Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · منطق‌الطیر

حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بود درویشی ز فرط عشق زار
۲
وز محبت همچو آتش بی‌قرار
۳
هم ز تفت عشق جانش سوخته
۴
هم ز تاب جان زفانش سوخته
۵
آتش از جان در دلش افتاده بود
۶
مشکلی بس مشکلش افتاده بود
۷
در میان راه می‌شد بی‌قرار
۸
می‌گریست و این سخن می‌گفت زار
۹
جان و دل از آتش رشکم بسوخت
۱۰
چند گریم چون همه اشکم بسوخت
۱۱
هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف
۱۲
ازچه با او درفکندی از گزاف
۱۳
گفت من کی درفکندم با یکی
۱۴
او درافکندست با من بی‌شکی
۱۵
چون منی را کی بود آن مغز و پوست
۱۶
تا چو اویی را تواند داشت دوست
۱۷
من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس
۱۸
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
۱۹
او چو با تو درفکند و داد بار
۲۰
تو مکن از خویش در سر زینهار
۲۱
تو که باشی تا در آن کار عظیم
۲۲
یک نفس بیرون کنی پای از گلیم
۲۳
با تو گر او عشق بازد ای غلام
۲۴
عشق او با صنع می‌بازد مدام
۲۵
تو نه‌ای بس هیچ و نه بر هیچ کار
۲۶
محو گرد وصنع با صانع گذار
۲۷
گر پدید آری تو خود را در میان
۲۸
هم ز ایمانت برآیی هم ز جان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.