌ای از خلق نامرد ره است
۱۰۷
پای درنه گر تو هستی مرد کار
۱۰۸
چون زنان دست آخر از دستان بدار
۱۰۹
تو یقین دان کین طلب گر کافریست
۱۱۰
کار اینست این نه کار سرسریست
۱۱۱
بر درخت عشق بی بر گیست بار
۱۱۲
هرک دارد برگ این گو سر درآر
۱۱۳
عشق چون در سینهٔ منزل گرفت
۱۱۴
جان آن کس راز هستی دل گرفت
۱۱۵
مرد را این درد در خون افکند
۱۱۶
سرنگون از پرده بیرون افکند
۱۱۷
یک دمش با خویشتن نکند رها
۱۱۸
بکشدش وانگاه خواهد خون بها
۱۱۹
گر دهد آبیش، نبود بی‌زحیر
۱۲۰
ور دهد نانش، به خون باشد خمیر
۱۲۱
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور
۱۲۲
عشق بیش آرد برو هر لحظه زور
۱۲۳
مرد چون افتاد در بحر خطر
۱۲۴
کی خورد یک لقمه هرگز بی‌خبر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.