غزل شمارهٔ ۱۹۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بامدادان شاه خود را دیدهام بر مرکبش
۲
مشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش
۳
صد هزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش
۴
از برای بوسه چیدن گرد سایهٔ مرکبش
۵
خنجری در دست و «من یرغب» کنان عیاروار
۶
جسم و جان عاشقان تازان سوی «من برغبش»
۷
بهر دفع چشم زخم مستش را چو من
۸
خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش
۹
سوی دیو و دیو مردم هر زمان چون آسمان
۱۰
از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشهبش
۱۱
کفر و دین و دیو مردم هر زمان چون آسمان
۱۲
از دو ماه نو شهاب انداز، نعل اشبهش
۱۳
دستها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک
۱۴
تا چرا بر میخورد پروین ز مشک عقربش
۱۵
درج یاقوتیش دیدم، پر ز کوکبهای سیم
۱۶
یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش
۱۷
جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او
۱۸
گوییا بودست آب زندگانی مشربش
۱۹
آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال
۲۰
چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش
۲۱
هر زمان از چشم و لعلش، غمزهای و خندهای
۲۲
جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش
۲۳
گر چه بودم با سنایی در جهان عافیت
۲۴
هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش