نومریدی که پیر خود را به خواب دید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نو مریدی بود دل چون آفتاب
۲
دید پیر خویش را یک شب به خواب
۳
گفت از حیرت دلم در خون نشست
۴
کار تو برگوی کانجا چون نشست
۵
در فراقت شمع دل افروختم
۶
تا تو رفتی من ز حیرت سوختم
۷
من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی
۸
کار تو چونست آنجا، بازگوی
۹
پیر گفتش ماندهام حیران و مست
۱۰
میگزم دایم به دندان پشت دست
۱۱
ما بسی در قعر این زندان و چاه
۱۲
از شما حیران تریم این جایگاه
۱۳
ذرهای از حیرت عقبی مرا
۱۴
بیش از صد کوه در دنیا مرا