غزل ۱۵۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
۲
شکرستان ترا قفل ز در بگشاید
۳
غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند
۴
دیدهای کو به تو گستاخ نظر بگشاید
۵
ره نظارگیان بسته به مژگان فرما
۶
که به یک چشم زدن راه گذر بگشاید
۷
در گلویم ز تو این گریه که شد عقدهٔ درد
۸
گرهی نیست که از جای دگر بگشاید
۹
شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
۱۰
که به مفتاح دعاهای سحر بگشاید
۱۱
همه را کشت، بگویید که با خاطر جمع
۱۲
این زمان باز کند تیغ و کمر بگشاید
۱۳
راه تقریب حکایت ندهی وحشی را
۱۴
که مبادا گله را پیش تو سر بگشاید