قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش شاه طهماسب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنکه جان بخش و جان ستان باشد
۲
لطف و قهر خدایگان باشد
۳
آفتابی که سایهٔ چترش
۴
بر سر شاه خاوران باشد
۵
پادشاهی که ساحت بارش
۶
عرصهٔ ملک جاودان باشد
۷
شاه تهماسب آنکه دست و دلش
۸
ضامن رزق انس وجان باشد
۹
کبک را در پناه مرحمتش
۱۰
شهپر باز سایبان باشد
۱۱
صعوه را در زمان معدلتش
۱۲
حلقهٔ مار آشیان باشد
۱۳
از پی دفع و رفع هر منهی
۱۴
قاضی نهیش آنچنان باشد
۱۵
که ز بیمش عروس نغمهٔ نی
۱۶
در پس پردهها نهانباشد
۱۷
گر شود آمر ، آمر نهیش
۱۸
ناهی خنده زعفران باشد
۱۹
پنبه ایمن بود ز آتش اگر
۲۰
حفظش او را نگاهبان باشد
۲۱
بود از گرگ میش باج ستان
۲۲
هر کجا عدل او شبان باشد
۲۳
پیش نعل سمند او خارا
۲۴
همچو در پیش مه کتان باشد
۲۵
ذات او جوهری که عالم ازو
۲۶
مخزن گنج شایگان باشد
۲۷
وه چه گنجی که بر سرش مه و سال
۲۸
اژدر چرخ پاسبان باشد
۲۹
نیست فرق از وجود تا به عدم
۳۰
قهرش آنجا که قهرمان باشد
۳۱
همه ضرب عصای دربانش
۳۲
بر سر پادشاه و خان باشد
۳۳
گرد قصرش کتابهٔ سیمین
۳۴
ثانی اثنین کهکشان باشد
۳۵
ای که بر شقههای رایت تو
۳۶
رقم فتح جاودان باشد
۳۷
غیر میزان بار انعامت
۳۸
کیست آن کز تو سرگران باشد
۳۹
نبود لعل آتشین پیکر
۴۰
آنکه در جوف کان نهان باشد
۴۱
بلکه از رشک معدن کف تو
۴۲
آتش اندر نهاد کان باشد
۴۳
معطی رزق خلق گردد آز
۴۴
گر ترا زله بند خوان باشد
۴۵
جوع گردد ز امتلا رنجور
۴۶
گر به خوان تو میهمان باشد
۴۷
اهل مهمانسرای عالم را
۴۸
لطف عام تو میزبان باشد
۴۹
خصم جاهت اگر ز فر همای
۵۰
طالب رفعت مکان باشد
۵۱
به فلک خواهدش رساند همای
۵۲
لیک وقتی که استخوان باشد
۵۳
در فضایی که بهر گوی زدن
۵۴
باد پای تو تک زنان باشد
۵۵
چون غلامان به دوش ترک سپهر
۵۶
از مه عید صولجان باشد
۵۷
به مثل آب خضر اگر طلبند
۵۸
در دیار تو رایگان باشد
۵۹
در مقامی که شیر رایت را
۶۰
حمله بر گاو آسمان باشد
۶۱
بر هوا گرد سرکشان سپاه
۶۲
قیروان تا به قیروان باشد
۶۳
بسکه گرد از زمین رود بالا
۶۴
زیر پا آسمان عیان باشد
۶۵
از سر تیغ گردن افرازان
۶۶
رخنه در فرق فرقدان باشد
۶۷
در مقام وداع گردون را
۶۸
روبرو همچو توأمان باشد
۶۹
آنکه از تیر در کمینگه رزم
۷۰
رود از جا زه کمان باشد
۷۱
وانکه از خصم در گذرگه حرب
۷۲
بجهد ناوک یلان باشد
۷۳
تن گردان ز غایت پیکان
۷۴
راست چون شاخ ارغوان باشد
۷۵
خون سرگشتهای که در نگری
۷۶
همه در گردن سنان باشد
۷۷
مرگ را پیش تیغ بیزنهار
۷۸
بانک زنهار بر زبان باشد
۷۹
هر خدنگی که از کمان بجهد
۸۰
نایب مرگ ناگهان باشد
۸۱
آن کز آن رزم جان برد بیرون
۸۲
افعی رمح سرکشان باشد
۸۳
بر سر کشته با لباس سیاه
۸۴
زاغ را شیون و فغان باشد
۸۵
ای خوش آن ابلق فلک سرعت
۸۶
که چو مهرت به زیر ران باشد
۸۷
شعلهٔ خرمن جهان گردد
۸۸
آتشی کز سمش جهان باشد
۸۹
از صدای صهیل خود گذرد
۹۰
هر کجا مطلق العنان باشد
۹۱
بر سر آب ، همچو باد رود
۹۲
بر سر نار چون دخان باشد
۹۳
که نه از نم بر او اثر یابند
۹۴
که نه از خوی بر او نشان باشد
۹۵
بر تو از بهر دفع کید حسود
۹۶
آسمان ان یکاد خوان باشد
۹۷
بر زمین فتنهای که بود از آن
۹۸
باز گویند تا زمان باشد
۹۹
نبود جز خط محیط افق
۱۰۰
که از آن فتنه بر کران باشد
۱۰۱
بدن و جان بهم نپردازند
۱۰۲
بسکه آشوب در جهان باشد
۱۰۳
از تو آواز القتال رسد
۱۰۴
وز عدو بانگ الامان باشد
۱۰۵
ای که شکر تو بر زبان آرد
۱۰۶
هر کرا قوت بیان باشد
۱۰۷
رایت مدحت تو افرازد
۱۰۸
هر کرا خامه در بنان باشد
۱۰۹
تیره ابریست کلک من که مدام
۱۱۰
در ثنای تو در فشان باشد
۱۱۱
برق معنی کز این سحاب جهد
۱۱۲
میل چشم مخالفان باشد
۱۱۳
از مداد زبان خامهٔ من
۱۱۴
خصم را مهر بر دهان باشد
۱۱۵
با چنان نظم مدعی خواهد
۱۱۶
که سخن ساز و نکته دان باشد
۱۱۷
شعر استاد نظم خویش آرد
۱۱۸
کان چو اینست و این چو آن باشد
۱۱۹
بوریا باف بین که میخواهد
۱۲۰
بوریا همچو پرنیان باشد
۱۲۱
پیش بیننده لعل رمانی
۱۲۲
گر چه مانند ناردان باشد
۱۲۳
لیک در حد ذات چون نگری
۱۲۴
فرق بسیار در میان باشد
۱۲۵
کی به جای شکار شهبازان
۱۲۶
حد پرواز ماکیان باشد
۱۲۷
خویش را جوهری شمارد لیک
۱۲۸
خزفش مایهٔ دکان باشد
۱۲۹
بیت معمور من که در بامش
۱۳۰
کلک در پاش ناودان باشد
۱۳۱
کی رسد وهم در نشیبش اگر
۱۳۲
طوبی و سدره نردبان باشد
۱۳۳
جلوهٔ شاهد معانی از او
۱۳۴
جلوهٔ حور از جنان باشد
۱۳۵
ساحت معنی وسیعش را
۱۳۶
که نه امکان امتحان باشد
۱۳۷
تا مساحت کند ز کاهکشان
۱۳۸
در کف چرخ ریسمان باشد
۱۳۹
قصر نظمی چنین بلند و مرا
۱۴۰
پستی خاک آستان باشد
۱۴۱
رفتم از دست تا به چند کسی
۱۴۲
پایمال ره هوان باشد
۱۴۳
نفع من سر به سر ضرر گردد
۱۴۴
سود من یک به یک زیان باشد
۱۴۵
خصم در پیش من چو تیغ شود
۱۴۶
دوست پیش آید و فسان باشد
۱۴۷
سد قران رفت نجم بخت مرا
۱۴۸
همچنان با ذنب قران باشد
۱۴۹
مرئی از بخت من نشد خط عیش
۱۵۰
دیدهٔ بخت ناتوان باشد
۱۵۱
با چنین غصههای جان فرسا
۱۵۲
من فرسوده را چه جان باشد
۱۵۳
آهم از دل ز سرد مهری چرخ
۱۵۴
سرد چون باد مهر جان باشد
۱۵۵
شاد باش از خزان غم وحشی
۱۵۶
که بهار از پی خزان باشد
۱۵۷
شادی و غم به کس نمیماند
۱۵۸
عاقل آنکس که شادمان باشد
۱۵۹
همچو گل با دو روزه فرصت عمر
۱۶۰
به تماشای بوستان باشد
۱۶۱
نقد هستی چو میرود باری
۱۶۲
صرف گلگشت گلستان باشد
۱۶۳
در دعای گل حدیقهٔ ملک
۱۶۴
همه تن غنچه سان لسان باشد
۱۶۵
تا الف جا کند به ضمن زمان
۱۶۶
علمت را ظفر ضمان باشد
۱۶۷
تا نشانی بود ز پادشهی
۱۶۸
چاکرت پادشه نشان باشد
۱۶۹
توسن کام زیر ران دائم
۱۷۰
شخص بخت تو کامران باشد
۱۷۱
باد حکمت روان به خانهٔ چرخ
۱۷۲
تا بدن خانهٔ روان باشد
۱۷۳
شمع رای جهانفروز ترا
۱۷۴
جرم خورشید شمعدان باشد
۱۷۵
اثر عون شحنهٔ عضبت
۱۷۶
خنجر و حنجر عوان باشد
۱۷۷
تا ز مرآت دیده عینک را
۱۷۸
صورت این اثرعیان باشد
۱۷۹
که دهد چشم پیر را پرتو
۱۸۰
پردهٔ دیده جوان باشد
۱۸۱
به نظر بازی تو پیر سپهر
۱۸۲
عینکش عین فرقدان باشد
