عطار · منطق‌الطیر

حکایت صوفی و انگبین فروش

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
صوفیی می‌رفت در بغداد زود
۲
در میان راه آوازی شنود
۳
کان یکی گفت انگبین دارم بسی
۴
می‌فروشم سخت ارزان، کو کسی
۵
شیخ صوفی گفت ای مرد صبود
۶
می‌دهی هیچی به هیچی، گفت دور
۷
تو مگر دیوانه‌ای ای بوالهوس
۸
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
۹
هاتفی گفتش که‌ای صوفی درآی
۱۰
یک دکان زینجا که هستی برترآی
۱۱
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم
۱۲
ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
۱۳
هست رحمت آفتابی تافته
۱۴
جملهٔ ذرات را دریافته
۱۵
رحمت او بین که با پیغامبری
۱۶
در عتاب آمد برای کافری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.