غزل شمارهٔ ۲۲۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلبرا تا نامهٔ عزل از وصالت خواندهام
۲
ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ راندهام
۳
بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو
۴
گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشاندهام
۵
ظن مبر جانا که من برگشتهام از عاشقی
۶
یا دل از دست غم هجران تو برهاندهام
۷
زان همی کمتر کنم در عشق فریاد و خروش
۸
کاتش دل را به آب دیدگان بنشاندهام
۹
حق خدمتهای بسیار مرا ضایع مکن
۱۰
زان که روزی خوانده بودم گرچه اکنون راندهام
۱۱
هم تو رس فریاد حالم حرمت دیرینه را
۱۲
رحم کن بر من نگارا ز آنکه بس درماندهام