غزل ۳۷۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
۲
ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی
۳
نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن
۴
تو این می گوییا در صحبت بیگانهای خوردی
۵
نهادی سر به بد مستی و با دستار آشفته
۶
به بازار آمدی خوش بادهٔ رندانهای خوردی
۷
به حکمت باده خور جانان بدان ماند که این باده
۸
به بی باکی چو خود خوردی نه با فرزانهای خوردی
۹
شراب خون دل گرمی ندارد ورنه ای وحشی
۱۰
تو میدانی چه میها دوش از پیمانهای خوردی