زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سنایی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴ - در مدح عمادالدین سیف‌الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکن
۲
دیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن
۳
ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیست
۴
جای این مردان مگیر و رای این میدان مکن
۵
گرت باید تا بمانی در صفات خود ممان
۶
ور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن
۷
گوی شو یکبارگی اندر خم چوگان یار
۸
خویش را چون زلف او گه گوی و گه چوگان مکن
۹
از برای نام و بانگی چون لب خاموش او
۱۰
نیست را پیدا میار و هست را پنهان مکن
۱۱
از جمال و روی جانان جز نگارستان مساز
۱۲
وز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن
۱۳
گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تست
۱۴
زحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن
۱۵
با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باش
۱۶
جان به شکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن
۱۷
آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترا
۱۸
با چنین آتش حدیث چشمهٔ حیوان مکن
۱۹
چون شفای دلربا از خستگی و درد تست
۲۰
خسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن
۲۱
در قبیلهٔ عاشقی آیین و رسم قبله نیست
۲۲
گر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن
۲۳
نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دور
۲۴
شاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن
۲۵
مطل دارالملک تن را گوهر افسر مساز
۲۶
نقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن
۲۷
در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشو
۲۸
در خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن
۲۹
آنچه او گوید بگو، ار چه دروغست آن بگوی
۳۰
و آنچه او گوید مکن، ار چه نمازست آن مکن
۳۱
علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنو
۳۲
تکیه بر دانا مدار و خطبه بر نادان مکن
۳۳
زان که عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفات
۳۴
یک تنند ای بی خرد نز روی نفس از روی ذات
۳۵
ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن
۳۶
خاک در چشم هوسناکان دعوی‌دار زن
۳۷
تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی
۳۸
خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن
۳۹
حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی
۴۰
حد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن
۴۱
از برای آبروی عاشقان بردار عشق
۴۲
عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن
۴۳
این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل
۴۴
پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن
۴۵
هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند
۴۶
خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن
۴۷
در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان
۴۸
اشک عاشق‌وار پاش و نعره عاشق‌وار زن
۴۹
گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان
۵۰
شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن
۵۱
سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب
۵۲
چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن
۵۳
گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوار
۵۴
چنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن
۵۵
تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست
۵۶
چون به ترک خر بگفتی آتش اندر بار زن
۵۷
از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوست
۵۸
گر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن
۵۹
ور همی دندان ما را از لطف خواهی شکرین
۶۰
یاد آب لب گیر و بوسی بر دهان مار زن
۶۱
چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوست
۶۲
پس به نام مفخر دین مهر بر دینار زن
۶۳
چون قبول مفخر دین بلمفاخر یافتی
۶۴
آتش اندر لاف دی و کفر و فخر و عار زن
۶۵
شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقین
۶۶
سیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضات
۶۷
آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شر
۶۸
رایت همنام خود را کرد همانم پدر
۶۹
آنکه پیش رای و لفظش گویی اندر کار دین
۷۰
روشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر
۷۱
آن نکو نامی که بیرون برد چون همنام خویش
۷۲
رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در
۷۳
آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نور
۷۴
کرد خالی بر درخت ارغوان کیسهٔ قمر
۷۵
کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده‌وار
۷۶
صادقان را علم او چون صبح صادق پرده‌در
۷۷
هست پیش مدعی و مدعا از روی عدل
۷۸
آفتاب سایه‌دار و سایهٔ خورشیدفر
۷۹
گر قضا دریای ژرف آمد از آن او را چه باک
۸۰
آفتاب و سایه را هرگز نکردست آب تر
۸۱
شد ز نور رای او چشم بداندیشان چو سیم
۸۲
گشت از فضل علومش کار ملت همچو زر
۸۳
هر که بر وی دوزبانی کرد چون پرگار و کلک
۸۴
و آنکه در صدرش دورویی کرد چون تیغ و تبر
۸۵
آن چو تیغ کند کرد اول دل اندر کار تن
۸۶
وین چو کلک سست کرد آخر تن اندر کار سر
۸۷
رتبت سامیش چون بسم‌الله آمد نزد عقل
۸۸
ز آنکه آن تاج سور گشتست و این تاج صور
۸۹
او و بسم‌الله تو گویی دو درند از یک صدف
۹۰
او و بسم‌الله تو گویی دو برند از یک شجر
۹۱
این دو عالم علم دارد در نهاد منتخب
۹۲
وان جهانی رمز دارد در حروف مختصر
۹۳
کنیت و نام وی و نام پدرش اکنون ببین
۹۴
حرف آن و این گرت باور نیاید بر شمر
۹۵
نوزده حرفست این و نوزده حرفست آن
۹۶
هر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر
۹۷
گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دار
۹۸
ور بدانی گوش من زی تست هان ای خواجه هات
۹۹
تا نقاب از چهرهٔ جان مقدس بر گرفت
۱۰۰
هر که صاحب دیده بود آنجا دل از دل بر گرفت
۱۰۱
حسن عقلش آب و آتش بود و این کس را نبود
۱۰۲
کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت
۱۰۳
عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهان
۱۰۴
ناوک اندر دیدهٔ دجال و گوش خر گرفت
۱۰۵
مهره‌ای کش می‌ندید اندر هه دریا سپهر
۱۰۶
یک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت
۱۰۷
آنهمه نوری که عقل و جان نمود از وی نمود
۱۰۸
آنقدر برگی که شاخ تر گرفت زو برگرفت
۱۰۹
عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتش
۱۱۰
چون سر و کاری بدینسان دید کار از سر گرفت
۱۱۱
بود شاگرد خرد یک چند لیک اکنون چو باد
۱۱۲
همتش ز استاد برتر شد دکان برتر گرفت
۱۱۳
از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمام
۱۱۴
کلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت
۱۱۵
رفت عشقش در ترقی تا به طوافان عرش
۱۱۶
هم وداعیشان بکرد و راه پیشی در گرفت
۱۱۷
لاجرم در دور او هر دم همی گویند این:
۱۱۸
یاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت
۱۱۹
چون درین عالم به صورت نام پیغمبرش بود
۱۲۰
رفت از آن عالم به سیرت خوی پیغمبر گرفت
۱۲۱
نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عز
۱۲۲
هر کرا بر سر گرفت اندر زمان سر بر گرفت
۱۲۳
او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزد
۱۲۴
حاسدش از صورتی بادی چنین در سر گرفت
۱۲۵
برد آب روی بد دینان صفای رای او
۱۲۶
تا دل ایشان ازین غم شعلهٔ آذر گرفت
۱۲۷
لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضر
۱۲۸
باد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت
۱۲۹
آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقی
۱۳۰
از برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت
۱۳۱
باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاه
۱۳۲
عشق روحانیست کامد قابل آب حیات
۱۳۳
چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی در یمین
۱۳۴
بر نهد مر خصم را داغ غلامی بر جبین
۱۳۵
گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان
۱۳۶
گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین
۱۳۷
تا امام اندر خراسان بلمفاخر شد کنون
۱۳۸
با خراسانی جز آسانی نباشد همنشین
۱۳۹
کنیتش با این لقب ز آنگونه در خورشید هست
۱۴۰
این و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این
۱۴۱
آسمان دانست چندین گه که هست ارواح را
۱۴۲
این چنین دردی در اجزای چنین خاکی دفین
۱۴۳
خاکبیزی از پی آن کرد چندین سال و ماه
۱۴۴
تا چنین دری به دست آورد ناگه بر زمین
۱۴۵
گرت باید تا هم اندر خطهٔ کون و فساد
۱۴۶
نفس کلی را ببینی نفس جزیی را ببین
۱۴۷
شاد باش ای شرع بی تو همچو موسا بی‌عصا
۱۴۸
دیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی‌نگین
۱۴۹
اندوه و شادیت چو ز آرام و جنبش برترست
۱۵۰
کی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین
۱۵۱
جنبش از نور ملک داری نه از نار فلک
۱۵۲
عادت از ماء معین داری نه از ماء مهین
۱۵۳
چون به کرسی برشوی خوانند بر جانت همی
۱۵۴
«قل اعوذ» و «آیة الکرسی» به جنت حور عین
۱۵۵
چون تو دامنهای در پاشی بدانگه عقل را
۱۵۶
از شتاب در چدن گردد گریبان آستین
۱۵۷
زهره در چرخ سیم تا شد مریدت زین سپس
۱۵۸
زهره را بی‌سبحه ننگارد همی نقاش چین
۱۵۹
روح قدسی را ترقی نیست زان منزل که هست
۱۶۰
ورنه از پند تو کروبی شدی روح‌الامین
۱۶۱
تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح تو
۱۶۲
بوذر دیگر همی خواند کرام‌الکاتبین
۱۶۳
تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتی گرد «لا»
۱۶۴
من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات
۱۶۵
ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر
۱۶۶
وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر
۱۶۷
ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر
۱۶۸
از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر
۱۶۹
جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت
۱۷۰
هر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر
۱۷۱
هر که چون شب دامن اقبال تو بگرفت سخت
۱۷۲
چاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر
۱۷۳
سیف حقی رو که تا تایید حق افسان تست
۱۷۴
حاجتت ناید به افسون و به افسانی دگر
۱۷۵
تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراق
۱۷۶
شد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر
۱۷۷
بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روح
۱۷۸
نام کردند آسمان‌ها را خراسانی دگر
۱۷۹
در حق خود هم ز حق تشریف او چون می‌رسد
۱۸۰
هر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر
۱۸۱
خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماند
۱۸۲
نیز مر روح‌القدس را هیچ پنهانی دگر
۱۸۳
اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز را
۱۸۴
نیست گویی جز اشارات تو چوگانی دگر
۱۸۵
تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمود
۱۸۶
میخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر
۱۸۷
از ورای پرده‌های کن فکان در علم عشق
۱۸۸
گوهری آری همی هر ساعت از کانی دگر
۱۸۹
هست در نفس طبیعی روح حیوانیت را
۱۹۰
از برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر
۱۹۱
تا کنون از استواری علت اولا نیافت
۱۹۲
زندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر
۱۹۳
جاودان زی کز برای عمرت از درگاه روح
۱۹۴
نامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر
۱۹۵
رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابد
۱۹۶
تنت بی‌جنبش نخواهد بود و جانت بی‌ثبات
۱۹۷
ای به همت بوده بی‌سعی سپهر و آفتاب
۱۹۸
خشکسال خاطر دریاب ما را فتح باب
۱۹۹
ای مرا در روضهٔ فضل آوریده بعد از آنک
۲۰۰
دیده بودم در دو ماه از ده فضولی صد عذاب
۲۰۱
گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهر آنک
۲۰۲
با خران هم صحبتت بینم همیشه چو ذباب
۲۰۳
گر نه‌ای از ما چو عیسا چون نپری بر هوا
۲۰۴
ور ز مایی همچو ما چون خر نرانی در خلاب
۲۰۵
گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حس و جسم
۲۰۶
سر به مر داری فرو ناری و هستی چون عقاب
۲۰۷
گاهم آن گفتی سنایی نیستی ار هستیی
۲۰۸
دلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب
۲۰۹
گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بود
۲۱۰
زان که به سازد خرف را گرم دار دار خضاب
۲۱۱
تشنه چون قانع بود دیرش به پای آرد بحار
۲۱۲
باز چون طامع بود زودش به دست آرد سراب
۲۱۳
گاهم این گفتی که در تو هیچ حکمت نیست زانک
۲۱۴
چون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب
۲۱۵
گویم او را بل که تا من خر بوم بس بی خرد
۲۱۶
خاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب
۲۱۷
گر تو بشناسی حکیم آن مالداری را که او
۲۱۸
پاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب
۲۱۹
پس حکیمی هم بدانم جامه شویی را که او
۲۲۰
رو زدی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب
۲۲۱
نظم من زین یافه گویان تا کنون افسرده بود
۲۲۲
وین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب
۲۲۳
ور کنون از رای تو بگشاد هم نبود عجب
۲۲۴
زان که چون آتش کلید آب بستست آفتاب
۲۲۵
مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطا
۲۲۶
مکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب
۲۲۷
زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهتری
۲۲۸
در ثنا و در عطا از تو صلات از من صلات
۲۲۹
ای به تو روشن دو موضع هم سرای و هم سریر
۲۳۰
وی به تو جامع دو جامع هم صغیر و هم کبیر
۲۳۱
عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریب
۲۳۲
حلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر
۲۳۳
قابل مدحی نداری چون خط اول همال
۲۳۴
قایل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر
۲۳۵
نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط
۲۳۶
لیک بی‌معنی همی در پیش هر خر خیر خیر
۲۳۷
از برای پاره‌ای نان برد نتوان آبروی
۲۳۸
وز برای جرعه‌ای می‌رفت نتوان در سعیر
۲۳۹
عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگران
۲۴۰
از پی نانی به دست فاسقی باشم اسیر
۲۴۱
حرص گوید: چون نگردی گرد خمر و قمر و رمز
۲۴۲
عقل گوید: رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»
۲۴۳
اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژی
۲۴۴
بد نپنداریدم ار من راست باشم همچو تیر
۲۴۵
چون کریمان یک درم ندهندم از روی کرم
۲۴۶
تا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر
۲۴۷
سرمهٔ بخشش چه سود آنرا که دیدهٔ مدح گوی
۲۴۸
کرده باشد انتظار وعدهٔ صلت ضریر
۲۴۹
تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتاب
۲۵۰
گر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر
۲۵۱
ای بلند اصلی که کم زادست چون تو خاک پست
۲۵۲
وی جوانبختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر
۲۵۳
روی زی صدرت نهادم بادل امیدوار
۲۵۴
پشت چفته چون کمان از بیم تیز زمهریر
۲۵۵
چون ترا کردم به دل بر دیگران «نعم البدل»
۲۵۶
ور بدیشان بازگردم ز ابلهی «بس المصیر»
۲۵۷
حاجت از تو خواست باید من چه جویم از خسان
۲۵۸
در ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر
۲۵۹
از غرور هر سراب اکنون نجستم چون تراب
۲۶۰
قلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات
۲۶۱
تا همی زاید ازل زو قسم سرت سور باد
۲۶۲
تا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد
۲۶۳
سیرتت را چون بقای بارنامهٔ صورتست
۲۶۴
سیرتت را زندگی چون بارنامهٔ صور باد
۲۶۵
آب دستت در دماغ یافه‌گویان مشک گشت
۲۶۶
خاک پایت در مزاج کافران کافور باد
۲۶۷
خانهٔ حاسد چو قلب نامت و نام پدرت
۲۶۸
زیر و بالا باد و در نام محن محصور باد
۲۶۹
در دوام بی‌نیازی بر مثال عقل و نفس
۲۷۰
جسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد
۲۷۱
آنکه آخرتر ز انواع تو با توقیع باد
۲۷۲
و آنکه سابق‌تر به ابداع تو با منشور باد
۲۷۳
نز برای آنکه تو در بند شعر و شاعری
۲۷۴
از پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد
۲۷۵
ای سرور میوهٔ دلهای اهل روزگار
۲۷۶
طبع من از خلعتت چون جان تو مسرور باد
۲۷۷
نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح باد
۲۷۸
گرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد
۲۷۹
تا به روز عدل دارالحکمة از تاثیر عدل
۲۸۰
همچو دارالملک انصاف عمر معمور باد
۲۸۱
مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک باد
۲۸۲
منبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد
۲۸۳
هر که از دل بر سریر حکم تو بوسه دهد
۲۸۴
تا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد
۲۸۵
گر چه نزد دوستان نامت محمد به ولیک
۲۸۶
بر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد
۲۸۷
عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار باد
۲۸۸
حزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد
۲۸۹
هفت آبا بهر تایید تو بر چار امهات
۲۹۰
همچنان کت بود و هست از بعد این مامور باد
۲۹۱
همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفت
۲۹۲
عمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد
۲۹۳
تا بدان روزی که باشی قاضی حسن القضا
۲۹۴
در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات
۲۹۵
ای بی‌وفا ای پاسبان، آشوب کم کن یکزمان
۲۹۶
چندین چرا داری فغان ای بی‌وفا ای پاسبان
۲۹۷
گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربان
۲۹۸
افتاد کار من به جان ای بی‌وفا ای پاسبان
۲۹۹
همراه عاشق گشته‌ای با عاشق سرگشته‌ای
۳۰۰
هم یار دیرین گشته‌ای ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۰۱
از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی تو
۳۰۲
گشت این تنم چون موی تو ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۰۳
آرام گیر و کم خروش آخر به خون ما مکوش
۳۰۴
در خون دل ما را مجوش ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۰۵
آخر نه من زار توام در درد بسیار توام
۳۰۶
زار و گرفتار توام ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۰۷
خاک درت را بنده‌ام دایم ترا جوینده‌ام
۳۰۸
هستم بدین تا زنده‌ام ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۰۹
بر ما چنین پستی مکن تندی و بد مستی مکن
۳۱۰
جور و زبردستی مکن ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۱۱
زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همی
۳۱۲
از او بدین حالم همی ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۱۳
از تو سنایی خسته شد درد دلش پیوسته شد
۳۱۴
بر جان او این بسته شد ای بی‌وفا ای پاسبان
۳۱۵
ای سنگدل ای پاسبان کمتر این بانگ و فغان
۳۱۶
تا خواب مانم یک زمان ای سنگدل ای پاسبان
۳۱۷
هر دو خروشانم چو تو گردان و گریانم چو تو
۳۱۸
با داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان
۳۱۹
آواز کم کن ساعتی بر چشم ما کن رحمتی
۳۲۰
بر جان من نه منتی ای سنگدل ای پاسبان
۳۲۱
آخر هم آواز توام با داغ دمساز توام
۳۲۲
آخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان
۳۲۳
معشوق خود را بنده‌ام در عالمش جوینده‌ام
۳۲۴
هستم برین تا زنده‌ام ای سنگدل ای پاسبان
۳۲۵
از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتی
۳۲۶
نزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان
۳۲۷
من روز و شب گریان‌ترم وز عشق با افغانترم
۳۲۸
در درد تو حیرانترم ای سنگدل ای پاسبان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.