Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عطار · منطق‌الطیر

حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یوسفی کانجم سپندش سوختند
۲
ده برادر چون ورا بفروختند
۳
مالک دعرش چو زیشان می‌خرید
۴
خط ایشان خواست، کار زان می‌خرید
۵
خط ستد زان قوم هم بر جایگاه
۶
پس گرفت آن ده برادر را گواه
۷
چون عزیز مصر یوسف را خرید
۸
آن خط پر غدر با یوسف رسید
۹
عاقبت چون گشت یوسف پادشاه
۱۰
ده برادر آمدند آن جایگاه
۱۱
روی یوسف باز می‌نشناختند
۱۲
خویش را در پیش او انداختند
۱۳
خویشتن را چارهٔ جان خواستند
۱۴
آب خود بردند تا نان خواستند
۱۵
یوسف صدیق گفت ای مردمان
۱۶
من خطی دارم به عبرانی زبان
۱۷
می‌نیارد خواند از خیلم کسی
۱۸
گر شما خوانید نان به خشم بسی
۱۹
جمله عبری خوان بدند واختیار
۲۰
شادمان گفتند شاها خط بیار
۲۱
کور دل باد آنک این حال از حضور
۲۲
قصهٔ خود نشنود چند از غرور
۲۳
خط ایشان یوسف ایشان را بداد
۲۴
لرزه بر اندام ایشان برفتاد
۲۵
نه خطی زان خط توانستند خواند
۲۶
نه حدیثی نیز دانستند راند
۲۷
جمله از غم در تأسف ماندند
۲۸
مبتلای کار یوسف ماندند
۲۹
سست شد حالی زبان آن همه
۳۰
شد ز کار سخت جان آن همه
۳۱
گفت یوسف گوییی بی‌هش شدید
۳۲
وقت خط خواندن چرا خامش شدید
۳۳
جمله گفتندش که ما و تن زدن
۳۴
به ازین خط خواندن و گردن زدن
۳۵
چون نگه کردند آن سی مرغ زار
۳۶
در خط آن رقعهٔ پر اعتبار
۳۷
هرچ ایشان کرده‌بودند آن همه
۳۸
بود کرده نقش تا پایان همه
۳۹
آن همه خود بود سخت این بود لیک
۴۰
کان اسیران چون نگه کردند نیک
۴۱
رفته بودند و طریقی ساخته
۴۲
یوسف خود را به چاه انداخته
۴۳
جان یوسف را به خواری سوخته
۴۴
وانگه او را بر سری بفروخته
۴۵
می‌ندانی تو گدای هیچ کس
۴۶
می‌فروشی یوسفی در هر نفس
۴۷
یوسفت چون پادشه خواهد شدن
۴۸
پیشوای پیشگه خواهد شدن
۴۹
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه
۵۰
سوی او خواهی شدن هم برهنه
۵۱
چون از و کار تو بر خواهد فروخت
۵۲
از چه او را رایگان باید فروخت
۵۳
جان آن مرغان ز تشویر و حیا
۵۴
شد حیای محض و جان شد توتیا
۵۵
چون شدند از کل کل پاک آن همه
۵۶
یافتند از نور حضرت جان همه
۵۷
باز از سر بندهٔ نو جان شدند
۵۸
باز از نوعی دگر حیران شدند
۵۹
کرده و ناکردهٔ دیرینه شان
۶۰
پاک گشت و محو گشت از سینه‌شان
۶۱
آفتاب قربت از پیشان بتافت
۶۲
جمله را از پرتو آن جان بتافت
۶۳
هم ز عکس روی سیمرغ جهان
۶۴
چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان
۶۵
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
۶۶
بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود
۶۷
در تحیر جمله سرگردان شدند
۶۸
باز از نوعی دگر حیران شدند
۶۹
خویش را دیدند سیمرغ تمام
۷۰
بود خود سیمرغ سی مرغ مدام
۷۱
چون سوی سیمرغ کردندی نگاه
۷۲
بود این سیمرغ این کین جایگاه
۷۳
ور بسوی خویش کردندی نظر
۷۴
بود این سیمرغ ایشان آن دگر
۷۵
ور نظر در هر دو کردندی بهم
۷۶
هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم
۷۷
بود این یک آن و آن یک بود این
۷۸
در همه عالم کسی نشنود این
۷۹
آن همه غرق تحیر ماندند
۸۰
بی تفکر وز تفکر ماندند
۸۱
چون ندانستند هیچ از هیچ حال
۸۲
بی زفان کردند از آن حضرت سؤال
۸۳
کشف این سر قوی در خواستند
۸۴
حل مایی و توی درخواستند
۸۵
بی زفان آمد از آن حضرت خطاب
۸۶
کاینه‌ست این حضرت چون آفتاب
۸۷
هر که آید خویشتن بیند درو
۸۸
جان و تن هم جان و تن بیند درو
۸۹
چون شما سی مرغ اینجا آمدید
۹۰
سی درین آیینه پیدا آمدید
۹۱
گر چل و پنجاه مرغ آیید باز
۹۲
پرده‌ای از خویش بگشایید باز
۹۳
گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید
۹۴
خویش را بینید و خود را دیده‌اید
۹۵
هیچ کس را دیده بر ما کی رسد
۹۶
چشم موری بر ثریا کی رسد
۹۷
دیده موری که سندان برگرفت
۹۸
پشهٔ پیلی به دندان برگرفت
۹۹
هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود
۱۰۰
و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود
۱۰۱
این همه وادی که از پس کرده‌اید
۱۰۲
وین همه مردی که هر کس کرده‌اید
۱۰۳
جمله در افعال مایی رفته‌اید
۱۰۴
وادی ذات صفت را خفته‌اید
۱۰۵
چون شما سی مرغ حیران مانده‌اید
۱۰۶
بی‌دل و بی‌صبر و بی‌جان مانده‌اید
۱۰۷
ما به سیمرغی بسی اولیتریم
۱۰۸
زانک سیمرغ حقیقی گوهریم
۱۰۹
محو ما گردید در صد عز و ناز
۱۱۰
تا به ما در خویش را یابید باز
۱۱۱
محو او گشتند آخر بر دوام
۱۱۲
سایه در خورشید گم شد والسلام
۱۱۳
تا که می‌رفتند و می‌گفت این سخن
۱۱۴
چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن
۱۱۵
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد
۱۱۶
ره رو و ره برنماند و راه شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.