غزل شمارهٔ ۳۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بتا پای این ره نداری چه پویی
۲
دلا جان آن بت ندانی چه گویی
۳
ازین رهروان مخالف چه چاره
۴
که بر لافگاه سر چار سویی
۵
اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان
۶
که در عقل رعناست این تندخویی
۷
تو جانی و انگاشتی که شخصی
۸
تو آبی و پنداشتستی سبویی
۹
همه چیز را تا نجویی نیابی
۱۰
جز این دوست را تا نیابی نجویی
۱۱
یقین دان که تو او نباشی ولیکن
۱۲
چو تو در میانه نباشی تو اویی
