قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در تفسیر چند سوره و نعت رسول اکرم و مدح قاضی عبدالودود
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا
۲
نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا
۳
موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف
۴
کافری بیبرگ ماندستی و ایمان بینوا
۵
نسخهٔ جبر و قدر در شکل روی و موی اوست
۶
این ز «واللیل» ت شود معلوم آن از «والضحا»
۷
گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ
۸
کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا
۹
کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی
۱۰
لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا
۱۱
رحمتت زان کردهاند این هر دو تا از گرد لعل
۱۲
این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا
۱۳
اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول
۱۴
تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا
۱۵
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز
۱۶
قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
۱۷
زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت
۱۸
عافیت را همچو استادان درآموزی شفا
۱۹
گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر
۲۰
شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا
۲۱
گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک
۲۲
مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
۲۳
تابش رخسار تست آن را که میخوانی صباح
۲۴
سایهٔ زلفین تست آنجا که میگویی مسا
۲۵
روبروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک»
۲۶
شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»
۲۷
در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشک
۲۸
لیکن آنجا به که آنجا، به بدست آید دوا
۲۹
هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن
۳۰
کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا
۳۱
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو
۳۲
از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا
۳۳
دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو
۳۴
آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا
۳۵
پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک
۳۶
نیست دارالملک منتهای ما را منتها
۳۷
نه تو دری بودی اندر بحر جسمانی یتیم
۳۸
فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا
۳۹
نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا
۴۰
ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا
۴۱
غرقهٔ دریای حیرت خواستی گشتن ولیک
۴۲
آشنایی ما برونت آورد ازو بیآشنا
۴۳
بی نعمت خواست کردن مر ترا تلقین حرص
۴۴
پیش از آن کانعام ما تعلیم کردت کیمیا
۴۵
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم
۴۶
تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما
۴۷
مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف
۴۸
خواجگی کن سایلان را طعمشان گردان وفا
۴۹
نعمت از ما دان و شکر از فضل ما کن تا دهیم
۵۰
مر ترا زین شکر نعمت نعمتی دیگر جزا
۵۱
از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب
۵۲
تا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا
۵۳
آفتاب عقل و جان اقضی القضاة دین که هست
۵۴
چون قضای آسمان اندر زمین فرمانروا
۵۵
آن سر اصحاب نعمان کز پی کسب شرف
۵۶
هر زمانی قبله بر پایش دهد قبله دعا
۵۷
با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخ
۵۸
شخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا
۵۹
تا نسیم او بر بوستان دین نجست
۶۰
شاخ دین نشو بود و بیخ سنت بینما
۶۱
در حریم عدل او تا او پدید آید به حکم
۶۲
خاصیت بگذاشت گاه که ربودن کهربا
۶۳
تا بگفت او جبریان را ماجرای امر و نهی
۶۴
تا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا
۶۵
باز رستند از بیان واضحش در امر و حکم
۶۶
جبری از تعطیل شرع و عدی از نفی قضا
۶۷
این کمر ز «ایاک نعبد» بست در فرمان شرع
۶۸
وان دگر تاجی نهاد از «یفعل الله مایشا»
۶۹
ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفا
۷۰
وی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا
۷۱
هر کجا گام تو آمد افتخار آرد زمین
۷۲
هر کجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما
۷۳
سیف حقی از پی آن سیف حق آمد روان
۷۴
مفتی شرقی از آن مشرق شدست اصل ضیا
۷۵
مفتی شرقت نه زان خواند همی سلطان که هست
۷۶
جز تو در مغرب دیگر مفتی و دگر مقتدا
۷۷
بلکه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همی
۷۸
هر کجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا
۷۹
همقرینی علم دین را همچو فکرت را خرد
۸۰
همنشینی ظلم و کین را همچو فطنت را ذکاء
۸۱
چون تو موسی وار بر کرسی برآیی گویدت
۸۲
عیسی از چرخ چهارم کی محمد مرحبا
۸۳
جان پاکان گرسنهٔ علم تواند از دیرباز
۸۴
سفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا
۸۵
لطف لفظت کی شناسد مرد ژاژ و ترهات
۸۶
«من و سلوی» را چه داند مرد سیر و گندنا
۸۷
هر که از آزار تو پرهیز کرد از درد رست
۸۸
راست گفتند این مثل «الا حتما اقوی الدوا»
۸۹
مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنک
۹۰
چاکری داری چو گردون کش همی درد قفا
۹۱
هر شقی کز آتش خشم تو گردد کام خشک
۹۲
بر لب دریا به جانش آب نفروشد سقا
۹۳
لاف «نحن الغالبون» بسیار کس گفتند لیک
۹۴
«غالبون» شان گشت «آمنا» چو ثعبان شد عصا
۹۵
زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماندی بجای
۹۶
چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها
۹۷
گه طلب کن بی سراج ماه در صحرای خوف
۹۸
گه طلب کن بیمزاج زهره در باغ رجا
۹۹
ماه را آنجا نبود کو ترا گوید که چون
۱۰۰
زهره را آن زهر نبود کو ترا گوید چرا
۱۰۱
رو که نیکو جلوه کردت روزگار اندر خلا
۱۰۲
شو که زیبا پروریدت کردگار اندر ملا
۱۰۳
ای ز تو اعقاب تو طاهر، چو سادات از نبی
۱۰۴
وی ز تو اسلاف تو ظاهر چو ز آصف بر خیا
۱۰۵
باز یابی آنچه ایزد کرد با تو نیکویی
۱۰۶
هم درین صورت که گفتی صورت این ماجرا
۱۰۷
این نه بس کاندر ادای شکر حق بر جان تو
۱۰۸
دعوی انعام او را «واضحی» باشد گوا
۱۰۹
روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست
۱۱۰
آن یکی از آل عباس این دگر ز آل عبا
۱۱۱
گر چه روزی چند گشتی گرد این مشکین بساط
۱۱۲
گر چه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا
۱۱۳
همچنان کاندر فضای آسمان مطلقی
۱۱۴
صورتست این دار و گیر و حبس و بند اندر قضا
۱۱۵
نی به علم و حلم تو سوگند خوردست آفتاب
۱۱۶
کز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا
۱۱۷
ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراس
۱۱۸
آس کرده زیر پر فطنت و فر و دها
۱۱۹
بازتاب اکنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنک
۱۲۰
آرد چون شد کرده اکنون خانه بهتر کاسیا
۱۲۱
تا همه آن بینی آنجا کت کند چشم آرزو
۱۲۲
تا همه آن یابی آنجا کت کند رای اقتضا
۱۲۳
نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر تو
۱۲۴
بر تو چونان بود چون بر آل یاسین کربلا
۱۲۵
نی ز اول دوستانت را نبودی با تو الف
۱۲۶
نی چنان گشتی کنون کز خطبهٔ چین و ختا
۱۲۷
از برای مهر چهر جانفزایت را همی
۱۲۸
بر دو چشم مردمان غیرت بود مردم گیا
۱۲۹
نی کنون از لطف ربانی همه اقلیم شرع
۱۳۰
از تو خرم شد چه بر داوودیان شهر سبا
۱۳۱
نی تو حیران مانده بودی در تماشاگه عجب
۱۳۲
نی تو ره گم کرده بودی در بیابان ریا
۱۳۳
آن چنانت ره نمود ایزد به پاکی تا شدند
۱۳۴
خرقهپوشان فلک در جنب تو ناپارسا
۱۳۵
نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببند
۱۳۶
همنشین ذل و غریبی هم عنان رنج و عنا
۱۳۷
نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضل
۱۳۸
بر کشید و برنشاندت بر بساط کبریا
۱۳۹
بیپدر بودی ولیک اکنون چنانی کز شرف
۱۴۰
پادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا
۱۴۱
آن چنان گشتی که بد گویت کنون بیروی تو
۱۴۲
نه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها
۱۴۳
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن
۱۴۴
وی غریبی کرده اکنون با غریبان کن وفا
۱۴۵
«الفلق» میخوان و میدان قصد این چندین حسود
۱۴۶
«والضحی» میخوان و میکن شکر این چندین عطا
۱۴۷
ای مرا از یک نعم پیوسته با چندین نعم
۱۴۸
وی مرا از یک بلی ببریده از چندین بلا
۱۴۹
شکرت ار بر کوه برخوانم به یک آواز، من
۱۵۰
از برای حرص مدحت صد همی گردد صدا
۱۵۱
شعر من نیک از عطای نیک تست ایرا که مرغ
۱۵۲
هر کجا به برگ بیند به برون آرد نوا
۱۵۳
قربت تو باز هستم کرد در صحرای انس
۱۵۴
شربت تو باز مستم کرد در باغ صفا
۱۵۵
گر غنی شد جان و عقل از تو عجب نبود از آنک
۱۵۶
آمدست این از پیمبر «طائف الحج الغنا»
۱۵۷
ور چه تن را این غرض حاصل نیامد زان مدیح
۱۵۸
ای بداگر جان ما را افتد از مدحت بدا
۱۵۹
ماندهام مخمور آن شربت هنوز از پار باز
۱۶۰
پای سست و سر گران این از طمع آن از حیا
۱۶۱
دی به دل گفتم که این را چیست دار و نزد تو
۱۶۲
گفت دل: داروی این نزدیک من «منهابها»
۱۶۳
تا کلاه از روح دارد عامل کون و فساد
۱۶۴
تا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا
۱۶۵
فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابد
۱۶۶
هم به مقلوب کلاه و هم به تصحیف قبا
۱۶۷
باد برخوان وجودت روز و شب تصحیف صیف
۱۶۸
باد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا
۱۶۹
عالم از علم تو چونان باد کز مادر صبی
۱۷۰
خلقت از خلق تو چونان باد کز گلبن صفا
۱۷۱
خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست
۱۷۲
باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا
