غزل ۹۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
۲
گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست
۳
صبر در میبندند اما نیستم ایمن ز شوق
۴
خانهٔ پر رخنهٔ کوتاه دیواریم هست
۵
گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد
۶
چاره خود کردهام جان جگر خواریم هست
۷
کی گریزم از درت اما ز من غافل مباش
۸
گر توام خواهی که بفروشی خریداریم هست
۹
گر چه ناید بندهای چون من به کار کس ولی
۱۰
نقش دیوارم ولیکن پای رفتاریم هست
۱۱
جز در دولتسرای وصل تو هر جا روم
۱۲
در حسابی هستم و قدری و مقداریم هست
۱۳
حرمت من گر نداری حرمت عشقم بدار
۱۴
خود اگر هیچم دل و طبع وفا داریم هست
۱۵
کوری چشم رقیبان زان گلستان امید
۱۶
نیست گر دامان پر گل ، چشم پرخاریم هست
۱۷
وحشی اظهار وفا کردست خون او مریز
۱۸
ور مدد خواهی به خون ، دست آشنا یاریم هست