غزل شمارهٔ ۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
۲
دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست
۳
از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت
۴
وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست
۵
رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد
۶
حلقههای زلف تو پای خردمندان ببست
۷
ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید
۸
ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست
۹
با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب
۱۰
بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست
۱۱
پارسایی را بود در عشق تو بازار سست
۱۲
پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست
۱۳
جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای
۱۴
جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست
۱۵
شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست
۱۶
هر کرا وصل تو باشد هر چه باید جمله هست