حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پادشاهی ماه وش، خورشید فر
۲
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
۳
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
۴
هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
۵
خاک او بودند دلبندان همه
۶
بندهٔ رویش خداوندان همه
۷
گر به شب از پرده پیدا آمدی
۸
آفتابی نو به صحرا آمدی
۹
روی او را وصف کردن روی نیست
۱۰
زانک مه از روی او یک موی نیست
۱۱
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه
۱۲
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
۱۳
زلف عالم سوز آن شمع طراز
۱۴
کار کردی برهمه عالم دراز
۱۵
وصف شست زلف آن یوسف جمال
۱۶
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
۱۷
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی
۱۸
آتش اندر جملهٔ عالم زدی
۱۹
خندهٔ او چون شکر کردی نثار
۲۰
صد هزاران گل شکفتی بیبهار
۲۱
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
۲۲
زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
۲۳
چون ز زیر پرده بیرون آمدی
۲۴
هر سر مویش به صد خون آمدی
۲۵
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر
۲۶
هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر
۲۷
چو برون راندی سوی میدان فرس
۲۸
برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
۲۹
هرک سوی آن پسر کردی نگاه
۳۰
برگرفتندیش در ساعت ز راه
۳۱
بود درویشی گدایی بیخبر
۳۲
بیسر و بن شد ز عشق آن پسر
۳۳
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
۳۴
جانش میشد زهرهٔ گفتن نداشت
۳۵
چون بیافت آن درد را هم پشت او
۳۶
عشق و غم درجان و در دل میکشت او
۳۷
روز و شب در کوی او بنشسته بود
۳۸
چشم از خلق جهان بربسته بود
۳۹
هیچ کس محرم نبودش در جهان
۴۰
همچنان میگشت با غم بیجنان
۴۱
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم
۴۲
منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
۴۳
زنده زان بودی گدای نا صبور
۴۴
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
۴۵
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی
۴۶
جملهٔ بازار پر غوغا شدی
۴۷
در جهان برخاستی صد رستخیز
۴۸
خلق یک سر آمدندی درگریز
۴۹
چاوشان از پیش و از پس میشدند
۵۰
هر زمان در خون صد کس میشدند
۵۱
بانگ بردا برد میرفتی به ماه
۵۲
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
۵۳
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا
۵۴
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
۵۵
غشیش آوردی و در خون ماندی
۵۶
وز وجود خویش بیرون ماندی
۵۷
چشم بایستی در آن دم صد هزار
۵۸
تا برو بگریستی خون زار زار
۵۹
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
۶۰
گاه خون از زیر او گشتی روان
۶۱
گاه بفسردی ز آهش اشک او
۶۲
گاه اشکش سوختی از رشک او
۶۳
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان
۶۴
وز تهی دستی نبودش نیم نان
۶۵
این چنین کس را چنین افتاده پست
۶۶
آن چنان شه زاده چون آید به دست
۶۷
نیم ذره سایه بود آن بیخبر
۶۸
خواست تا خورشید درگیرد ببر
۶۹
میشد آن شه زاده روزی با سپاه
۷۰
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
۷۱
زو برآمد نعره و بیخویش شد
۷۲
گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
۷۳
چند خواهم سوخت جان خویش ازین
۷۴
نیست صبر و طاقت من بیش ازین
۷۵
این سخن میگفت آن سرگشته مرد
۷۶
هر زمان بر سنگ میزد سر ز درد
۷۷
چون بگفت این، گشت زایل هوش او
۷۸
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
۷۹
چاوش شه زاده زو آگاه شد
۸۰
عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
۸۱
گفت بر شهزادهٔ تو شهریار
۸۲
عشق آوردست رندی بیقرار
۸۳
شاه از غیرت چنان مدهوش شد
۸۴
کز تف دل مغز او پر جوش شد
۸۵
گفت برخیزید بردارش کشید
۸۶
پای بسته، سر نگوسارش کشید
۸۷
در زمان رفتند خیل پادشا
۸۸
حلقهای کردند گرد آن گدا
۸۹
پس بسوی دار کردندش کشان
۹۰
بر سر او گشت خلقی خون فشان
۹۱
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
۹۲
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
۹۳
چون به زیر دار آوردش و زیر
۹۴
ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
۹۵
گفت مهلم ده ز بهر کردگار
۹۶
تا کنم یک سجده باری زیر دار
۹۷
مهل دادش آن وزیر خشم ناک
۹۸
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
۹۹
پس میان سجده گفتا ای اله
۱۰۰
چون بخواهد کشت شاهم بیگناه
۱۰۱
پیش از آن کز جان برآیم بیخبر
۱۰۲
روزیم گردان جمال آن پسر
۱۰۳
تا ببینم روی او یک بار نیز
۱۰۴
جان کنم بر روی او ایثار نیز
۱۰۵
چون ببینم روی آن شه زاد خوش
۱۰۶
صد هزار جان توانم داد خوش
۱۰۷
پادشاها بنده حاجت خواه تست
۱۰۸
عاشقتست و کشتهٔ این راه تست
۱۰۹
هستم از جان بندهٔ این در هنوز
۱۱۰
گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
۱۱۱
چون تو حاجت میبر آری صد هزار
۱۱۲
حاجت من کن روا کارم برآر
۱۱۳
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه
۱۱۴
تیر او آمد مگر بر جایگاه
۱۱۵
چون شنید آن راز او پنهان و زیر
۱۱۶
درد کردش دل ز درد آن فقیر
۱۱۷
رفت پیش پادشاه و میگریست
۱۱۸
حال آن دل داده برگفتش که چیست
۱۱۹
زاری او در مناجاتش بگفت
۱۲۰
در میان سجده حاجاتش بگفت
۱۲۱
شاه را دردی ازو در دل فتاد
۱۲۲
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
۱۲۳
شاه حالی گفت آن شهزاده را
۱۲۴
سر مگردان آن ز پا افتاده را
۱۲۵
این زمان برخیز زیر دار شو
۱۲۶
پیش آن سرگشتهٔ خونخوار شو
۱۲۷
مستمند خویش را آواز ده
۱۲۸
بیدل تست او، دل او بازده
۱۲۹
لطف کن با او که قهر تو کشید
۱۳۰
نوش خور با او که زهر تو چشید
۱۳۱
از رهش برگیر سوی گلشن آر
۱۳۲
چون بیایی، با خودش پیش من آر
۱۳۳
رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال
۱۳۴
تا نشیند با گدایی در وصال
۱۳۵
رفت آن خورشید روی آتشین
۱۳۶
تا شود با ذرهٔ خلوت نشین
۱۳۷
رفت آن دریای پر گوهر خوشی
۱۳۸
تا کند با قطره دست اندرکشی
۱۳۹
از خوشی این جایگه بر سر زنید
۱۴۰
پای برکوبید، دستی برزنید
۱۴۱
آخر آن شهزاده زیر دار شد
۱۴۲
چون قیامت فتنهٔ بیدار شد
۱۴۳
آن گدا را در هلاک افتاده دید
۱۴۴
سرنگون بر روی خاک افتاده دید
۱۴۵
خاک از خون دو چشمش گل شده
۱۴۶
عالمی پر حسرتش حاصل شده
۱۴۷
محو گشته، گم شده، ناچیز هم
۱۴۸
زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
۱۴۹
چون چنان دید آن به خون افتاده را
۱۵۰
آب در چشم آمد آن شهزاده را
۱۵۱
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه
۱۵۲
بر نمیآمد مگر با اشک شاه
۱۵۳
اشک چون باران روان کرد آن زمان
۱۵۴
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
۱۵۵
هرک او در عشق صادق آمدست
۱۵۶
بر سرش معشوق عاشق آمدست
۱۵۷
گر به صدق عشق پیش آید ترا
۱۵۸
عاشقت معشوق خویش آید ترا
۱۵۹
عاقبت شهزاده خورشید فش
۱۶۰
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
۱۶۱
آن گدا آواز او نشنیده بود
۱۶۲
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
۱۶۳
چون گدا برداشت روی از خاک راه
۱۶۴
در برابر دید روی پادشاه
۱۶۵
آتش سوزنده با دریای آب
۱۶۶
گرچه میسوزد، نیارد هیچ تاب
۱۶۷
بود آن درویش بیدل آتشی
۱۶۸
قربتش افتاد با دریا خوشی
۱۶۹
جان به لب آورد، گفت ای شهریار
۱۷۰
چون چنینم میتوانی کشت زار
۱۷۱
حاجت این لشگر گر بز نبود
۱۷۲
این بگفت و گوییی هرگز نبود
۱۷۳
نعرهای زد، جان ببخشید و بمرد
۱۷۴
همچو شمعی باز خندید و بمرد
۱۷۵
چون وصال دلبرش معلوم گشت
۱۷۶
فانی مطلق شد و معدوم گشت
۱۷۷
سالکان دانند در میدان درد
۱۷۸
تا فنای عشق با مردان چه کرد
۱۷۹
ای وجودت با عدم آمیخته
۱۸۰
لذت تو با عدم آمیخته
۱۸۱
تا نیاری مدتی زیر و زبر
۱۸۲
کی توانی یافت ز آسایش خبر
۱۸۳
دست بگشاده چو برقی جستهای
۱۸۴
وز خلاشه پیش برقی بستهای
۱۸۵
این چه کارتست مردانه درآی
۱۸۶
عقل برهم سوز دیوانه درآی
۱۸۷
گر نخواهی کرد تو این کیمیا
۱۸۸
یک نفس باری بنظاره بیا
۱۸۹
چند اندیشی چو من بیخویش شو
۱۹۰
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
۱۹۱
تا دمی آخر به درویشی رسی
۱۹۲
در کمال ذوق بیخویشی رسی
۱۹۳
من که نه من ماندهام نه غیر من
۱۹۴
برتر است از عقل شر و خیر من
۱۹۵
گم شدم در خویشتن یک بارگی
۱۹۶
چارهٔ من نیست جز بیچارگی
۱۹۷
آفتاب فقر چون بر من بتافت
۱۹۸
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
۱۹۹
من چو دیدم پرتو آن آفتاب
۲۰۰
من بماندم باز شد آبی به آب
۲۰۱
هرچ گاهی بردم و گه باختم
۲۰۲
جمله در آب سیاه انداختم
۲۰۳
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند
۲۰۴
سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند
۲۰۵
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
۲۰۶
مینیابم این زمان آن قطره باز
۲۰۷
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست
۲۰۸
در فنا گم گشتم و چون من بسیست
۲۰۹
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
۲۱۰
کو نخواهد گشت گم این جایگاه