غزل شمارهٔ ۲۸۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم
۲
یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم
۳
هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگر
۴
تا به عشق بیوفایی دیگر آتش در زنیم
۵
تا کی از نادیدنش ما دیدهها پر خون کنیم
۶
تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم
۷
گاه آن آمد که بر ما باد سلوت برجهد
۸
گاه آن آمد که ما با رود و رامشگر زنیم
۹
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز
۱۰
ما به یک دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم
۱۱
گه ز رخسار بتان بر لاله و گل میخوریم
۱۲
گه ز زلف دلبران با مشک و با عنبر زنیم
۱۳
پشتمان از غم کمان شد از قدش تیری کنیم
۱۴
باده پیماییم از خم بر خم دیگر زنیم