زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سنایی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا
۲
عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
۳
هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود
۴
عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها
۵
مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل
۶
آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها
۷
طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوق
۸
عل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا
۹
در شریعت ذوق دین‌یابی نه اندر عقل از آنک
۱۰
قشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا
۱۱
عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل
۱۲
چون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا
۱۳
عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عز
۱۴
باز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا
۱۵
در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر
۱۶
و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا
۱۷
چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست
۱۸
پاسبان بام روح‌القدس و دربان مرتضا
۱۹
دی همه او بودی و امروز چون دوری ازو
۲۰
تا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا
۲۱
«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلب
۲۲
چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا
۲۳
کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا
۲۴
چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا
۲۵
کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته‌اند
۲۶
بوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»
۲۷
ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیب
۲۸
مفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا
۲۹
مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست
۳۰
راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا
۳۱
گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذرد
۳۲
باز گردد زاستان با آستین پر دعا
۳۳
چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهی
۳۴
سنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها
۳۵
کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتش
۳۶
کای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا
۳۷
این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول»
۳۸
و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»
۳۹
تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو
۴۰
ناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا
۴۱
زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردان
۴۲
گردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا
۴۳
حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه‌گاه
۴۴
بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا
۴۵
بارگاه او دو در دارد که مردان در روند
۴۶
یک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا
۴۷
در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرام
۴۸
تا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا
۴۹
عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدق
۵۰
عقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا
۵۱
با وفاداران دین چندان بپر در راه او
۵۲
تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا
۵۳
دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده‌وار
۵۴
مسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا
۵۵
تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک او
۵۶
کنکه در سدره‌ست هم آن را نداند منتها
۵۷
گر دو عالم را ببینی با ولایتهای او
۵۸
هفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا
۵۹
صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت
۶۰
آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا
۶۱
جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشت
۶۲
گفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»
۶۳
خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنک
۶۴
خاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا
۶۵
باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده‌ست
۶۶
عارف زرگرش خواند: پرده‌دار کبریا
۶۷
عارفی و زرگری گویی کزو آموختست
۶۸
خواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما
۶۹
عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتاب
۷۰
عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا
۷۱
ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاح
۷۲
کلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا
۷۳
شکرها با بذل او چون پیش موسا جادوی
۷۴
شعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا
۷۵
بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست
۷۶
در ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا
۷۷
اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنک
۷۸
بدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا
۷۹
مقتدای عالم آمد مقتدی در دین او
۸۰
من غلام مقتدی و خاکپای مقتدا
۸۱
فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضل
۸۲
صدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا
۸۳
قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدی
۸۴
هست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا
۸۵
روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان
۸۶
کاک او در شرع منصف همچو خط استوا
۸۷
چون گران گردد رکابش روی بگشاید امید
۸۸
چون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا
۸۹
مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیع
۹۰
منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا
۹۱
ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرم
۹۲
وی چو طوبا داده شاخ خشک را بی‌نم نما
۹۳
ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مرید
۹۴
ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا
۹۵
گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعی
۹۶
از مروت وز صفا هم مروه‌ای و هم صفا
۹۷
اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئی
۹۸
دوستانم را عصا و دشمنم را اژدها
۹۹
از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفت
۱۰۰
وز تو کردم در فرات نعمت او آشنا
۱۰۱
بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدر
۱۰۲
با تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا
۱۰۳
پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او
۱۰۴
هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا
۱۰۵
چون نباشم پارسا چون عقل او را داده‌ام
۱۰۶
چون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا
۱۰۷
با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو
۱۰۸
هر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا
۱۰۹
چون عصای موسی و برهان عیسی گفت او
۱۱۰
ساحران را اژدها شد شاعران را متکا
۱۱۱
خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت
۱۱۲
دیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا
۱۱۳
هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علوم
۱۱۴
هم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا
۱۱۵
هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازین
۱۱۶
دهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا
۱۱۷
کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفت
۱۱۸
شاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا
۱۱۹
دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون
۱۲۰
گوزهای بی‌نمک پراند اهل روستا
۱۲۱
غورک بی‌مغز را صفرا بشورید و بگفت
۱۲۲
کی مموه باژگونه یافه‌گوی هرزه لا
۱۲۳
ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزه
۱۲۴
کم نیابد آخر از تیز نمک سود شما
۱۲۵
ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم‌کنون
۱۲۶
راست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا
۱۲۷
غورک بی‌شرم کان بشنید گفت: احسنت و زه
۱۲۸
خود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا
۱۲۹
هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزید
۱۳۰
همچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا
۱۳۱
همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مرو
۱۳۲
هست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا
۱۳۳
گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغ
۱۳۴
مرغ‌وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا
۱۳۵
از شراب آب روحانی و حیوانی بشست
۱۳۶
روح نفسانیم را از نقش مالیخولیا
۱۳۷
جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگر
۱۳۸
آنچه می‌باید نبود آن چیست کسنی و کما
۱۳۹
یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و من
۱۴۰
چون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا
۱۴۱
ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود وار
۱۴۲
در دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا
۱۴۳
معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضور
۱۴۴
ای عفی‌الله دعوی دعوات در غیبت چرا
۱۴۵
هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجست
۱۴۶
ابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا
۱۴۷
خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمع
۱۴۸
همچو دیوانی بری منک بربر صیصیا
۱۴۹
آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حس
۱۵۰
سر ز بالش باز می‌دانیم و پای از لالکا
۱۵۱
من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفت
۱۵۲
کش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟
۱۵۳
گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوخت
۱۵۴
سبلت عرق الرجالم علت عرق النسا
۱۵۵
تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرم
۱۵۶
وین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»
۱۵۷
مالشی بایست ما را زان که بربط را همی
۱۵۸
گوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا
۱۵۹
ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیم
۱۶۰
وی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا
۱۶۱
ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته باز
۱۶۲
شعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا
۱۶۳
از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمار
۱۶۴
پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا
۱۶۵
تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویش
۱۶۶
مرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها
۱۶۷
کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هست
۱۶۸
مطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با
۱۶۹
تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاه
۱۷۰
تا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا
۱۷۱
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه
۱۷۲
دشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا
۱۷۳
آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزو
۱۷۴
و آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا
۱۷۵
عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوش
۱۷۶
همچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا
۱۷۷
تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو
۱۷۸
«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.