قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن
۲
پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
۳
بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود
۴
بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن
۵
در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن
۶
تیز کز شست قضا آید هدف جان داشتن
۷
نوک پیکانها که بر جانها رسد، بر جان خویش
۸
نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن
۹
از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ
۱۰
دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن
۱۱
عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن
۱۲
عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن
۱۳
چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان
۱۴
لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن
۱۵
چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست
۱۶
خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن
۱۷
وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن
۱۸
وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن
۱۹
بر در میدان الا الله تیغ لا اله
۲۰
هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن
۲۱
شرط مومن چیست؟ اندر خویشتن کافر شدن
۲۲
شرط کافر چیست؟ اندر کفر ایمان داشتن
۲۳
هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست
۲۴
چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن
۲۵
خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان
۲۶
خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن
۲۷
کی توان با صدهزاران پردهٔ نا بود و بود
۲۸
اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن
۲۹
کی توان با همرهان خطهٔ کون و فساد
۳۰
جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن
۳۱
هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن
۳۲
هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن
۳۳
خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث
۳۴
آن گهٔ خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن
۳۵
چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی
۳۶
خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن
۳۷
چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه
۳۸
در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن
۳۹
خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده
۴۰
چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن
۴۱
تا کی اندر پردهٔ غفلت ز راه رنگ و بوی
۴۲
این رباط باستانی را به بستان داشتن
۴۳
خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو
۴۴
آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن
۴۵
کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا
۴۶
زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن
۴۷
بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را
۴۸
طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن
۴۹
بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را
۵۰
صورت تخییل هر بیدین به برهان داشتن
۵۱
تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی
۵۲
همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن
۵۳
صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها
۵۴
پس دل اندر زمرهٔ فرعون و هامان داشتن
۵۵
عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی
۵۶
عقل چه بود؟ جان نبی خواه و نبی خوان داشتن
۵۷
دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن
۵۸
نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن
۵۹
فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال
۶۰
فقه چه بود؟ عقل و جان و دین به سامان داشتن
۶۱
از برای سختن دعوی و معنی روز عدل
۶۲
صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن
۶۳
هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن
۶۴
هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن
۶۵
از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا
۶۶
چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن
۶۷
عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب
۶۸
همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن
۶۹
چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن
۷۰
چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن
۷۱
دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن
۷۲
دین چه باشد؟ خویشتن در حکم یزدان داشتن
۷۳
چارپایی بیدم عیسی مریم تاختن
۷۴
چوب دستی بیکف موسی عمران داشتن
۷۵
آفتیدان عشوه ده را سر شرع آموختن
۷۶
فتنهای دان دیو را مهر سلیمان داشتن
۷۷
هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی
۷۸
«جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن
۷۹
از برای پاکی دین در سرای خامشی
۸۰
عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن
۸۱
عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن
۸۲
عشق چبود؟ ذوق را همدرد درمان داشتن
۸۳
از برای غیرت معشوق هم در خون دل
۸۴
ای دریغا های خونآلود پنهان داشتن
۸۵
گه گهی در کوی حیرت بیفضولی گوش و لب
۸۶
از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن
۸۷
زهد چبود؟ هر چه جز حق روی ازو برتافتن
۸۸
زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن
۸۹
فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن
۹۰
فقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن
۹۱
از برای زاد راه اندر چراگاه صفا
۹۲
پیش جانان جان بیجان خوان بینان داشتن
۹۳
عقل و جان پستان بستانست طفل راه را
۹۴
گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن
۹۵
عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست
۹۶
صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن
۹۷
چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا
۹۸
از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن
۹۹
چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت
۱۰۰
چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن
۱۰۱
تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان
۱۰۲
کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن
۱۰۳
خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن
۱۰۴
چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن
۱۰۵
خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر
۱۰۶
کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن
۱۰۷
سینه نتوان خانهٔ «ام الخبائث» ساختن
۱۰۸
چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن
۱۰۹
تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین
۱۱۰
خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن
۱۱۱
زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی
۱۱۲
نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن
۱۱۳
تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوبوار
۱۱۴
رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن
۱۱۵
قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک
۱۱۶
چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن
۱۱۷
کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود
۱۱۸
صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن
۱۱۹
کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد
۱۲۰
از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن
۱۲۱
گر چه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف
۱۲۲
برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن
۱۲۳
دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان
۱۲۴
این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن
۱۲۵
دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا
۱۲۶
تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن
۱۲۷
تا کی اندر صدر «قال الله» یا «قال الرسول»
۱۲۸
قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن
۱۲۹
خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین
۱۳۰
از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن
۱۳۱
چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن
۱۳۲
از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن
۱۳۳
تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین
۱۳۴
از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن
۱۳۵
اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست
۱۳۶
هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن
۱۳۷
برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی
۱۳۸
گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن
۱۳۹
چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما
۱۴۰
صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن
۱۴۱
بوهریرهوار باید باری اندر اصل و فرع
۱۴۲
گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن
۱۴۳
دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم
۱۴۴
رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن
۱۴۵
از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش
۱۴۶
در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن
۱۴۷
چند بر باد هوا خسبی همی عفریتوار
۱۴۸
خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن
۱۴۹
راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو
۱۵۰
باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن
۱۵۱
کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا
۱۵۲
مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
۱۵۳
شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا
۱۵۴
زشت باشد بیمحمد نظم حسان داشتن
۱۵۵
ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود
۱۵۶
رو که چون من بینیازی از فراوان داشتن
۱۵۷
باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک
۱۵۸
خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن
۱۵۹
راستی اندر میان داوری شرطست از آنک
۱۶۰
چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن
۱۶۱
گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش
۱۶۲
توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن
۱۶۳
بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت
۱۶۴
خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن
۱۶۵
باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو
۱۶۶
خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن
