زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سنایی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به آب ماند یار مرا صفات و صفاش
۲
که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش
۳
ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش
۴
ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش
۵
نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین
۶
درون چین دو زلف و برون چین قباش
۷
بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود
۸
چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش
۹
عجب مدار گر از خویش بوسه برباید
۱۰
که آینه‌ست جهان پیش چشم او ز ضیاش
۱۱
پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین
۱۲
میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش
۱۳
برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم
۱۴
چو من برابر او باشم از گل رعناش
۱۵
ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش
۱۶
ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش
۱۷
که دیده روزی با نور روی او پیوست
۱۸
ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش
۱۹
به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق
۲۰
هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش
۲۱
کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد
۲۲
میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»
۲۳
چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست
۲۴
که نیست جز دل آزادگان نشان هواش
۲۵
بلای دوستی او مرا شرابی داد
۲۶
که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش
۲۷
ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز
۲۸
سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش
۲۹
بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک
۳۰
هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش
۳۱
دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم
۳۲
که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش
۳۳
وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود
۳۴
هزار جان مقدس فدای جور و جفاش
۳۵
پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز
۳۶
برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش
۳۷
چو راحت دلش اندر عنای جان منست
۳۸
چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش
۳۹
گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش
۴۰
بگاه تابش پنهان ز دیده‌ها پیداش
۴۱
وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست
۴۲
ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش
۴۳
چو کنیت برکات مبارک فتحی
۴۴
نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش
۴۵
امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد
۴۶
خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش
۴۷
فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش
۴۸
ورای عالم عقلست همت والاش
۴۹
دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش
۵۰
عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش
۵۱
به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت
۵۲
بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش
۵۳
زمانه را ز پی زادن چنو فرزند
۵۴
عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش
۵۵
رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر
۵۶
دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش
۵۷
ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز
۵۸
بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش
۵۹
ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم
۶۰
سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش
۶۱
ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر
۶۲
سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش
۶۳
خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد
۶۴
کسی خدای میان بهشتیان به و باش
۶۵
از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق
۶۶
چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش
۶۷
به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح
۶۸
برو نوشت همه چیز جز گناه فناش
۶۹
زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام
۷۰
کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش
۷۱
چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار
۷۲
به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش
۷۳
ثنای او را حد کمال پیدا نیست
۷۴
که بیش آید چون بیشتر کنند اداش
۷۵
حیات را چه گوارنده‌تر ز آب ولیک
۷۶
کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش
۷۷
ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد
۷۸
ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش
۷۹
خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن
۸۰
دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش
۸۱
هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او
۸۲
زمانه باز نداند ز لولو لالاش
۸۳
به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی
۸۴
میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش
۸۵
شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک
۸۶
فزون‌ترست بدیدار قوت صفراش
۸۷
دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست
۸۸
که عقل باز نداند همی ز یک دریاش
۸۹
چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک
۹۰
میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش
۹۱
کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف»
۹۲
به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»
۹۳
قوام ملک علایی ز رای عالی اوست
۹۴
از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش
۹۵
چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود
۹۶
که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش
۹۷
کمال دولت غزنین همی چنان جوید
۹۸
که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش
۹۹
بسی نماند که این ملک را تمام کند
۱۰۰
ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش
۱۰۱
جزای نیکی او بی‌نیازی ابدست
۱۰۲
گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش
۱۰۳
امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست
۱۰۴
خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش
۱۰۵
کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود
۱۰۶
شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش
۱۰۷
ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید
۱۰۸
هزار جوهر دریا نمای در اجزاش
۱۰۹
چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل
۱۱۰
بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش
۱۱۱
زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود
۱۱۲
دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش
۱۱۳
زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی
۱۱۴
به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش
۱۱۵
هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز
۱۱۶
چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش
۱۱۷
در آب تیره که در وی شکربنگدازد
۱۱۸
چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش
۱۱۹
اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون
۱۲۰
دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش
۱۲۱
هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل
۱۲۲
حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش
۱۲۳
برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود
۱۲۴
کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش
۱۲۵
جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش
۱۲۶
از آنکه نیست کس آسوده‌دل ز برگ و نواش
۱۲۷
بزرگوارا دانی که مر سنایی را
۱۲۸
جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش
۱۲۹
ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر
۱۳۰
که تا کند کف او از کف نیاز جداش
۱۳۱
ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان
۱۳۲
به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش
۱۳۳
از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی
۱۳۴
که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش
۱۳۵
جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی
۱۳۶
شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش
۱۳۷
هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک
۱۳۸
چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش
۱۳۹
مها به نزد تو این بنده گوهری آورد
۱۴۰
که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش
۱۴۱
ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت
۱۴۲
ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش
۱۴۳
بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی
۱۴۴
به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش
۱۴۵
کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش
۱۴۶
کنون چو پیکر مرده‌ست جامهٔ دیباش
۱۴۷
تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ
۱۴۸
پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش
۱۴۹
به اختیار کند عاقل آن عمل امروز
۱۵۰
کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش
۱۵۱
اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او
۱۵۲
بکشته گیر هوای مه دی از سرماش
۱۵۳
دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز
۱۵۴
همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش
۱۵۵
همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان
۱۵۶
درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش
۱۵۷
چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم
۱۵۸
صفا و برتری و روح پروری و بقاش
۱۵۹
ز اعتدال طابع تنت به راحت باد
۱۶۰
که آفرید خداوند بهر راحت ماش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.