حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خسروی کافاق در فرمانش بود
۲
دختری چون ماه در ایوانش بود
۳
از نکویی بود آن رشک پری
۴
یوسف و چاه و زنخدان بر سری
۵
طرهٔ او صد دل مجروح داشت
۶
هر سرمویش رگی با روح داشت
۷
ماه رویش مثل فردوس آمده
۸
وانگه از ابروش در قوس آمده
۹
چون ز قوسش تیر پران آمدی
۱۰
قاب قوسینش ثنا خوان آمدی
۱۱
نرگس مستش ز مژگان خار را
۱۲
در ره افکندی بسی هشیار را
۱۳
روی آن عذر اوش خورشید چهر
۱۴
هفده عذرا برده از ماه سپهر
۱۵
در دو یاقوتش که جان را قوت بود
۱۶
دایما روح القدس مبهوت بود
۱۷
چون بخندیدی لبش، آب حیات
۱۸
تشنه مردی وز لبش جستی زکات
۱۹
هرکه کردی در زنخدانش نگاه
۲۰
اوفتادی سرنگون در قعر چاه
۲۱
هرکه صید روی چون ماهش شدی
۲۲
بی رسن حالی فرو چاهش شدی
۲۳
آمدی القصه پیش پادشاه
۲۴
از پی خدمت غلامی همچو ماه
۲۵
چه غلامی، آنک داد او از جمال
۲۶
مهر و مه راهم محاق و هم زوال
۲۷
در بسیط عالمش همتا نبود
۲۸
مثل او در حسن سر غوغا نبود
۲۹
صد هزاران خلق در بازار و کوی
۳۰
خیره ماندندی در آن خورشید روی
۳۱
کرد روزی از قضا دختر نگاه
۳۲
دید روی آن غلام پادشاه
۳۳
دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد
۳۴
عقل او از پرده بیرون اوفتاد
۳۵
عقل رفت و عشق بر وی زور یافت
۳۶
جان شیرینش به تلخی شور یافت
۳۷
مدتی با خویشتن اندیشه کرد
۳۸
عاقبت هم بیقراری پیشه کرد
۳۹
میگداخت از شوق و میسوخت از فراق
۴۰
در گداز و سوز دل پر اشتیاق
۴۱
بود او را ده کنیزک مطربه
۴۲
در اغانی سخت عالی مرتبه
۴۳
جمله موسیقار زن، بلبل سرای
۴۴
لحن داودی ایشان جان فزای
۴۵
حال خود در حال با ایشان بگفت
۴۶
ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت
۴۷
هرکرا شد عشق جانان آشکار
۴۸
جان چنان جایی کجا آید بکار
۴۹
گفت اگر عشقم بگویم با غلام
۵۰
در غلط افتد که هم نبود تمام
۵۱
حشمتم را هم زیان دارد بسی
۵۲
کی غلامی را رسد چون من کسی
۵۳
ور نگویم قصهٔ خود آشکار
۵۴
در پس پرده بمیرم زار زار
۵۵
صد کتاب صبر بر خود خواندهام
۵۶
چون کنم، بیصبرم و درماندهام
۵۷
آن همی خواهم کزان سرو سهی
۵۸
بهره یابم او نیابد آگی
۵۹
گر چنین مقصود من حاصل شود
۶۰
کار جان من به کام دل شود
۶۱
چون خوش آواز آن شنودند این سخن
۶۲
جمله گفتندش که دل ناخوش مکن
۶۳
ما به شب پیش تو آریمش نهان
۶۴
آن چنان کو را خبر نبود از آن
۶۵
یک کنیزک شد نهان پیش غلام
۶۶
گفت حالی تا میش آورد و جام
۶۷
داروی بیهوشیش در می فکند
۶۸
لاجرم بیخویشیش در وی فکند
۶۹
چون بخورد آن می غلام از خویش شد
۷۰
کار آن زیبا کنیزک پیش شد
۷۱
روز تا شب آن غلام سیم بر
۷۲
بود مست و از دو عالم بیخبر
۷۳
چون شب آمد آن کنیزان آمدند
۷۴
پیش او افتان و خیزان آمدند
۷۵
پس نهادند آن زمان بر بسترش
۷۶
در نهان بردند پیش دخترش
۷۷
زود بر تخت زرش بنشاندند
۷۸
جوهرش بر فرق میافشاندند
۷۹
نیم شب چون نیم مستی آن غلام
۸۰
چشم چون نرگس گشاد از هم تمام
۸۱
دید قصری همچو فردوس آن نگار
۸۲
تخت زرین از کنارش تا کنار
۸۳
عنبرین دو شمع برافروختند
۸۴
همچو هیزم عود برهم سوختند
۸۵
برکشیده آن بتان یک سر سماع
۸۶
عقل جان را کرده، جان تن را وداع
۸۷
بود آن شب می میان جمع در
۸۸
همچو خورشیدی به نور شمع در
۸۹
در میان آن همه خوشی و کام
۹۰
گم شده در چهرهٔ دختر غلام
۹۱
مانده بود او خیره، نه عقل و نه جان
۹۲
نه درین عالم به معنی نه در آن
۹۳
سینه پر عشق و زفان لال آمده
۹۴
جان او از ذوق در حال آمده
۹۵
چشم بر رخسارهٔ دلدار داشت
۹۶
گوش بر آواز موسیقار داشت
۹۷
هم مشامش بوی عنبر یافته
۹۸
هم دهانش آتشتر یافته
۹۹
دخترش در حال جام می بداد
۱۰۰
نقل می را بوسهای در پی بداد
۱۰۱
چشم او در چهرهٔ جانان بماند
۱۰۲
در رخ دختر همی حیران بماند
۱۰۳
چون نمیآمد زفانش کارگر
۱۰۴
اشک میبارید و میخارید سر
۱۰۵
هر زمان آن دختر همچون نگار
۱۰۶
اشک بر رویش فشاندی صد هزار
۱۰۷
گه لبش را بوسه دادی چون شکر
۱۰۸
گه نمک در بوسه کردی بیجگر
۱۰۹
گه پریشان کرد زلف سرکشش
۱۱۰
گاه گم شد در دو جادوی خوشش
۱۱۱
وان غلام مست پیش دل نواز
۱۱۲
مانده بد با خود نه بیخود چشم باز
۱۱۳
هم درین نظاره میبود آن غلام
۱۱۴
تا برآمد صبح از مشرق تمام
۱۱۵
چون برآمد صبح و باد صبح جست
۱۱۶
از خرابی شد غلام اینجا ز دست
۱۱۷
چون به خفت آنجا غلام سرفراز
۱۱۸
زود بردندش بجای خویش باز
۱۱۹
بعد از آن چون آن غلام سیم بر
۱۲۰
یافت آخر اندکی از خود خبر
۱۲۱
شور آورد و ندانستش چه بود
۱۲۲
بودنی چون بود از آن سوزش چه سود
۱۲۳
گرچه هیچ آبی نبودش بر جگر
۱۲۴
آب او بگذشت از بالای سر
۱۲۵
دست در زد جامه بر تن چاک کرد
۱۲۶
موی بر هم کند و سر بر خاک کرد
۱۲۷
قصه پرسیدند از آن شمع طراز
۱۲۸
گفت نتوانم نمود این قصه باز
۱۲۹
آنچ من دیدم عیان مست و خراب
۱۳۰
هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب
۱۳۱
آنچ تنها بر من حیران گذشت
۱۳۲
بر کسی هرگز ندانم آن گذشت
۱۳۳
آنچ من دیدم نیارم گفت باز
۱۳۴
زین عجایبتر نبیند هیچ راز
۱۳۵
هر کسی گفتند آخر اندکی
۱۳۶
با خود آی و بازگو از صد یکی
۱۳۷
گفت من درماندهام چون دیگری
۱۳۸
کان همه من دیدهام یا دیگری
۱۳۹
هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه
۱۴۰
من ندیدم گرچه من دیدم همه
۱۴۱
غافلی گفتش که خوابی دیدهای
۱۴۲
کین چنین دیوانه و شوریدهای
۱۴۳
گفت من آگه نیم پنداریی
۱۴۴
تا که خوابم بود یا بیداریی
۱۴۵
من ندانم کان به مستی دیدهام
۱۴۶
یا به هشیاری صفت بشنیدهام
۱۴۷
زین عجبتر حال نبود در جهان
۱۴۸
حالتی نه آشکارا نه نهان
۱۴۹
نه توانم گفت و نه خاموش بود
۱۵۰
نه میان این و آن مدهوش بود
۱۵۱
نه زمانی محو میگردد ز جان
۱۵۲
نه از و یک ذره مییابم نشان
۱۵۳
دیدهام صاحب جمالی از کمال
۱۵۴
هیچ کس مینبودش در هیچ حال
۱۵۵
چیست پیش چهرهٔ او آفتاب
۱۵۶
ذرهٔ والله اعلم باالصواب
۱۵۷
چون نمیدانم چه گویم بیش ازین
۱۵۸
گرچه او را دیدهام من پیش ازین
۱۵۹
من چو او را دیده یا نادیدهایم
۱۶۰
در میان این و آن شوریدهام