قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
۲
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
۳
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
۴
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
۵
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
۶
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
۷
نبود از خواری آدم که خالی گشت ازو جنت
۸
نبود از عاجزی وامق که عذرا ماند ازو عذرا
۹
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
۱۰
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
۱۱
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
۱۲
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
۱۳
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
۱۴
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
۱۵
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
۱۶
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
۱۷
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
۱۸
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
۱۹
درون جوهر صفرا همه کفرست و شیطانی
۲۰
گرت سودای این باشد قدم بیرون نه از صفرا
۲۱
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
۲۲
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
۲۳
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
۲۴
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
۲۵
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
۲۶
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
۲۷
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
۲۸
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
۲۹
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
۳۰
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
۳۱
چه داری مهر بد مهری کزو بی جان شد اسکندر
۳۲
چه بازی عشق با یاری کزو بیملک شد دارا
۳۳
گرت سودای آن باشد کزین سودا برون آیی
۳۴
زهی سودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا
۳۵
سر اندر راه ملکی نه که هر ساعت همی باشی
۳۶
تو همچون گوی سرگردان و ره چون پهنه بیپهنا
۳۷
تو در کشتی فکن خود را مپای از بهر تسبیحی
۳۸
که خود روحالقدس گوید که بسمالله مجریها
۳۹
اگر دینت همی باید ز دنیا دار پی بگسل
۴۰
که حرصش با تو هر ساعت بود بیحرف و بیآوا
۴۱
همی گوید که دنیا را بدین از دیو بخریدم
۴۲
اگر دنیا همی خواهی بده دین و ببر دنیا
۴۳
ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه
۴۴
چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما
۴۵
جهان هزمان همی گوید که دل در ما نبندی به
۴۶
تو خود می پند ننیوشی ازین گویای ناگویا
۴۷
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
۴۸
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها
۴۹
از آتش دان حواست را همیشه مستی و هستی
۵۰
ز دوزخ دان نهادت را هماره مولد و منشا
۵۱
پس اکنون گر سوی دوزخگرایی بس عجب نبود
۵۲
که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزا
۵۳
گر امروز آتش شهوت بکشتی بیگمان رستی
۵۴
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا
۵۵
تو از خاکی بسان خاک تن در ده درین پستی
۵۶
مگر گردی چو جان و عقل هم والی و هم والا
۵۷
که تا پستست خاک اینجا همه نفعست لیک آن گه
۵۸
بلای دیدهها گردد، چو بالا گیرد از نکبا
۵۹
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
۶۰
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا
۶۱
مگو مغرور غافل را برای امن او نکته
۶۲
مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما
۶۳
چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید
۶۴
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
۶۵
نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
۶۶
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
۶۷
ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود
۶۸
تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا
۶۹
به نزد چون تو بیحسی چه دانایی چه نادانی
۷۰
به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا
۷۱
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد
۷۲
خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
۷۳
ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید
۷۴
که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
۷۵
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
۷۶
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
۷۷
چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب
۷۸
چو دزدی با چراغ آید گزیدهتر برد کالا
۷۹
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید
۸۰
مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
۸۱
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
۸۲
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
۸۳
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را
۸۴
نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
۸۵
ز بهر قالب اوراست این ارواح مستوفی
۸۶
ز بهر حالت اوراست این انفاس مستوفا
۸۷
ز بهر کشت آنجا راست اینجا کشتن آدم
۸۸
ز بهر زاد آنجا راست اینجا زادن حوا
۸۹
تو پنداری که بر بازیست این میدان چون مینو
۹۰
تو پنداری که بر هرزهست این الوان چون مینا
۹۱
وگر نز بهر دینستی در اندر بنددی گردون
۹۲
وگر نز بهر شرعستی، کمر بگشایدی جوزا
۹۳
چو تن جان را مزین کن به علم دین که زشت آید
۹۴
درون سو شاه عریان و برون سو کوشک در دیبا
۹۵
ز طاعت جامهای نو کن ز بهر آن جهان ورنه
۹۶
چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا
۹۷
خود از نسل جهانبانان نزاید هیچ تا باشد
۹۸
مر او را کوی پر عنین و ما را خانه پر عذرا
۹۹
نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان
۱۰۰
نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا
۱۰۱
ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده
۱۰۲
ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور خلوا
۱۰۳
ز بهر دین بنگذاری حرام از گفتهٔ یزدان
۱۰۴
ولیک از بهر تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا
۱۰۵
گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو
۱۰۶
که آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و وا در وا
۱۰۷
گر از زحمت همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت
۱۰۸
که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا
۱۰۹
مرا باری بحمدالله ز راه رافت و رحمت
۱۱۰
به سوی خطهٔ وحدت برد عقل از خط اشیا
۱۱۱
به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا
۱۱۲
همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه رد ضرا
۱۱۳
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت
۱۱۴
چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا
۱۱۵
مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی
۱۱۶
چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
۱۱۷
ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان
۱۱۸
مرا از زحمت تنها بکن پیش از اجل تنها
۱۱۹
زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من
۱۲۰
که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا
۱۲۱
مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته
۱۲۲
مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا
۱۲۳
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
۱۲۴
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
۱۲۵
به هرچ از اولیا گویند «رزقنی» و «وفقنی»
۱۲۶
به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»
